یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

خوان سوم

دیگه پذیرش شدم و تموم.رفتم برای کولو. چون دکترم جدید بود،در واقع دکتر اصلی خارج از کشور تشریف داشتن،یه دکتر جوانتر عمل رو انجام میداد،ولی تمام برگه هام به نام دکتر غایب بود.گفتم چرا؟

گفتن محض ارا  .چرا نداره .مریض دکتر فلللااانننییی رو نمیشه بدیم یه دکتر دیگه. شما مریض اون هستی. 

زیر لب غر غر کردم،اگه راست میگه منم با خودش میبرد.به چه دردی میخوره،فقط اسمش رو من مونده.

پرستار غش کرد از خنده. کلی روحش شاد شد.

بعد دیگه براتون بگم‌خیلی شلوغ بود.تا اومدم دکترم رو ببینم از هوش رفتم.بعد که به هوش اومدم تو اتاق اصلی بودم و کار تموم شده بود.نشستم به تماشای دیگران.طفلک ها حالشون بد بود.چون بیمار بودن .همش یاد اون بار اول خودم میافتادم،چقدر حالم بد بود. خانم پرستار هم دید خیلی بیکار نشستم مردم رو نگاه میکنم،گفت آفرین دختر خوب،آبمیوه و کلوچه ات رو بخور برو خونه تون. در حالی میگفت که دست یه نفر گرفته بود و میبرد دستشویی. بعد خودم رفتم لباس هام رو برداشتم پوشیدم،همسر هم جواب  رو گرفته بود ،خوشبختانه دکتر راضی بود .نتیجه خوب .

 همسر به عادت همیشه تند و تند از کلینیک میرفت بیرون .گفتم آقای همراه،لطفا بیمارتون رو هم ببرید . 

برگشت و دستم رو  انداختم رو دستش و خیلی شیک اومدم بیرون.

غرض از نوشتن این سطور این هست که همه از پنجاه سالگی به بعد،سالی یه کولو باید بدن .میخوام یاد بگیرید مراحلش رو ،سختی هاش رو.نترسید . دیگه چاره ای نیست.شاید خوندن این ها بتونه کمک کنه.

خوان دوم ۲

صبح شال و کلاه کردیم به سمت کلینیک.

طبق معمول همیشه تهران، جای پارک نبود،همسر مجبور شدمن رو دم کلینیک پیاده کنه و یه راه دور ماشین رو پارک کنه.رفتم برای پذیرش. اسمم رو پیدا نمیکرد.

.چون قبلا یه دکتر دیگه کولو کرده بود،و انصافا دکتر به نامی بود،حالا هم که ایران نبود به نام اون ثبت میکردن،ولی یه دکتر دیگه انجام میداد. برای همین سخت پیدا کرد.مدارک رو دادم،گفت همراهتون بیاد ،گفتم رفته ماشین پارک کنه، من بیمارم،پذیرش کنید تا برسه. گفتن نمیشه، حتما باید همراه رو ببینیم.

زنگ زدم به همسر که بدو بیا، دلی دلی نکنی، میگن باید با ولی بیایی .

خلاصه بیچاره همسر بدو بدو اومد .پذیرش کردن .

تا اومد گفت وای ساک مدارک جا موند تو ماشین.

دوباره بدو بدو رفت تا ساک مدارک قبلی رو بیاره.

برگه هام رو دستم گرفتم رفتم بالا، باز گفتن همراهت کو،وسایلت رو بگیره .دوباره زنگ زدم به همسر ، بدو بیا ،بازم میگن ولی بیار.

ادامه دارد...

خوان دوم ۱

سلام سلام.مرحله بعدی چکاپ کولونوسکوپی بود.چیزی که ازش میترسیدم.حتی قبل از عمل هم معده ام به گرسنگی حساس بود.بعد از عمل که دیگه هیچی،اصلا نمیتونستم تحمل کنم.

حالا  برای کولو باید کلی ساعت گرسنگی بکشم . اینو حالا یه کاریش میکنم،اون آبی که باید خورد .وای وای .نگم براتون.تقریبا سه تا بطری یک و نیم لیتری از یه مایع بیرنگ و سنگین.

چشمتون روز بد نبینه،هنوز بطری اول تموم نشده بود که افتادم به بالا آوردن،از اونطرف،دخیل بسته بودم به دستشویی،اگر روده ها کامل پاک نشه نمیتونن بررسی کنن.

زنگ زدم به دکتر،گفتم اینجوریه.گفت یکساعت استراحت بده،یه لیوان چای کمرنگ با عسل بخور.دوباره شروع کن.و این بساط رو تا ساعت یک بعد از نیمه شب داشتم.دروغ چرا،آخرشم تموم نشد.

قبلش به یکی از دوستام زنگ زده بودم بپرسم چه جوری خورده،اونم گفت یه جرعه یه جرعه بخور،نه لیوان لیوان پهلوون.

دیگه همینجوری خوردم،تا صبح هم ساکن دستشویی بودم.موبایل میبردم فیلم میدیدم،تا این حد.

ادامه دارد...

سونو

امروز برای چک آپ سونوگرافی داشتم.همون جریان زیبا که میگن صبح صبحانه نخورید و مثانه تون در حال انفجار باشه.

ساعت ۱۱ وقت داشتم،نگو کلا دکتر ساعت ۱۱ و ربع میاد.

قبل از من یه خانمی نشسته بود.منم رفتم در یه فاصله دور نشستم.همسر رفت پرداخت کنه،بعد اومد نشست کنار دست خانمه،من و خانمه هی بهش نگاه میکردیم،اونم سرش پایین بود در حال بررسی فاکتور،طفلک هوش و حواسش پریده بود.بعد سرش رو بالا آورد ،یه نگاه به من کرد،سیخ ایستاد و سریع اومد جایی که نشسته بودم.گفت فکر کردم اون خانمه تو هستی.

بعد خانم دکتره دیر کرده،منم در حال انفجار،همسر رفته یه بروشور دیابت برداشته،میگه بخون سرت گرم بشه.گفتم تو میتونی وقتی دستشویی داری چیزی بخونی،یه نگاهی کرد و به افق خیره شد.

خلاصه که جاتون خالی نباشه. 

بدون عینک ۲

پسر کوچیکه ۲۷ سالشه،فکر نکنید یه پسر کوچولو رو کردم تو حموم سوسک بکشه.

بزرگه ۳۲ سالشه،میره پشت من سنگر میگیره تا بقیه سوسک رو بکشن.