یه خورشید درخشان

پرستار سالمند

این چیزایی که میخوام براتون تعریف کنم بین خودمون بمونه دوستانه.

الهه جان کامنتت رو خوندم .

از وقتی مادر بیمار شدن براشون‌پرستار روزانه آوردیم.خانم میانسالی هستن که انصافا خیلی با شرایط ما کنار میان.کلا با هم میسازیم.خوب این خانم هم مثل بقیه ما عیوبی هم دارن.یعنی اگر موقع استخدامشون‌من حضور داشتم استخدام نمیشدن.یکی از مشکلاتشون پر حرفی هست.یکی دیگه کم حافظ هستن.

ولی در عوض بسیار وقت شناس.مهربان.مودب.دست پاک هستن.و دلسوز مادر.

خوب اینا رو هم ول کنید تا برم سر اصل مطلب.

مادر بسیار مهربان هست.اصلا راضی به رنجاندن کسی نیست.روزای اول یه نمک پاش تو خونه جابه جا شده بود.واقعا میگم.یه نمک پاش ساده.البته مادر میگفتن که من باهاش خاطره دارم.هر چی من و پسر خواهرم میگفتیم پیدا میشه.حتما جا به جا شده میگفتن نه اون خانم دور انداخته.

بعد اون بنده خدا فکر میکرد جنس با ارزشی بوده.هی قسم و آیه میخورد که من برنداشتم.کیفش رو نشون میداد.من هم خنده ام گرفته بود و هم غصه میخوردم که چه کاری هست با این بنده خدا.

خلاصه گشتیم و نمک پاش پیدا شد.مادر خیلی ناراحت شده بود.که تهمت زده.همش میخواست یه پولی به اون خانم بده و حلالیت بگیره.

حالا دو ماهی هست که این خانم با ما هست.متاسفانه رفتار پسر خواهرم با این‌خانم‌خوب نیست.تا حرف میزنیم هم میگه حقوق میگیره باید بکنه.

نمیدونم چرا هر کدوم از ما بالا دست کسی میشیم فکر میکنیم زندگیش رو باید به دست بگیریم.گاها حتی ظلم‌میکنیم.چرا؟چون قدرتش رو داریم.

بین خودمون میمونه دیگه.اون اوایل منم داشتم اینجوری میشدم.بعد افسار خودم رو کشیدم.در واقع حقوق خانم رو من از پول های مادر پرداخت میکنم.فکر میکردم باید در کارهاش دقیق بشم.ایراد بگیرم.یه بار صبح جمعه که رفتم دیدم چند تا از ظرف ها درست شسته نشده.یه پیامک مودبانه و محترمانه برای اون خانم نوشتم و خواهش کردم ظرف ها رو بهتر بشوره.بعد یادم افتاد وقتی رسیدم مادر داشت چند تا بشقاب میشست.شصتم خبر دار شد که مادر بخاطر ضعفش نتونسته خوب بشوره.کار اون خانم نبوده.

از اون به بعد همش با خودم جنگیدم بگم نگم.معذرت خواهی بکنم.نکنم.خوب من حقوق میدم.صاحبکارم.

دیدم نمیشه.دوباره پیامک زدم و جریان رو گفتم.عذر خواهی هم کردم.اون بنده خدا هم پذیرفت.

خلاصه اگر روزی کسی زیر دستتون بود.اگر روزی حقوق کسی رو میدادید.همون جوری باهاش رفتار کنید که دوست دارید باهاتون رفتار بشه.

آدم باشید لطفا.

نامریی

یادمه از بچگی خیلی اجتماعی نبودم.به جز دوستان نزدیک و فامیل با کسی زیاد گرم نمیگرفتم.در عین حال یه ده تایی هم دوست نزدیک داشتم.یعنی دوست زیاد داشتم.الان که دارم مینویسم خودمم‌گیج شدم.نمیدونم بالاخره اجتماعی بودم یا نبودم.

حالا هم که پنجاه سالمه همیشه سرم به کار خودم هست.وقتی تو اتوبوس و تاکسی میشینم به بیرون نگاه میکنم .به آدما.گاهی به موبایلم.ولی همیشه احساس نامریی بودن دارم.شاید دلم میخواد نامریی باشم.چند ماه پیش تو مترو که خیلی هم خلوت بود.یه خانم تقریبا هم سن و سال خودم کنارم نشست.بی مقدمه شروع کرد از خودش بگه.پرستار یه خانم سالمند بود.که آلزایمر داشت.بعد یه چیزی درباره ابرو پرسید.فک کنم قیافه ام وحشتزده بود.چون زود تمومش کرد و رفت کنار نشست.بعد پشیمون شدم.شاید اون بنده خدا دلش گرفته بود.شاید دو کلمه حرف زدن با من حالش رو بهتر میکرد.بعدشم مگه از پشت کوه اومدی.خوبه سر کار رفتی.اینهمه با آدما سر و کار داشتی.

هفته قبل که میخواستم از منزل مادر برگردم دم در منتظر اسنپ بودم.

یه خانم بسیار خوشگل و مرتب میانسال اومد طرفم شروع کرد به گفتن از همسایه هاش که چقدر بی مبالات هستن و آشغال ها رو بیرون از سطل زباله میگذارن.منم هاج و واج با تعجب بهش نگاه میکردم.بعد ماشین رسید.عذر خواهی کردم و بطرفش رفتم.به راننده میگفتم شما آقای شمیرانی هستید.بنده خدا با تعجب گفت نه فلانی هستم.گفتم درسته.شمیرانی اسم‌کوچه است.کلی خندیدم.

بعد فکر کردم این چه اخلاقیه پیدا کردم.

نمیدونم.الان که خبرای وزارت تنهایی انگلیس رو میخوندم فکر کردم نکنه ما هم دچار این مشکل شدیم خودمون خبر نداریم.


خانه تکانی

soheildeco@

لطفا این پست رو در اینستا ببینید.

لیست آرزوها

یه مدت قبل تو وبلاگ ها نوشتن لیست آرزو مد شده بود.منم میگفتم چه کار بیخودی.که چی بشه.

امروز یه دفعه فهمیدم خیلی از چیزهایی که آرزو داشتم و براشون دعا میکردم برآورده شده.

من ناشکر. من ناسپاس نه تنها نفهمیدم .شکر هم نگفتم .

به درستی که ریشه انسان از نسیان هست.

اولین کاری که میکنم تهیه لیست آرزو های خودم هست.

لرزیدن

 و اما لرزیدن.

معمولا میذارم التهاب ها بخوابه.بعد تجزیه و تحلیل کنم.البته برای خودم.

وگرنه صاحبنظر نیستم.

نمیدونم چرا در یک کشور زلزله خیز هیچ کس نیست بیاد درست و درمان آموزش بده.وقتی زلزله آمد چی کار کنیم.

چه گلی به سر بی پناهمون بریزیم که زنده بمونیم.

آموزشمون شده از طریق کانال های تلگرامی.

یکی میاد آموزش مثلث حیات میده.

اون یکی میگه مثلث حیات چرته هر کس اجرا کنه در جا میمیره.

اون یکی میگه برید تو چهار چوب در پناه بگیرید.

بعدی میگه اگه برید تو چهار چوب باباتون در میاد.

یکی دیگه میگه برید تو خونه های پدری تون در شهرستان.

اون یکی میگه برید تو پارک ها چادر بزنید.

آخه برادر من روز سیزده فروردین که مردم میرن سیزده بدر جای خالی تو پارک ها پیدا نمیشه .چه برسه به چنین وضعیت اضطراری.

ما عمدتا دو مدل خونه داریم.درباره مدل های دیگه چون چیزی نمیدونم نمیتونم اظهار نظر کنم.من این دو مدل رو میشناسم.

یکی خونه های سازه فلزی هست.

یکی هم خونه های بتونی که جدید هست و ادعا میکنن ضد زلزله هست.

خوب یه آدم صاحبنظر پیدا کنید بگه چه کار کنیم.

اگر کسی چیزی بلده بسمه الله.بیاد در میون بذاره.منم آخرش جمع و جورش میکنم.


<< 1 2 3 4 5 ... 143 >>