یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco


ادای احترام به زنان یکی از بزرگترین هدیه هایی است که یک پدر همیشه می تواند به پسرش بدهد.


عشق در لحظه بوجود می آید و دوست داشتن در امتداد زمان. و این, اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
عشق, معیارهارا در هم می ریزد, دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد, دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد

عشق, قانون نمی شناسد. دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست.

عشق, فوران می کند-چون آتشفشان, و شرّه می کند- چون آبشاری عظیم. دوست داشتن جاری می شود-چون رودخانه بر بستری با شیب نرم.

عشق ویران کردن خویشتن است.دوست داشتن ساختنی عظیم.

 


از کتاب دوست داشتن برتر از عشق است (دکتر شریعتی)

true love

شرک: من عشق واقعی تو هستم.

فیونا:پس وقتی بهت احتیاج داشتم کجا بودی.

عشق واقعی نمیتونه تمام مشکلات رو حل کنه و در تمام سختی ها در کنارتون باشه . آدمها با مشکلاتشون تنها هستند و همونطور که تنها دنیا میان ،تنها درد میکشن و تنها میمیرند. همین که عشق واقعی وجود داشته باشه خودش انگیزه ای برای زندگیه . نوره که با گرماش میتونی به مشکلات غلبه کنی.

ازدواج 3

پنج ماهه باردار بودم که موشک باران تهران شروع شد . اون زمان چون نمیخواستم با اون وضع دانشگاه برم یه ترم مرخصی گرفتم. ما طبقه دوم مادرم زندگی میکردیم و خوب با اون اصافه وزن نمیتونستم زمانی که وضعیت قرمزه به طبقه پایین بیام . آنقدر سریع موشک ها رو میزدن که تا برسم طبقه اول وضعیت سفید بود . با اینکه نمیترسیدم ( از وقتی مادر شده بودم آرامش عجیبی پیدا کرده بودم) ولی به هر حال تکون شدیدی میخوردم . خدا رحمت کنه پدرم هر ترفندی میزد که من پایین بمونم و بالا نرم . اما مرغم یه پا داشت . یه مدت هم شوهرم فرستادم شهرستان که دور از سر و صدا باشم ولی کار یه روز و دو روز نبود . در ضمن دور از همسر افسرده میشدم . انقدر با خواهر بیچاره ام بد اخلاقی میکردم که میگفت دیگه بدون شوهرت نیا خونمون . البته سر به سرم میذاشت ولی واقعیت داشت . وقتی با هم بودیم قهر بودیم ولی با هم بودیم . خلاصه اون روزای سخت گذشت و زمان به دنیااومدن بچه شد . قبل از اینکه زمانش برسه همسر اصرار به زایمان طبیعی داشت و مخالفت شدید با سزارین . البته خودم دوس داشتم درد نکشم اما به هر حال نظر پدر بچه بود . همون اول هم به دکتر گفت. بعد از بیمارستان رفتن با اولین فریاد های من شوهر به دنبال دکتر میدوید که سزارین کنید نذارید درد بکشه . دکتر در حالی که متعجب بود از این تغییر عقیده توضیح داد که ما تا لحطه آخر صبر میکنیم بعد اگر لازم شد سزارین میکنیم. حتی اگر لازم به سزارین باشه باید درد ها رو بکشه . همسر خیلی عذاب میکشید . پرستار برای اینکه حال من بهتر بشه آوردش تو اتاق پیش من ولی آنقدر حالش بد بود و ترسیده بود که فرستادمش  بیرون .میفهمیدم چی میکشه. من نه ماه وقت داشتم برای مادر شدن ولی اون آماده پدر شدن نبود.با اینکه عاشق بچه ها بود ولی مسولیت یه موجود کوچیک رو تا انتها پذیرفتن یه چیز دیگه است . خلاصه ما صبح رفتیم بیمارستان یا ساعت 10 شب که رفتیم اتاق عمل برای سزارین. نا 12 کار تموم بود . بچه که دنیا اومد یه موجود سرخ و سفید با چشمایی که نمیدونم چرا عفونت کرده بود و باز نمیشد بدنش پر از جوش های ریز بود . با صدای بلندی هم گریه میکرد.چند روز قبل از زایمان مسمومیت شدیدی داشتم که احتمالا به همون دلیل بود . البته وقتی بعد از دو روز مرخص شدم خیلی قیافه ظاهریش بهتر بود ولی باورم نمیشد موجود به این زشتی دنیا رو به من داده بود دقیقا شکل یه قورباغه ورم کرده وتازه روی گردنش هم جای بند ناف مونده بود چون دور گردنش پیچیده بود .یه بار یه نفر پرسید قشنگترین خاطره عمرت چیه . گفتم همون لحظه ای که گل پسرو تو اتاق عمل نشونم دادن .فعلا تا همین جا داشته باشید چون آوردن بچه به خونه خودش یه پروژه مفصل داره.

ازدواج 2

از همون اول شرط کرده بودم که بچه دار نشیم. دلایل بسیار درستی داشتم . جیب خالی.دانشجو بودن و شرایط جنگی کشور . امیدوار بودم شاید با تموم شدن درس من جنگ هم تموم بشه و دیگه نگران خیلی چیزا نباشیم. تا اون موقع حتما قرضا رو هم پرداخت میکردیم . همسر اول موافق نبود . برادر بزرگش بعد از هفت سال و با مخارج زیادی بچه دار شده بود میترسید این شرایط برای ما هم پیش بیاد . اما با دلایل منطقی و اصرار من تسلیم شد. بعد از ازدواج پدر و مادرم و پدر شوهر و مادر شوهرم شروع به زمزمه کردن . آنقدر گفتن و گفتن که من خام شدم . بعد از سه ماه باردار شدم . حالا بیا و درستش کن .مخارح حورد و خوراک ما با پدرم بود . اجاره هم نمیدادیم و حقوقمون فقط صرف قسط های خونه میشد . حالا یه نون خور دیگه هم برای پدرم میاوردیم . با حقوق بازنشستگی. با مزه بود .البته اونا انقدر خوشحال بودن که اصلا براشون مهم نبود . ما خیلی کم جمعیت بودیم و همین بچه زندگی ما چهار تا رو پر میکرد . راستی من یه فرضیه جالب دارم . هر بچه ای وقتی در وجود مادرشه شرایط فیزیکی مادر رو متناسب با خودش تغییر میده . من به دلیل مشکل سینوزیت هیچ وقت بویایی خوبی نداشتم . کلا کر بو هستم . زمان بارداری بو ها کلافه ام میکردن . به شوهر که اجازه نمیدادم از چند متری رد بشه . اتاق خواب هم جدا بود . قفسه ها آشپزخونه بو میدادن . همه چیز بو دار شده بود . شیر برنج کباب همه چیز . آدما چقدر بو میدادن . زندگیم فلج شده بود . بیچاره همسر فک میکرد دوستش ندارم . کز کرده بود دور و نگاه میکرد ببینه آخرش چی میشه . از اون طرف مثل اژدهای آدخوار شده بودم و سیر نمیشدم . (گل پسر رو که میشناسید خوش اشتها و تپل همش هم همه چیز رو بو میکنه)بنده خدا مادر روزی چند وعده آشپزی میکرد تا سیر شم . اضافه وزن شدید داشتم . فک کنی آدمی که تا قبل از بارداریش مثل نی قلیون بوده یه دفه منفجر بشه .چه روزایی بود . خوب این باشه تا بعد