وقتی نسبت به خود احساس بدی دارید ،
همه عشق ها و نیکویی هایی جهان هستی را ،
برای خود مسدود و بلوکه کرده اید ... !
روندا بایرن

برای چهارشنبه مرخصی گرفتم. روز چهارشنبه دیدم همسر هم به محل کار نرفتن. شم زنانه میگفت بوی خوبی نمیاد چون همسر اهل مرخصی گرفتن و تو خونه موندن نبود.
چند وقتی هست که بدنبال کارهای بازنشستگی شه. احتمالا تا آخر همین ماه کارش درست میشه .
اما اینکه تو خونه بمونه عجیبه. با تخلیه اطلاعاتی که انجام دادم فهمیدم که گویا یه نفر که پارتی داره رو به جاش منصوب کردن قبل از اینکه بره و حالا دوتایی اونجا هستن در حالی که اون آقا یه سواد کافی داره نه سابقه درست و حسابی
و همین همسر رو کلافه کرده . خلاصه من غصه خودمو کنار گذاشتم . شروع کردم به دلداری به اون .
براش گفتم که به محض بازنشسته شدنش میتونیم همش بریم مسافرت!!!!!!! گردش!!!!! خلاضه کلی بهمون خوش میگذره . تا تونستم خیالبافی کردم . خدا کنه بتونه با بازنشستگی اش کنار بیاد .
صرف نظر از مسایل مالیش ، مشکل افسردگی بعد از بازنشستگی هم هست.
آدمی که سی سال یه راهی رفته و برگشته بخواد یکدفعه تغییر مسیر بده خیلی سخته اونم در سن بالا.
خدا به خیر بگذرونه.
از اول هفته در محیط کار بوی تعدیل نیرو و کم شدن ساعت کاری میامد. ساعت کاری ما خیلی طولانیه .
خوب برای آقایون خوب بود ولی برای ما خانم ها واقعا کشنده است .
البته من چون مدیریت یه قسمت رو داشتم فکر نمیکردم شامل من هم بشه .
وقتی نامه اومد منم از خدا خواسته خودمو جزو بقیه جا زدم . بعد از طرف مدیر احضار شدم که شامل شما نمیشه .
از اون جایی که خیلی از محیط کار دلم پر بود با خواهش و تمنا خودمو نیمه وقت کردم . یعنی سه روز در هفته برم سر کار. میدونم که در این صورت حقوقم نصف میشه که سخته. از مدیریت برکنار میشم که اون هم سخت تره .
اما در این سال ها تبدیل یه یک رباط شدم . رباطی که بیش از حد مسولیت قبول میکنه . با کارم زندگی میکردم .
دیگه میخوام بس کنم . من واقعی این نیست . زندگی من خودمم . خودی که گم کردم خیلی وقته .
انقدر خسته هستم که یادم نمیاد چه جوری بودم . یک شنبه اولین روزی بود که تو خونه بودم .
بعد از پختن غذا رفتم استخر .
چون نمیدونستم ساعت کاری یک ساعت دیرتر شروع میشه به جای تو خیابون موندن خودمو رسوندم به یه کتابخونه و نشستم کتاب خوندم .
میخواستم گریه کنم از خوشخالی . چقدر تو این سالها به خودم بد کردم .
محیط کار از من یک هیولا ساخته بود. ولی من که این جوری نبودم .
خلاصه بعد هم استخر و آبتنی کردن در حوضچه اکنون . جای شما خالی. خیلی خوش گذشت.
کم کم داره یادم میاد کی بودم.
خوشبختی با شما آغاز می شود.
نه با روابط عاشقانه تان،نه با شغلتان،نه با پولتان،بلکه با خودتان.
شهریار محرز
فعلا اینو داشته باشید تا بعدا براتون بگم این چن روز چی بر من گذشت