X
تبلیغات
رایتل

یه خورشید درخشان

دستم بگرفت و پا به پا برد

مادر معلم دبستان بودن،یادمه اون روزا با درس قرآن مشکل داشتم،نمیتونستم درست بخونم،مادر یه ورق سفید رو برداشتن ، وسطش رو سوراخ کردن و گذاشتن روی کلمه ها،من فقط همون کلمه رو میخوندم،اینطوری بود که تونستم قرآن بخونم.یادش بخیر ،بعدا همین روش رو برای یاد دادن قرآن به پسر عموی مرحومم بکار بردم،خدا رحمتش کنه.

چند وقت پیش مادر به صرافت افتاد که کار با شبکه های مجازی رو یاد بگیره،آروم آروم شروع کردم به یاد دادن،دستش رو میگرفتم که نترسه و بتونه لمس کنه،تمام مدت یاد اون روزا بودم.البته فکر کنم که من مثل ایشون معلم خوبی نبودم،چون زیاد پیشرفت نداشتن و بعد از چند وقت به کلی کار رو رها کردن.

خلاصه که چند وقت دیگه همش میافتیم به خاطره تعریف کردن.

نظرات (4)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام سهیلا جان
ان شالله خدا حفظشون کنه
کاش امتحان کنین یک نفر دیگه بهشون آموزش بدن. یاد میگیرن چون فرمودین معلم بودن. کسایی که سواد آنچنان هم ندارن سر حوصله میشه بهشون یاد داد....
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 18:13
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام،خیلی آرام وصبور بهشون یاد دادم،ولی مادر مشکل آرتروز دارن و گردنشون درد میگیره.الان خیلی بهتر شدن،یه کم زمان میبره.
آخی زنده باشن مادرتون . بزرگترهت نعمتی هستن .
شنبه 7 مرداد 1396 ساعت 23:38
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون .به دعای شما
آخی ...هم غمگینه این اتفاق هم یه حس شیرین ...
سه‌شنبه 3 مرداد 1396 ساعت 09:26
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله .حسی توام از غم و شادی
شاید چون مجبور. نیست.مادر من به اجبار یاد. گرفت.
دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت 22:16
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله .البته اگر یاد میگرفت بهتر بود .هم برای خودش و هم برای ما