یه خورشید درخشان

امان از جدایی

یادتونه درباره رفتن گفتم.یه دوست عزیزی دارم که از دوران دانشجویی برای هم موندیم ،یعنی حدود 32 سال،روزگار باهاش خوب تا نکرد،مهاجر نصفه و نیمه شد.اون دفعه که من تصادف کردم بالای سرم بود و قوت قلبم.این دفعه اون تو دیار غربت تصادف کرده،موتور بهش زده،و نه من بالای سرش بودم،نه مادر و پدرش،

هر چقدر که اوضاع و احوالت خوب باشه،گیریم که تو بهشت باشی،ولی اطرافیانت نباشن،چه میکنی با درد غربت.


نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
کاملا موافقم . به خیچ قیمت حاضر نیستم برم یک کشور دیگه و اسمم مهاجر باشه. تازه دلم میخواد برگردم روستای آبا و اجدادیم.
شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 23:36
امتیاز: 0 0
پاسخ:
انشالله موفق باشید هر جا که هستید.
غربت و تنهایی خیلی سخته خیلی
ان شالله زودتر روبراه شه
دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 11:50
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به دعای شما .ممنون
سهیلا جان غربت یه درد داره واون غربته.بهتر از دردهای اینجاست
یکشنبه 1 مرداد 1396 ساعت 23:05
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چی بگم .وقتی بیماری و تنها غربت فشار میاره.