یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

با همدیگر مثل دوست هایی خوب رفتار کنید




یکی از نعمتی هایی که به زن و شوهر داده شده این است که می توانند دوستانی صمیمی با هم باشند.

اصل دوستی بر این است که دو طرف باید به احساسات و نیازهای طرف مقابل خود ارزش و احترام بگذارند. یعنی هرچه که برای تو مهم است برای من هم باشد.

این رمز این است که همسرتان همیشه احساس دوست داشته شدن کند.

سفرنامه 2

آقا اصل مطلب فراموش شد .

این متل پیزوری ما نزدیک یه بازاری بود به نام مرجان .

ما همیشه پردیس ها و مرکز تجاری و مروارید رو گز  میکردیم و همیشه هم گیر سایز بزرگ بودیم .

بعد از خرید از بازارها دپرس میشدیم که چر انقدر توپولی شدیم و چرا این بوتیک داران محترم فقط برای باربی ها لباس میفروشند.

 خلاصه هر چه همسر گفت سری هم به بازار مرجان بزنیم گفتم هیچوقت تا حالا نرفتیم . حتما خبری نبوده .

خلاصه روز آخر گفتم چند ساعتی وقت هست سری هم به این بازار بزنم دیدم ای دل غافل همه جا نوشته سایز بزرگ .

برای خودم برای دوستم برای پسرم خرید کردم اما همش با غصه که چرا از اول اینجا نیامدم .

دوستانی که مشکل سایز دارید . بازار مرجان بهشت کیشه.

سفرنامه 1

از آنجا که ما کلا آدم خوش سفری هستیم هفته قبل از تاسوعا و عاشورا از این پیامک های تور های ارزان برایمان ارسال شد .

قبلش براتون بگم من عاشق کیشم . با اینکه چند تا کشور خارجی رفتم ( مالزی که رفتم همون روز اول یه دریا گریه کردم و اگر تو رودروایسی دوستم نبودم برمیگشتم )دوبی رفتم ( از دیدن افاده عربها  کلافه بودم )ترکیه رفتم ( اونم یه جور دیگه ) خلاصه هر جا که برم کیش برام یه چیز دیگه است . هواش آرامشش کلا عاشقشم . هر چی مردم میرن شمال من خیز بر میدارم سمت کیش.(دروغ چرا مردم ده بار میرن شمال من یه بار میتونم برم کیش. )تور کیش 250 تومان . ما هر جور که حساب کردیم دیدیم خرج بلیط هواپیما هم بیشتر از این مقدار است . با همسر مطرح کردیم گفت شما کیش نرو من میبرمت دوبی . (بزک نمیر بهار میاد ....) گفتم شما حالا بیا من ببرمت کیش بعد شما منو ببر دوبی.خلاصه وقتی قیمت رو گفتم موافق نبود . فک میکرد این دیگه چه جور توریه . یعنی چه جور هتلی میبرن مار و. گفتم حالا بیا ببین . خلاصه در کمال ناباوری با 500 تومان ناقابل رفتیم کیش . حالا از قبلش براتون بگم . جریان زانو رو که یادتونه . کلا زانوی چپ تا نمیشد و ورم داشت . دو روز قبل از مسافرت هم بسیار احساس کدبانویی به من دست داده بود و نتیجه گرفتن کمر بود . از هواپیما که پیاده شدیم هی منتظر شدیم ماشین هتل بیاد دنبالمون . نیومد . آخرش خودمون ماشین گرفتیم رفتیم . یه ویلای کوچیک لب دریا .وقتی هم گفتیم پس چرا نیومدید گفتن 10 نفر به بالا پیشواز میاییم . ما هم عذر خواهی کردیم که 10 نفر نیستیم.( در برگه تو پیشواز ذکر شده بود )

 اتاق کوچکی رو به دریا . از اینجا جریان رو از دید همسر مینویسم .اتاق کوچک و قدیمی . سرویس فرنگی هم که نداره . یه تلویزیون کوچیک سیاه و سفید که فقط کانال 3 رو میگیره اونم که همش سخنرانی مذهبی داره با نوحه خونی.کلا زیر صفر


حالا از دید من . یه اتاق کوچیک که پنجره اش رو به دریا باز میشه. همش میتونی لب دریا رو ببینی.

فاصله با ساحل خیلی کم بود و در کمتر از دو دقیقه میتونستی به آب برسی.

 با اینکه هر بار مینشستم  بدون کمک همسر نمیتونستم از جام بلند بشم و اینقدر ناله میکردم که دل همه ریش میشد اما عجیب خوش گذشت . جای همه عزیزان خالی . خلاصه بعد از برگشتن هم سرمای سختی خوردم و هنوز که هنوزه خوب نشدم. یه چیز با مزه اینکه شب دوم اقامت یه جیرر جیرک اومده بود روی سقف کاذب و شروع به خوندن کرد .

همسر هم که دلش پر بود گفت کم بود جن و پری یکی هم از دریچه پرید . هر چی من کیش کیش و پیش پیش کردم اونم تند تر خوند . خلاصه موزیک زنده هم داشتیم.

شیر


یک گله شیر به رهبری یک گوسفند


از یک گله گوسفند به رهبری یک شیر
شکست خواهند خورد.

حکمت

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻭ ﻭﺯﻳﺮﯼ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﻭﺯﻳﺮ ﻫﻤﺮﺍﻩ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ
ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻴﺮ ﻳﺎ ﺷﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﻭﺯﻳﺮ ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ ﺑﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻴﮕﻔﺖ:
ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ !.. ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺟﺎﻗﻮ ﺑﺮﻳﺪ، ﻭ
ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ : ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﺖ ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ ! ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ
ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ، ﻭ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ،ﻭ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺎﻭﺭ
ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ . ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻧﺮﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ،
ﻭﻟﯽ ! ﺍﻳﻨﺒﺎﺭ ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ، ﻛﻪ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﻮﻣﯽ
ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸﺎﻥ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻛﻨﻨﺪ !
ﻭﻟﯽ
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﻥ! ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩﺷﺎﻩ ﺯﺧﻤﯽ ﺍﺳﺖ ! ﻭﺁﻧﺎﻥ ﺗﻨﻬﺎ
ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻦ. ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ ﺑﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ
ﻛﺮﺩﻥ ! ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﻴﺶ ﻭﺯﻳﺮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ! ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ
ﺍﻭ ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ : ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ !

ﻭﻟﯽ: ﺣﻜﻤﺖ
ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ ! ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﻣﯽ ﺁﻣﺪﻡ، ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎ ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ
ﻣﻴﺸﺪﻡ