یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

افطاری

امسال ماه مبارک حوصله میهمانی افطار رو نداشتم،نه دوست داشتم که برم و نه میهمان دعوت کنم،همین جوری که با خودم غر غر میکردم یکی از دوستان برام پیام فرستاد،درباره گروهی که در شیراز هفته ای یک بار کودکان کار رو میهمان میکنن،اول شروع کردم با خودم گفتن که اینا مال شهر ما نیستن،بعد گفتم نکنه آدمهای مشکوکی باشن،بعد هم گفتم خودت رو لوس نکن،مگه نگفتی میهمانی ندادم افطاری ندادم،خوب تنبل خانم اینم افطاری،چی بهتر از این،زحمتش هم با یه نفر دیگه است،خلاصه اینچنین شد که من هم تونستم افطار میهمان داشته باشم.اگر کسی خواست بگه تا براش اعلامیه شون رو بفرستم.هفته قبل چلوکباب بود،این هفته پیتزا.

یک زمین

_دوهفته پیش به میهمانی تولد پسر یکی از بستگان رفته بودیم، محل میهمانی در یکی از رستوران های شیک شرق تهران بود.

بعد از سرو غذا ،گارسون ها غذاهای اضافه درون بشقاب ها رو که عموما کباب و جوجه بود با برنج هاش روانه سطل زباله میکردن،روی اون ها قوطی های نوشابه میانداختن،من تا این وضعیت رو دیدم قرص نانی که کنار دستم بود برداشتم و در دستم گرفتم.

گارسن تعجب کرده بود که میخوام با این نون چه کنم،ولی نگاه خشمگین من مجبورش کرد که بره.اون نون رو به خونه آوردم و برای کبوتر ها و گنجشک ها ریز کردم.این همه صحبت از این میشه که اسراف نکنیم،میدونم واقعا اینقدر زحمت داره ریختن این غذاها داخل ظرف یکبار مصرف و بیرون دادنش.حالم خیلی بد شده بود.امروز یه مطلبی خوندم که در کشورهای خارجی استارت اپ هایی تشکیل شده برای استفاده مجدد از غذاها،مثلا روی تفاله قهوه که از یک کافه میگرفتن،قارچ پرورش میدادن.وامثال اون. تا وقتی که نفهمیم ما یک زمین داریم و حجم زباله و آلودگی داره خفه اش میکنه کاری از پیش نمیره.یعنی چی برای بچه هامون به ارث میگذاریم.


بارکد

فیلم این سه شنبه بارکد بود،سینما پر در سانس  ساعت 1.فیلم جوان پسندی بود.اگر من تا حدود 30 سال داشتم برام خیلی جالب بود.فقط دیدن هنرپیشه زن فیلم که چاق و تپل شده بود مرهمی بود بر زخم دلم.آخه قدیما همش بهش حسودیم میشد انقدر لاغر بود.

Domgy

محققان ژاپنی  (یا چینی )سگ روبوتی ساختن که بسیار مهربونه ، پارس میکنه،آواز میخونه ،کتاب میخونه،خودش هم میره سمت شارژرش شارژ میشه،با این حساب اگه زنده باشم شاید تا چند سال دیگه بتونم سگ داشته باشم.این قدم اول ،حالا تو نوبت دابی برسه.

مهمترین حسنش شاید این باشه که به این راحتی نمیمیره،یکی از وحشت های من برای داشتن حیوان خانگی مردنشون هست.

وقتی بچه ها کوچک بودن با پدرشون میرفتن و ماهی عید میخریدن.منم همیشه غر میزدم،چون نگهداری ماهی بامن بود.یه سال ماهی قرمز کوچولو خر یدن،منم خیلی خوب بهش میرسیدم،کنار سینک آشپزخونه بود،گاهی باهاش حرف میزدم،وقتی می رفتم برای ظرف شستن انقدر تکون میخورد و عکس العمل نشون میداد که میترسیدم بیفته بیرون،فقط با من این کارو میکرد.خلاصه 2 سال و نیم با هم بودیم.تا یکروز صبح رفتم دیدم افتاده روی آب.خیلی غصه خوردم.از اون روز گفتم یا جای من هست تو خونه یا جای ماهی قرمز.و بالاخره چون با نبود من آشپزخانه از کار میافتاد،تهدیدم رو جدی گرفتن و دیگه ماهی قرمز به خونه ما نیومد.

بچه داری

الان یه برنامه دیدم درباره بچه داری. یه خانواده که سه تا دختر داشت،یه خانمی که تو شهر ها و کشورها می چرخه و نکات بچه داری و تربیتی به والدین یاد میده.بچه کوچک خانواده عادت کرده بود همش از سینه مادر شیر بخوره در واقع مثل پستونک عمل میکرد،در نتیجه مادر رو به بردگی شیری گرفته بود،یه خورده باهاشون سر و کله زد خانم فراست،بعد  هم به مادره گفت به دختر بزرگش که حدودا 15 ساله به نظر میومد بره بیرون و دوتا بچه کوچکتر رو پیش پدر بذاره،قیافه پدر واقعا دیدنی بود،به نظر میومد میخواد غش کنه،هم باید غذا میپخت هم به دو تا بچه که همش در حال جیغ زدن بودن رسیدگی میکرد.خیلی بامزه بود،خاطرات بچه داری خودم یادم افتاد،هر وقت میخواستم برم دکتر بچه ها رو پیش همسر میگذاشتم،وقتی برمیگشتم انگار همسر از میدون جنگ برگشته بود،ای بابا،گذشت آن چه که بر ما گذشت.