یه دوست داشتم که همسایه هم بودیم.
شوهرش با شوهرم همکار بود.
بر خلاف من و همسر که با هم اختلاف سنی داشتیم اونا با هم همسن بودند.
دوتا هم بچه داشتن.یه پسر و یه دختر.
وقتی وضع مالی آقا خوب شد ، اول بهانه گرفت چرا شما دیپلمه هستی و من فوق لیسانس.
خانم ادامه تحصیل داد با دوتا بچه لیسانس گرفت با نمرات خوب.
بعد گفت من زود ازدواج کردم باید جوانی کنم . شروع کرد به هرز شدن .
خانم اول مقاومت کرد .
دختر اولی رو پیدا کرد باهاش صحبت کرد .
چقدر خون دل خورد تا طرف ول کرد رفت . بعد شد دومی و سومی .
بعد شد همزمان با چند نفر. آقا گیر داد برید خارج تا بچه ها بتونن ادامه تحصیل بدن .
خانم میدونست برنامه چیه با خون جیگر قبول کرد.
جالبه که بقیه همسایه ها که از جریان خبر نداشتن
میگفتن تقصیر خانم هست که شوهرش رو ول کرده و رفته خارج دنبال عشق و حال.
بعد از چند سال رسید به زن های خیابونی و هر شب یکی اومد .
تا جایی که همسایه ها شاکی شدن و کار به تهدید برای شکایت رسید.
بعد از چند وقت خانم رو طلاق داد. بدون اینکه حق و حقوقش رو درست بده.
خانوده آقا هم طردش کردن .
حالا سالیان سال از این جریان میگذره.
یه خونه متروکه . بدون هیچ سر و صدایی.
بدون بوی غذای خانگی.
بدون هیچ آینده ای.یه جغد پیر و هرز نشسته منتظر مرگ.
چند وقت پیش به یه اصطلاح بر خوردم که برام عجیب بود.
اعتیاد جن*سی. این طرف و اون طرف گشتم . دیدم معادلش زدن هرزگی و بی بند و باری جن*سی.
خوب هرز شدن دیگه . دیدی پیچ هرز شده به هیچ دردی نمیخوره. فقط باید دور انداخته بشه.
اینم همینه . حالا خودت هی بگو جوان هستم .
میخوام جوانی کنم .
عمر زود میگذره .
جوانی از اون هم زودتر.
یه وقت چشم باز میکنی میبینی میان سالی رسیده بدون اینکه آشیونه ای باشه .
بدون اینکه دور برت بچه باشه .
کسی دلواپست باشه .
وقتی دیر اومدی سر کوچه بال بال بزنه .
اون وقت تو میمونی و اون پیچ هرز شده که فقط باید دورش انداخت.
با توجه به این مطلب وبلاگ صبورانه
بعد از سال ها آموختم که زیرا دیگران در حدودشان گیر کرده اند... آموختم تنهایی می ارزد به بودن با کسانی که آموختم به راحتی از وابستگی هایم بگذرم... می دانم بسیار ترسناک شده ام... شما من را ترسناک کردید ای مردم دلنوشته، ماهی سرد سرد سرد
حدم را بدانم..
برای فرار از تنهایی شان به تو پناه آورده اند...
و ترسشان را عشق می پندارند...
حتی اگر آن وابستگی، کسی باشد که
بالاترین احساس را به او دارم
زیرا به راحتی می توانم خداحافظی کنم...
شما من را ترسناک کردید
از این بابت از شما متشکرم...
فرامرز فرحمهر
فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را. حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولی ا م عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند تهمینه میلانی