یه خورشید درخشان

رتتویی

سلام،خوبم،خدا رو شکر از اون بحران فیلمی گذشتم.مشغول دیدن یه سریال جدید در فیلیمو هستم،west world.یه قسمتش رو دیدم،خیلی خوب بود.استرایک هم یه فصل رو دیدم،اونم خوب بود.

دو شب پیش مشغول دیدن سریال در تبلت بودم،روی تخت دراز کشیده بودم در آرامش.یه لحظه احساس کردم یه چیزی از گوشه اتاقم گذشت.تا حالا براتون پیش اومده چیزی رو حس کنید ولی خودتون رو گول بزنید و بگید نه،اون نیست به هزار و یک دلیل منطقی،اما شما کامل احساسش میکنید،و هیچ جور نمیتونید صدای احساستون رو خفه کنید.متاسفانه من احساس قوی دارم.و بیشتر اوقات وقتم به این میگذره که با دلیل و منطق خفه اش کنم.مثلا وقتی کسی دروغ میگه،حس میکنم،بعد همش باید به خودم بگم طرف دروغ نمیگه،چون براش منفعتی نداره.ولی طرف دروغ میگه،و دلایل من هم براش مهم نیست.

از بحث دور نشیم.گفتم تاریک بوده،خیال کردی،بگیر بخواب حوصله داری.اون شب خوابیدم ولی تا صبح کابوس دیدم،در درون خودم میدونستم چیزی تو خونه است.

صبح زود روی مبل نشسته بودم و موبایل رو چک میکردم،صدایی اومد،مثل این که کسی تو اتاقی گیر کرده باشه،در قفل باشه و باز نشه.اول فکر کردم صدا از خونه های دیگه است،بعد دیدم از خونه خودمون هست،اومدم تو راهرو،صدا قطع شد،در اتاق بچه ها رو باز کردم یکی یکی،هر دو در اتاق هاشون خواب بودن.اتاق خودمون هم خبری نبود،همسر دید دارم تو اتاقا میگردم گفت ساعت 4 صبح هم همین صدا اومد،منم اتاقا رو چک کردم خبری نبود.وحشت زده نشستم روی مبل،چیزی که ازش میترسیدم واقعی شده بود.بازم گفتم حتما صدای همسایه بوده.ولش کن.

کارامو کردم،همه از خونه رفتن بیرون،منم از آشپزخانه بیرون اومدم،تی وی رو روشن کردم ولی چون روی تبلیغ بود صداش رو بستم.روی همون مبل صبح نشستم.ایندفعه از اتاق پسر بزرگه صدای وحشتناکی میومد،درست مثل این که یه خرس به در پنجه بکشه.دیگه وقتش بود بترسم.به هر سه تا زنگ زدم،پسر بزرگه نزدیک بود خودش رو رسوندخونه،اول منو یه جای دور گذاشت،میگفت من از جونورا نمیترسم مامان جان،ولی شما جیغ میزنی میترسم.

بعد با احتیاط در رو باز کرد و رفت تو.از همون جا برام عکس گرفت فرستاد،موکت پشت در اتاق ریش ریش شده بود



ادامه دارد...


نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چقدر شما خوب مینویسی. قشنگ تعلیق داشت نوشته ت.

خوبه بلاگستان نمرده هنوز.
یکشنبه 16 مهر 1396 ساعت 08:26
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون.اگه این بلاگستان بذاره.
همون موشه بوده ؟
سه‌شنبه 4 مهر 1396 ساعت 16:43
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی شبیه بود