یه خورشید درخشان

نامریی

یادمه از بچگی خیلی اجتماعی نبودم.به جز دوستان نزدیک و فامیل با کسی زیاد گرم نمیگرفتم.در عین حال یه ده تایی هم دوست نزدیک داشتم.یعنی دوست زیاد داشتم.الان که دارم مینویسم خودمم‌گیج شدم.نمیدونم بالاخره اجتماعی بودم یا نبودم.

حالا هم که پنجاه سالمه همیشه سرم به کار خودم هست.وقتی تو اتوبوس و تاکسی میشینم به بیرون نگاه میکنم .به آدما.گاهی به موبایلم.ولی همیشه احساس نامریی بودن دارم.شاید دلم میخواد نامریی باشم.چند ماه پیش تو مترو که خیلی هم خلوت بود.یه خانم تقریبا هم سن و سال خودم کنارم نشست.بی مقدمه شروع کرد از خودش بگه.پرستار یه خانم سالمند بود.که آلزایمر داشت.بعد یه چیزی درباره ابرو پرسید.فک کنم قیافه ام وحشتزده بود.چون زود تمومش کرد و رفت کنار نشست.بعد پشیمون شدم.شاید اون بنده خدا دلش گرفته بود.شاید دو کلمه حرف زدن با من حالش رو بهتر میکرد.بعدشم مگه از پشت کوه اومدی.خوبه سر کار رفتی.اینهمه با آدما سر و کار داشتی.

هفته قبل که میخواستم از منزل مادر برگردم دم در منتظر اسنپ بودم.

یه خانم بسیار خوشگل و مرتب میانسال اومد طرفم شروع کرد به گفتن از همسایه هاش که چقدر بی مبالات هستن و آشغال ها رو بیرون از سطل زباله میگذارن.منم هاج و واج با تعجب بهش نگاه میکردم.بعد ماشین رسید.عذر خواهی کردم و بطرفش رفتم.به راننده میگفتم شما آقای شمیرانی هستید.بنده خدا با تعجب گفت نه فلانی هستم.گفتم درسته.شمیرانی اسم‌کوچه است.کلی خندیدم.

بعد فکر کردم این چه اخلاقیه پیدا کردم.

نمیدونم.الان که خبرای وزارت تنهایی انگلیس رو میخوندم فکر کردم نکنه ما هم دچار این مشکل شدیم خودمون خبر نداریم.


خانه تکانی

soheildeco@

لطفا این پست رو در اینستا ببینید.

لیست آرزوها

یه مدت قبل تو وبلاگ ها نوشتن لیست آرزو مد شده بود.منم میگفتم چه کار بیخودی.که چی بشه.

امروز یه دفعه فهمیدم خیلی از چیزهایی که آرزو داشتم و براشون دعا میکردم برآورده شده.

من ناشکر. من ناسپاس نه تنها نفهمیدم .شکر هم نگفتم .

به درستی که ریشه انسان از نسیان هست.

اولین کاری که میکنم تهیه لیست آرزو های خودم هست.

لرزیدن

 و اما لرزیدن.

معمولا میذارم التهاب ها بخوابه.بعد تجزیه و تحلیل کنم.البته برای خودم.

وگرنه صاحبنظر نیستم.

نمیدونم چرا در یک کشور زلزله خیز هیچ کس نیست بیاد درست و درمان آموزش بده.وقتی زلزله آمد چی کار کنیم.

چه گلی به سر بی پناهمون بریزیم که زنده بمونیم.

آموزشمون شده از طریق کانال های تلگرامی.

یکی میاد آموزش مثلث حیات میده.

اون یکی میگه مثلث حیات چرته هر کس اجرا کنه در جا میمیره.

اون یکی میگه برید تو چهار چوب در پناه بگیرید.

بعدی میگه اگه برید تو چهار چوب باباتون در میاد.

یکی دیگه میگه برید تو خونه های پدری تون در شهرستان.

اون یکی میگه برید تو پارک ها چادر بزنید.

آخه برادر من روز سیزده فروردین که مردم میرن سیزده بدر جای خالی تو پارک ها پیدا نمیشه .چه برسه به چنین وضعیت اضطراری.

ما عمدتا دو مدل خونه داریم.درباره مدل های دیگه چون چیزی نمیدونم نمیتونم اظهار نظر کنم.من این دو مدل رو میشناسم.

یکی خونه های سازه فلزی هست.

یکی هم خونه های بتونی که جدید هست و ادعا میکنن ضد زلزله هست.

خوب یه آدم صاحبنظر پیدا کنید بگه چه کار کنیم.

اگر کسی چیزی بلده بسمه الله.بیاد در میون بذاره.منم آخرش جمع و جورش میکنم.


ما و دکترها۲

یادم رفت بگم که اون آقای دکتر اصرار بر بستری شدن مادر در همون بیمارستان داشتن.پسر خواهرم دو دل بود که قبول کنه.من دویدم تو حرفش و گفتم فعلا امکانش نیست.اگر خودمون نتونستیم نگهداری کنیم اطلاع میدیم.هنوز هم نفهمیدم غیر از گرفتن فشار  خون  و دادن داروها سر وقت چه کار دیگه ای قرار بود انجام بشه.

تشخیص آقای دکتر که البته درست هم بود بر عفونت کلیه بود.ما برای محکم کاری باید به یه متخصص قلب مراجعه میکردیم.

اینبار از یکی از دوستان که متخصص اطفال بود خواهش کردم متخصص قلب که به منزل مادر نزدیک بود معرفی کنه.

دکتر نگو یه دسته گل.خوش اخلاق.دقیق.بعد از معاینه گفت اصلا داروهاش رو تغییر ندید.با توجه به سن قلب خوب کار میکنه.

جریان عوض کردن داروها رو براش گفتم.تعجب کرد.گفت اینا داروهای بسیار قوی هستن.برای سن و فشار مادرتون مناسب نیستن.

از همون آقای دکتر آدرس و تلفن یه دکتر متخصص کلیه و یه متخصص اعصاب گرفتم.اول به پزشک اعصاب مراجعه کردیم.

بسیار خوش اخلاق بود.بعد از معاینه دقیق و گرفتن نوار مغزی گفت پارکینسون ندارن.لرزش ها بخاطر ضعف عصبی و جسمی هست.فقط یک شربت دادن برای برطرف شدن لرزش ها.

دکتر کلیه هم بسیار خوب و خوش اخلاق بود.کلی با مادر شوخی کرد.

همون داروها رو بدون تغییر تجویز کرد فقط آنتی بیوتیک رو ادامه داد و آزمایش برای ماه بعد.

خلاصه اینقدر این‌مدت دکتر رفتیم که دیگه تفاوت پزشک خوب و پزشک عالی رو متوجه میشیم.

این مطالب رو نوشتم تا هم برای خودم عبرت باشه هم برای دیگران.

غرض نقشی است کز ما باز ماند

که هستی را نمیبینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی ز رحمت

کند در حق درویشی دعایی




<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 145 >>