یه خورشید درخشان

قصه امروز،

داستان امروز داستان یه خانم جوان هفت قلم آرایش کرده بود که برای پرستاری سالمند آمده بود،که متاهل بود و همسرش زندانی قزل قلعه به جرم حمل 19 کیلو شیشه،و با دوست پسر معتادش تا دم در آمده بود،ما هم هراسان به هم نگاه کردیم و یه جوری پیچوندیم.

نظرات (5)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
...و ماجراهای نفر بعدی؟
پنج‌شنبه 4 شهریور 1395 ساعت 17:28
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تا شنبه .
اومده بود از سر میل قشنگ توضیح میداد بهتون که این دوست پسرمه و شوهرم زندانه و جرمش فلان بوده و دوست پسرم معتاده و ...؟ :))) اینا رو معمولا نمیپرسن از کسی برا استخدام:))
چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 19:03
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه، اون نمیخواست بگه ،این خانمی که مدیر شرکته فوق روانشناسی داره،خنده خنده ازشون حرف میکشه،البته باعث نمیشه که نترسیم و تعجب نکنیم و عادت کنیم.خیلی جالب میشناسه آدم ها رو.
چه حجم خلافکاری در این چهار خط نهفته اس
چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 12:13
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا،خودمون خوف کرده بودیم،هی به هم نگاه میکردیم.
لابد دنبال اون آقایی اومده بود که خانم جوان تمام وقت برای پرستاری بچه اش می خواسته
چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 10:59
امتیاز: 0 0
پاسخ:
احتمالا،
سلام خسته نباشید
چهارشنبه 3 شهریور 1395 ساعت 09:33
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام،ممنون