X
تبلیغات
رایتل

یه خورشید درخشان

مبارز راه روشنایی 1

یه دوستی دارم بهتر از برگ درخت،دوست دوران دبیرستان،با حساب سن من یعنی خیلی خیلی قدیمی،مثل شراب ناب.

خانواده پرجمعیت،دو خواهر و سه برادر بزرگتر از خودش داره.همیشه خانواده شلوغ و شاد اونا برای من که تقریبا تک بودم حسرت برانگیز بود.

خلاصه ،همپای خوبی برای گردش و تفریح،از کیش بگیر تا تجریش و جاهای دیگه.

بعد از فوت پدر و مادرشون فکر میکنم سر تقسیم ارث با هم دلخوری پیدا کردن.بینشون فاصله افتاد.

چند وقتی بود که میگفت تو سینه ام یه چیزی هست.با اصرارهای ما رفت مامو و گفتن باید بری نمونه برداری.

میگفت نمیرم،خوشم نمیاد،خلاصه از ما و از اون انکار.

گفتم با هم میریم،بعدش  هم با هم نهار میریم بیرون،کاری نداره که.خلاصه وقت گرفتیم و رفتیم،اولش میگفت تنها میرم،شما که میگید کاری نداره،منم گفتم آدم عاقل دندون هم میخواد بکشه تنها نمیره،چه برسه به نمونه برداری.

جونم براتون بگه که من از بچگی تو کار بیمارستان و دکتر بودم،چون خانواده کم جمعیت بود،پدر و مادر هم مسن،و پدر از دوران جوانی بیمار،خلاصه آشنا هستم با این مسایل،شاید تنها کسی بودم تو خانواده که دست و پام رو گم نمیکردم،با دیدن خون غش نمیکردم،خلاصه پایه بودم،میشد روم حساب کرد.

دقت کردید همه افعال رو گذشته بکار بردم.

خلاصه،میدونستم کار سختی در پیش داریم،اما اگر به او میگفتم فرار میکرد و دیگه نمیتونستم راضیش کنم.

همون اول کار یه برگه به ما دادن برای امضا،که اگر زیر دست ما مردید،تقصیر از خودتون هست که مریض شدید،به ما مربوط نمیشه.

ما هم امضا کردیم و بردنش تو اتاق،بعد از نیم ساعت دیدم صدای فریاد از تو اتاق میاد،سر یه نفر داد میزدن،صدای سیلی میومد،انقدر وحشت کرده بودم که مغزم کار نمیکرد،هی به قیافه بقیه آدم ها نگاه میکردم ببینم اونا هم تعجب کردن یا نه؟

همه بی تفاوت بودن،بالاخره بعد از چند دقیقه در باز شد و یه خانمی اومد بیرون،تو چهره اش خیره شدم ببینم چیزی متوجه میشم.

قیافه اش عادی بود،البته احتمالا قیافه من به شدت غیر عادی و وحشت زده بود،چون لبخند زد و گفت حالش خوبه،یعنی حتی قدرت سوال نداشتم.بعد از نیم ساعت دوستم با یه خانمی که زیر بغلش رو گرفته بود اومد بیرون،به یه اتاق دیگه راهنماییمون کردن،گفتن استراحت کنید،روی صورت دوستم جای انگشت بود،یه عالمه،بعد گفتن در حین نمونه برداری داشته بیهوش میشد که با ضربه و شوک مانع شدن،اون صداهای وحشتناک هم برای همین بوده.

هر دو بد حال و وحشت زده بودیم،البته کادر بسیار مهربانی داشت،برای اون چایی شیرین آوردن،دایم احوال میپرسیدن،کلا برخوردشون خیلی خوب بود.

بعد از یه نیم ساعتی حالش بهتر شد و رنگ صورتش برگشت،البته میگفت درد نداشت،نمیدونم چرا اینجوری واکنش نشون داد،این دوست عزیزم بسیار جسوره،زیاد هم به حرف گوش نمیده،بقول اون جوکه،پی حرف نمیره.

چند وقتی بود که گیر داده بود به لاغری،بعد از کلی رژیم و رفتن از این دکتر به اون دکتر،یه قرص به اصطلاح گیاهی پیدا کرده بود،درست از روز قبل از نمونه برداری شروع کرد به خوردن قرص.قبلا بارهابراش توضیح داده بودم که با شرایط بیماریش،یعنی هم توده و هم تیرویید،نباید هیچ چیزی مصرف کنه،اما وسوسه خوش اندامی کار خودش رو  کرده بود.

شاید همون قرص باعث این مشکلات شد،علیرغم  اصرارهای من و کادر اونجا،که تاکید میکردن نباید رانندگی کنه،نشست پشت ماشین و با هم رفتیم آزمایشگاه،بعد هم خونه،راه طولانی بود،ترافیک هم زیاد.

خلاصه من به منزل مادرم رفتم و اون به منزل خودش،بعد همه بهش تو پیدن که چرا رانندگی کرده.

خلاصه که چه بر ما گذشت،برای این دوست من،برای دوست خوبم،روژین  از وبلاگ مهربانی شما...و برای همه بیمارها دعا کنید.

کنارشون باشید هر جور که میتونید.فقط باشید،حتی لازم نیست حرف بزنید،درد و بیماریشون رو انکار نکنید،حرف از خوب شدن نزنید،فقط همراه باشید،دستشون رو توی دستتون بگیرید.

نمیدونم چی بگم.خدایا خودت به داد بندگانت برس که جز تو فریاد رسی ندارند.

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
فک کردم دوستتون با پرسنل درگیر شدن و سیلی زدن. چه خوب جراتشو داشتی دوستت رو همراهی کنی
یکشنبه 14 آذر 1395 ساعت 14:37
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه والا،بنده خدو داشت کتک میخورد،منم ترسان و لرزان پشت در بودم،چند وقتیه اصلا دل و جرات ندارم،اما مجبورم ،میدونی،مجبور
سیلی؟؟؟چه عجیب!!
امیدوارم همه چی براش خوب پیش بره
شنبه 13 آذر 1395 ساعت 14:26
امتیاز: 0 0
مرسی
پنج‌شنبه 11 آذر 1395 ساعت 15:42
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قابلی نداشت،وظیفه است.
سلام سهیلا خانم
چقدر ناراحت کننده اند این اتفاقات ... از سرطان متنفرم. چقدر درد کشیدن آخه ...
سه‌شنبه 9 آذر 1395 ساعت 22:13
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون،تا حالا ازنزدیک برخورد نداشتم،خیلی سخته،خدا خودش به فریادشون برسه.