یه خورشید درخشان

شوخی

میلان کوندرا یه کتاب داره به اسم شوخی،کتاب بسیار جالبی هست،حتما بخونید.

اما شوخی من از یه نوع دیگه است.

شوخی تلخی که روزگار با آدم ها میکنه.

خواننده های قدیمی وبلاگ یادشونه یه پستی نوشتم در باره تنهایی.من خانواده کم جمعیتی دارم.یعنی از خودم،نه خانواده فعلی.یه خواهرم شهرستان هست و یه مادر هم تهران دارم.ولی مسیرش یه کم دوره.تهرانی ها میدونن که در تهران سفر کردن مثل این هست که در شهرستان بخواهی بری یه شهر دیگه.مسیرها با ترافیک های وحشتناکش کش میاد.

تقریبا 20 سال،یعنی از وقتی که پدر همسرم فوت کرد همسر مجبور بود پنجشنبه ها بره منزل مادرش و جمعه بعدازظهر برگرده.

این یعنی 20 سال من با دو تا پسر بچه تنها بودم.پنجشنبه و جمعه که همه خانوادگی دور هم بودن ما سه تا غریب و تنها بودیم.البته بیشتر اوقات ما هم صبح جمعه به منزل مادرم میرفتیم.ولی کلا حس بدی برامون داشت.

همسر بعد از ظهر جمعه که برمیگشت خیلی عصبی بود،به کوچکترین چیزی آشفته میشد.

سه سال پیش بریدم،یکهفته تمام هر چی گفت و هر کاری کرد،فقط نگاهش کردم.هر چی میپرسید، من نگاه،هر چی میکرد،فقط نگاه.خودش میدونست جریان چیه،با برادرهاش صحبت کرد و جمعه ظهر برگشت خونه.همین برام کافی بود.تا یک سال قبل که مادر همسر به رحمت خدا رفت.

یه ما ه پیش مادرم تو خونه حالشون به هم خورد.دقیقا جمعه شب،وقتی پسر خواهرم زنگ زد نفهمیدم چه جوری رسیدم اون جا،مادر رو به بیمارستان قلب منتقل کردیم.بماند که چه کردیم و چه گذشت،صبح به خونه برگشتیم.نمیشد مادر رو تنها گذاشت،خواهرم به تهران اومد،تحت مراقبت های خوب ایشون خدا رو شکر حال مادر بهتر شد. یه مدت خواهرم اون جا بود و ازشون پرستاری کرد.تا اون هم مجبور شد برگرده شهرستان.ناگزیر براشون پرستار روزانه گرفتیم.

تا پنجشنبه بعداز ظهر پرستار هست.شوخی جالبش این جاست که جمعه صبح من میرم اون جا تا بعدازظهر.با مادر هستم.حمام میریم.غذا میپزم و میخوریم.

بعداز ظهر جمعه که برمیگردم خونه.با همسر به هم نگاه میکنیم و لبخند میزنیم.از این شوخی روزگار.

نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
هر وقت ماجراهای اینچنینی را میخوانم دلم میگیرد.واقعا ای کاش امکاناتی فراهم میشد تا سالمندان با هزینه کمی بتوانند از خدماتت پرستاری استفاده کنند و زحمتی برای بچه ها نباشند.چون خودم همین وضع را دارم و شدیدا از اینکه مجبورم به پسر و عروسم متکی باشم در عذابم'حس هر دو طرف ماجرا را درک میکنم.
امیدوارم مادر جان هر چه زودتر بهبود پیدا کنند.
سه‌شنبه 28 آذر 1396 ساعت 16:09
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون مینو جان.خدا همه بیماران‌رو شفا بده.
سلام سهیلا
ان شاالله حاج خانوم زودتر سلامتی کامل خودشون رو بدست بیارن
کار زندگی همینه
خدا رو شکر که همسر و پسرهای خوبی داری
صدالبته که اونا هم همسر و مادر خوبی دارن
دوشنبه 20 آذر 1396 ساعت 16:08
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون گولوی عزیزم.تو انقدر خو بی که همه رو‌خوب میبینی.