الان که به عقب برمیگردم میبینم خندیدین به مسائلی که همیشه چشمام رو اشکی میکرد چقدر راحت شده .
کاش وقتی جوونتر بودم بلد بودم به مشکلاتم بخندم.
به دلیل تک فرزند بودن (البته میدونید که خواهر دارم اما 10 سال بزرگتر و شهرستان )دید خاصی به ازدواج داشتم . فک میکردم با ازدواج با یه آدم مخصوص مشکلاتم حل میشه . دیگه انقدر تنها نمیمونم . طرفم حرفمو میفهمه و چه زندگی خواهیم داشت . مصداق بارز چی فک میکردم چی شد .
درباره عشق و از این برنامه ها هم فک نکینید چون همسر واقعا عاشق بود . شاید هم برای همین توقع خیلی زیادی ازش داشتم . تقریبا سه سال طول کشید تا جواب مثبت رو بهش بدم .
اما یه امای بزرگ . از همون اول فهمیدم ای دل غافل من یه چی میگم اون یه چی دیگه میشنوه و همین بس بود برای اینکه با هم دعوا کنیم. خوب حالا هم که مزدوج شدی نمیتونی فرد باشی . همه به چشم زوج نگاهت میکنن .وقتی هم انقدر مغرور باشی که نذاری هیچ کس از قهرتون با خبر بشه دیگه بدتر .
نمیدونم همه عروس و دومادا از هفت روز هفته هشت روز با هم قهرن یا ما به دلیل محبت و علاقه زیاد این جوری بودیم . هنوز هم نتونستم بفهمم.
خلاصه انقدر قهر میکردیم که دیگه علتش یادم نمیومد . توقع داشتم همه چیز رو با هم هماهنگ کنیم ( که هیچوقت نمیشد . معمولا اون خودش تصمیم میگرفت من خودم بعد به اطلاع هم میرسوندیم و دعوا میشد . خوب برنامه ها هماهنگ نمیشد دیگه . )انتظار داشتم هر وقت دیر میکنه به من خبر بده . (نمیکرد میگفت نشده نمیشه جلسه بودم )هر وقت که دیر میکرد دلم هزار راه میرفت . دور از جونش فک میکردم تصادف کرده یه گوشه افتاده با چشم اشکی مینشستم تا بیاد . خوب بعدش دوباره دعوا میشد دیگه . یعنی انتظار دیگه ای داشتید .انتظار داشتم تمام ساعت های بیکاری و تنهایی و عشق منو پر کنه . خوب نمیشد. پس کی میرفت سر کار نون میاورد . همون اول بحث خرید خونه پیش اومد اول جیب پدر منو خالی کردیم بعد جیب پدر اونو خالی کردیم بعد هم همش شد ماموریت و اضافه کاری و یه عروس غر غرو و زر زرو تو خونه . خوب توقع داشتید دعوا نشه . تا حالا براتون گفتم باقیش باشه تا بعد.
دکترم گفته برای جلوگیری از خستگی چشمت موقع کار با کامپیوتر پاشو برو دم پنجره به اشیا دور دست خیره شو .
خو وقتی اشیا دور دست پیدا نیستن چی کار کنم . بازم بر میگردم سر کامپیوتر.