یه خورشید درخشان

قصه امروز،

داستان امروز خیلی بامزه بود،یه آقایی ظهر زنگ زد که پرستار برای پدر بیمارش میخواست ،ما هم بدو بدو نیرو ها رو هماهنگ کردیم که بفرستیم،متاسفانه اون آقا از تخت افتاده بود و مصدوم شده بود،داشتن میبردنش بیمارستان،کلی برای خودش و خانواده اش غصه خوردیم.

این قسمت بامزه نبود،این قسمت بامزه بود،یکی از نیرو هایی که باهاش تماس گرفتیم و اومد،یه پسر جوان و خوش قدوبالا با موهایی های لایت شده بود،اول که اومد ما یه خورده هاج و واج نگاهش میکردیم،برامون توضیح داد که ترکیه کار میکرده ،اوایل تور لیدر بوده،بعد  پرستار بچه شده،حالا که اوضاع ترکیه به هم خورده برگشته،خانم مدیر پرسید شما خیلی براتون کار هست چرا پرستاری،گفت قبلا در رستوران کار میکردم،قبلتر از اون هم یه هتل داشتم که ورشکست شدم ، ولی حالا فقط همین کارو میخوام.

خلاصه فعلا داریم این در و اون در میزنیم بفرستیمش یه جای با کلاس.

به خانم مدیره گفتم من اینو میبرم خونه مون از من و همسر پرستاری کنه.اونم گفت ببر خیرش رو ببینی.

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جالب انگیز!
و شاید هم غمناک..
یکشنبه 28 شهریور 1395 ساعت 15:36
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا،
سلام این دست ماجراها خیلی داره بامزه میشه..مثل ماجراهای فروشگاه اقا مهرداد
چهارشنبه 10 شهریور 1395 ساعت 08:01
امتیاز: 1 0
پاسخ:
آره بعضی هاش بامزه است
عجب موردهای جالب و متنوعی دارید.
سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 15:31
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره بعضی هاشون یه دفه آس رو میکنن.
آخرش چند؟
سه‌شنبه 9 شهریور 1395 ساعت 15:18
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به ما که ندادنش عمو