یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

کنسرو

این روزها کسی
به خودش زحمت نمی دهد
یک نفر را کشف کند!
زیبایی هایش را بیرون بکشد ...
تلخی هایش را صبر کند
آدم های امروز
دوستی های کنسروی می خواهند :
یک کنسرو
که فقط درش را باز کنند
بعد یک نفر
شیرین و مهربان
از تویش بپرد بیرون
و هی لبخند بزند
و بگوید
حق با توست...


آزاده رحیمی از پیج باشگاه روانشناسی زنان

کیفیت رابطه

این مطلب جالبه

سلام

دلم میخواد یه روز در هفته رو به عنوان روز سلام نام گذاری کنم .

حالا این که گفتم یعنی چه؟

مثلا خود من با دوستای دوستام خیلی حال میکنم. 

کلا زود با آدم ها صمیمی نمیشم.

اول با احتیاط یه مدت وبلاگشون رو میخونم . بعد از مدتی کم کم لینکشون میکنم .

بعد کم کم نظر میدم .

اما خیلی از وبلاگا رو میخونم.

اگه نظر هم داشته باشم میدم .

میدونم که خیلی از وبلاگ نویسا همین کارو میکنن.

یعنی به صورت خاموش میخونن. مثلا آمار وبلاگ 100 رو نشون میده و آمار نظرات 3.

حالا میخوام روزای چهارشنبه رو به عنوان روز سلام معرفی کنم .

هر وبلاگی که برم بخونم یه سلام هم عرض میکنم .

گفتم که بدونید.

فک نکنیدخل شدم. البته با خبرای این روزا بعید هم نیست شده باشم.

شما چی فک میکنید.

خوشبختی

کمتر چیزی در زندگی یک زن اهمیت این موضوع را دارد که کم کم متوجه شود 


بین "سرخوش شدن با یک نفر" و "خوشبختی زناشویی با همان فرد "، الزاما رابطه مستقیمی وجود نداره.



یعنی شاید لازم باشد پیشانی کسی را که دوستش داریم ،

ببوسیم و بگذاریمش کنار چون باهاش بدبخت میشیم و با کسی دیگر که به اندازه اولی عاشقش نیستیم ،

خوشبخت خواهیم شد.


دقت کنیم کسی عشق را بی ارزش نمیکنه فقط سهم عشق در خوشبختی زناشویی اینقدرها نیست


که مجردها نگرانشن.



دکتر شیری

کلید اسرار

یه دوست صمیمی داشتم که تقریبا هم سن بودیم .

حدود 25 سال پیش در محل کار با هم آشنا شده بودیم .

خوب با توجه به سابقه دوستی طولانی رفت و آمد خانوادگی داشتیم .

یه بار در 18 سالگی ازداج کرده بود که دوسال بعد شوهرش فوت کرد.

خودش کارمند بود و کم کم با پولی که پس انداز کرده بود یه خونه نقلی خرید.

10سال پیش یه کم مشکوک میزد. هرچی بهش تلفن میزدم در دسترس نبود.

خونه هم نبود . خلاصه بعد از مدتی فهمیدم با یه مرد جوون که از خودش سه سال کوچکتره همکار شده

و قرار ازدواج گذاشتن . در برخورد اول پسره ظاهرا عیبی نداشت

فقط اینکه یه سابقه طلاق داشت. تقریبا همه مخالف این ازدواج بودن اما مرغشون یه پا داشت .

خلاصه همه تن دادیم اما بعد از ازدواج روابطم رو باهاش کم کردم .

به نظرم پسره یه جای کارش میلنگید . یه مدت گذشت .

دوستم حرفی نمیزد اما زیر چشماش کبود بود . یه بار هم دستش شکست که میگفت تو خونه افتادم .

بعد از مدتی فهمیدیم که آقا هر چند وقتی با یه نفره . بعد از مدتی خدا بهشون یه پسر هم داد.

به دوستم هم میگه تو خیلی خوبی خیلی ماهی .

منم خیلی دوستت دارم اما بذار اونا هم تو زندگیم باشه .

فک کنید خرج خودت رو بدی خونه زندگی هم داشته باشی شوهرت هم این مدلی باشه .

خلاصه بعد از کلی مشاوره تونست اون مرد رو از زندگیش حذف کنه .

پسرش خیلی برای پدر بیتابی میکرد .

وقتی بردنش مشاوره ،مشاورش با زبون بچه گانه براش توضیح داد .

از اون به بعد هم دیگه با جدایی پدر و مادرش مشکل نداشت .

بدتر از همه اینکه آقا به خاطر کارهایی که کرده بود یه بیماری بد گرفته بود .

خدا رو شکر که خطر از سر دوستم گذشت و بهش منتقل نشد .

از همه جالبتر برخورد آقاست که میگه تو باید شرایط منو قبول میکردی که با هم زندگی کنیم .

چرا زندگی به این خوبیمون رو خراب کردی؟