یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

درسی از سهرا ب



سخت آشفته و غمگین بودم

به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،

آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار، 

دفتری پیدا کرد ……



گفت : آقا ایناهاش، 

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...


خجل و دل نگران، 

منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، 

یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، 

گفت : لطفی بکنید، 

و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده 

بچه ی سر به هوا، 

یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،

متورم شده است

درد سختی دارد، 

می بریمش دکتر 

با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….


من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت


آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

یا چرا اصلا من 

عصبانی باشم

با محبت شاید،

گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...

          
با خشونت هرگز...

                   
با خشونت هرگز... 
ادامه مطلب ...

رانندگی در ایران

سیاست و رانندگی در ایران ------ نوشته محمد ابراهیم باستانی پاریزی




سیاست خصوصا در ایران چیزی است مثل رانندگی در تهران , این کافی نیست که شما احتیاط کنید و به کسی نمالید دیگران هستند که به شما خواهند مالید ! همچنانکه در تهران هرگز گول چراغ سبز را نباید خورد , زیرا درست در همان لحظه که چراغ برای شما سبز است هیچ بعید نیست که وسط چهار راه یک تریلر 16 چرخ از خط قرمز رد شود و با سرعت 80 کیلومتر شما را در هم پرس کند درست مشابه اینکه مثلا ظل السلطان ادمی مثل حسینقلی خان ایلخانی بختیاری روستائی ساده دل را برای تماشای سان و رژه قشون به میدان شاه اصفهان دعوت کند و پس از پایان مراسم با هم به عمارت دولتی مراجعت کنند و نیم ساعت بعد او را و بچه هایش را زنجیر کند و همانشب ایلخانی را به وسیله لنگ حمام خفه می کند , چراغ از این سبز تر و تریلر از این سنگین تر میشود؟ به همین دلیل اغلب در مملکت ما توصیه می کنند که ادم بهتر است به سیاست نزدیک نشود که در حکم انست که ادم در چاه صد ذرعی مار گرفته باشد ! یا به قول دکتر صورتگر استاد خودمان , تماس با سیاست مثل انست که ادم در بیابان تور بیندازد تا شکار کند و در اخر کار یک خرس سیاه به تورش بیفتد ! شکاری که ادم نمیداند با ان چه کار کند ؟




یک مثل جالب هست که هرچند خیلی تمیز نیست ولی به هر حال قابل گفتن است می گویند اصفهانی به پسرش گفت :
فرزند اگر دیدی از کوچه بار ککه ( کود انسانی ) می اید زود برگرد و هرگز به بار ککه نزدیک نشو زیرا اگر به تو زند تو ضرر کرده ای و اگر تو هم به او بزنی باز هم تو ضرر کرده ای .

ﻭﻗﺖ

ﻟﺶ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺑﯿﮑﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺯﻥ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺯﻧﺶ ﻋﺎﻗﻞ
ﻭ ﻣﺪﺑﺮ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﻧﻮﺍﻉ ﻭ ﺍﻗﺴﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﻭ
ﺣﺮﻓﻪ ﺗﺮﺍﺷﯿﺪ .
ﻣﺜﻼ ﺑﺮﺍﯼ ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺁﻟﻮ ﺧﯿﺴﺎﻧﺪﻩ ﻭ
ﺩﺳﺘﺶ ﺩﺍﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺣﻤﺎﻣﻬﺎ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﻭ
ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻇﻬﺮ ﺁﺵ ﭘﺨﺘﻪ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﻭ
ﺩﻡ ﺑﺎﺯﺍﺭﻫﺎ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺼﺮ ﺳﯿﺮﺍﺑﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻝ
ﺷﺐ ﺑﺎﻗﻠﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮ ﺷﺒﺶ ﻧﯿﺰ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﺧﯿﺎﺭ ﻭ
ﺳﺒﺰﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﻩ ﺩﻡ ﻋﺮﻕ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻋﺮﻕ
ﺧﻮﺭﻫﺎ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ .
ﮐﻪ ﻧﺎﮔزﯾﺮ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻏﺎﻓﻞ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺭﻭﺯﯼ
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﺎﻟﯽ ﻧﺰﺍﺭ ﻭ ﻻﻏﺮ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ
ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺟﻮﯾﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ , ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻫﺎﺋﯿﺶ ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﻃﻼﻕ
ﻣﯿﺪﻫﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :
ﻭﻗﺖ ﺯﻥ ﻃﻼﻕ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﮕﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ...

" قصر بسازید ، قبر نکنید "

یک راز کوچیک ......!!!!!!
با زبون مثبت دیگرانو تشویق کنین.....
برای توصیف افراد از واژگان و عبارات نوید بخش استفاده کنید...
نوید پیروزی و موفقیت بدین و نظاره گر چشمانی باشین که از خوشحالی برق میزنه...
با شور و اشتیاق و انرژی مثبت ، صحبت کنین ....
به دیگران امیدواری بدین و حمایتشون کنین و در یک کلام 
" قصر بسازید ، قبر نکنید "



سعید لطفی

مربی

تمرین رانندگی با این وقت های نداشته افتان و خیزان در حال انجامه . خوشبختانه ترسم از رانندگی ریخته . خودش قدم بزرگیه . میخوام از مربی رانندگیم بگم . اول که میخواستم برم مربی خوب نمیشناختم . به یکی از دوستام گفتم اونم یه مربی مرد معرفی کرد . گفتم من همرام ندارم بتونم ببرم مجبورم با خانم بگیرم. همین که تو دفتر نشسته بودم یه خانم همسن و سال من اومد که دوتا هنرجو ببره . دوتا خانم که گواهی نامه داشتن و میخواستن راننده بشن. از روش کارش و صحبت کردنش با اون هنرجوها خیلی خوشم اومد . بعد که اونا رفتن و نوبت من شد . گفتم با همین خانم میخوام . و انشاله عنقریبه که به پای هم پیر شیم. خلاصه این خانم سرشار از عشقه . با اینکه کودکی سختی داشته عاشق شوهر پسرا عروسا حتی هنرجو هاشه . همش انرژی مثبته و خلاصه خدا رو شکر میکنم که سر راه هم قرار گرفتیم .ببینیم تا آخرش چی  میشه.