یه خورشید درخشان

این منم؟

تازگی یه اخلاق بدی پیدا کردم.از بس حوصله حرف زدن با کسی رو ندارم هر کس هر حرفی میزنه میگم‌خوبه.درسته.

یکی از دوستان در حال دکتر رفتن برای یه جراحی کوچک هست.خیلی مضطرب هست.میترسه.برعکس من که همیشه یه پام مطب دکترا و بیمارستان ها بوده اون کاری با اینجور جاها نداشته.برای عمل از دو روش چاقو یا لیزر ایتفاده میشه.چاقو ارزونتره.ولی نقاهت طولانی تر و لیزر گرانتر ولی بهبودی سریعتر.اول که برام میگفت میخواست از چاقو استفاده کنه.منم گفتم خوبه .برو دنبالش.البته یه سر ماجرا طبق معمول مالی بود.

بعد نشستم فکر کردم.دو تا جراحی رو سبک سنگین کردم.دیدم ای بابا.چه کاریه.دوباره بهش زنگ زدم و نظرم رو گفتم.بقول اون آقا خوب فکری کردم نه؟بهش گفتم بره دنبال لیزر.

مورد بعدی پسر دوستم.یه عقد ناموفق داشته. چند سال پیش خیلی عجولانه در عرض چند هفته یه عقد کرد.بعد از دو ماه جدا شدن.

اون موقع خیلی جز جز کردم زمان بدید به خودتون.چند ماه نامزد.چند ماه عقد.پدر دختر گفته بود در صورت عقد میتونه باهاشون عمره بره.اینم یه عامل بود برای تسریع عقد.

هفته پیش زنگ زد که دوباره خواستگاری رفتن.تا این جا همه چیز خوب بوده.اگر زود عقد کنن میتونن با هم برای عید کربلا برن.

اول گعتم چه خوب.انشالله به سلامتی.

بعد که قطع کردم دیدم انگار ما این حرفا رو قبلا هم داشتیم.

دلم طاقت نیاورد.با این که میگن تو کار خیر نه نیارید.

گفتم زمان بدید به خودتون.چند ماه نامزد.چند ماه عقد کرده.عجله نکنید.

ولی اصرار نکردم.مثل دفعه قبل جز جز نزدم.

خلاصه میخوام بگم‌با من مشورت نکنید.از ما گفتن.