یه گروه تو واتس آپ عضو هستم. اولا که مسنترین فرد گروهم.مثل حاج خانم ها میرم اون بالای مجلس میشینم.بعدش که همه جوان،ساعت ده شب که میرم بخوابم ، اینا تازه میان تو گروه مشغول شلوغ کاری میشن.تا ۳ صبح .بعدشم قرار بود درباره قاتلین سریالی صحبت بشه،نیم ساعت قتل و قاتل داریم بیست و سه ساعت و نیم ساعت شلوغ کاری .تعطیل بردار هم نیست. حالا اینم به کنار چند تا دختر جوان هستن،۲۳ و ۲۴ ساله. تنها زندگی میکنن. همش میان میگن ما نهار نداریم،شام نداریم،چی بخوریم. غذای بیرون هم نمیتونیم بخوریم .بهمون نمیسازه . منم که بلد نیستم زیاد ناز بکشم،گفتم گل های من،یا مامان غذا میپزه،یا خودتون،یا از بیرون میگیرید.هیچ جور دیگه ای شکم پر نمیشه .اینا رو برای پسر کوچیکه تعریف کردم.گفت مامان جان،واقعا منظورشون این نبوده که .کروناست،ارتباطات کم شده . اینا میان یه چیزی میگن باهاشون همدردی کن . نازشون رو بکش .من هیچ،من نگاه .برم یه گوشه نون و ماستم رو بخورم فکر کنم.
زمان دانشجویی چون خیلی به خوندن زبان علاقه داشتم همزمان با کلاس های دانشگاه کلاس زبان هم میرفتم.چون قبل از دانشگاه هم کلاس های کانون زبان ( متوجه شدید که.الان پز دادم.کانون زبان سال ۶۳ همون ایران آمریکای قدیم بود و ما سنت خانوادگیمون بود که بریم اون جا زبان بخونیم.خواهرم هم قبل از من رفته بود). اون موقع ها به حکم شور و شر جوانی همکلاسی ها با هم بودیم.مثلا یه کلاس ۱۵ نفره به هم عادت میکردیم.سعی میکردیم با هم کلاس برداریم.تا چند ترم وضعیت همینطور بود.یه ترم یه دختر جدید به کلاس اضافه شد.یه دختر ،با اضافه وزن زیاد.فکر میکنم بیمار بود.رنگ پوست بسیار سفید و رنگ پریده.از همون اول یه دافعه شدید نسبت بهش احساس میکردم.معمولا با همه کنار میام.ولی اون یه حالی داشت.خیلی حرف اضافه میزد سر کلاس.وقت همه رو میگرفت.فارسی و انگلیسی قاطی میکرد.چند نفری انگار از قبل میشناختنش.خیلی باهاش مدارا میکردن.بعدا تو حرفاش گفت یهودی هست.چند بار سر کلاس بهش متلک انداختم.بعد انقدر آدم ساده ای هستم که هم علاقه رو نشون میدم هم بیزاری رو.معمولا هم پشت سرش مینشستم.اون همیشه ردیف اول مینشست.یه بار سر کلاس بودیم.منم سرم به کار خودم بود.اصلا حواسم به کسی نبود.یه دفعه برگشت از عقب به سمت من.گفت من امشب چند تا روح میفرستم بیان سراغت. یه خورده چپ چپ نگاهش کردم.تو دلم گفتم دیونه.چیکارت کردم. البته تو دلم.آقا بعد کلاس ترس اومد سراغم گفتم نکنه راست بگه.این دختره خیلی عجیب و غریبه.آویزون دوستم شدم که با هم دانشگاه و کلاس زبان میرفتیم.اون خوابگاهی بود.گفتم الا و بلا امشب باید بیایی پیش من بخوابی.هیچی کشون کشون بردمش خونه مون.شب شد و خوابیدیم.نصف شب یه طوفانی شد که نگو و نپرس. ترسناک.درخت ها شدید تکون میخوردن.صدا میدادن. به یاد نداشتم اینجوری طوفان یه دفعه شروع شده باشه.هی به دوستم نگاه کردم دیدم آروم خوابیده.گفتم بخواب خل نشو.حالا اون کم عقل یه چیزی گفته.تو مگه بچه ای.ولی طوفان تموم نمیشد.دوباره رفتم زیر پتو تا خود صبح.چه پتوی خوبی داشتم.مثل شنل هری پاتر جادویی بود.میرفتم زیرش محافظت میکرد ازم.
از اون به بعد میرفتم ته کلاس و تا آخرش اصلا نه به اون دختره نگاه میکردم نه کاری به کارش داشتم.دو ترم با هم بودیم.خدا رو شکر دیگه ندیدمش.
اینا خاطره بود براتون گفتم.شاید هم خیال پردازی های یک ذهن جوان و ترسو.
سلام سلام اومدم داستان کارت هدیه رو براتون تعریف کنم.یه متل داشتیم قدیما،زمان بچگی ما،دویدم و دویدم،سر کوهی رسیدم،دو تا خاتونی دیدم،یکیش به من آب داد،یکیش به من نون داد،خلاصه هی آب رو میده به فلانی و یه چی دیگه میگرفت و اونو میداد به بهمانی و همینطور تا آخر.
قبل از عید یه بنده خدایی یه کارت هدیه عیدی داد به پسر بزرگه.اونم به من بدهکار بود .داد به من.منم هر چی فکر کردم دیدم از خونه بیرون که نمیرم.خرید اینترنتی هم که نمیشه کرد.دیوار همسر هم که از همه کوتاهتره،دادم به همسر گفتم مبلغ رو بریزه به کارتم.ریخت.رفته بود پول نقد بگیره از بانک مربوطه، کارتش رو خورد نامرد . یعنی ۲۰۰ تومن رو که نداد هیچ،کارت رو هم خورد.رفت از بانک گرفت ،گفتن هنوز پول تو کارت واریز نشده .هیچی دیگه .اومد خونه .فرداش خبر دادن پول واریز شده.همسر هی رفت ۲۰۰ تومن ۲۰۰ تومن گرفت.تموم که شد برد ریخت به حساب خودش . آخه این جور هدیه دادن هست . دقیقا داستان همون دویدم و دویدم شد .یعنی این وسط فقط همسر بیچاره راه قرضی داشت .
یه خواهشی دارم از این دوستانی که پیشی گوگولی یا سگ دارن.به اینا نگید بچه .تا حالا چند بار دیدم گفتن بچه ام مریَض شد،بچه ام مرد.خوب بند دل آدم پاره میشه .
اینا حیوان خانگی هستن.پیشی گوگولی هستن.سگ فهمیده و با احساس هستن.خیلی چیزها هستن.ولی بچه آدم نیستن.
الان دوباره تو اینستا دیدم نوشته این خانواده امروز بچه شون مرد.خدا برای هیچ خانواده ای نخواد.درداز دست دادن فرزند تموم نمیشه از یاد نمیره .همیشه خون چکان هست .نگید،جان هر کس دوست دارید نگید.
سلام.قدیما حوض آبی بود و گل های شمعدانی اطرافش.تو فصل بهار فکر میکردی رسیدی به بهشت .
زمان ما یه خانواده شمعدانی هم بود که بامزه بودن.اومدم یه چی دیگه بگم.دوستان ،رییس روسا،همسران مهربانان .تو رو خدا کارت هدیه ندید به کسی.کارت رو میدید، طرف بیچاره میشه.باید بره دویست تومن،دویست تومن از بانک اصلی پول نقد بگیره،اگر خرید کنه و خورده باقی باشه ،میمونه تو کارت،دیگه نمیشه گرفت .یه بار رییسم میخواست برای همسرش کارت هدیه بگیره. با کلی پز و افتخار داشت تعریف میکرد بنده خدا،گفتم همون پول رو چک پول کن بذار تو پاکت بهش بده .کارت هدیه،هدیه اش برای بانکه،زحمتش برای خانمت .یه نامه گوگلی هم براش بنویس. بعد هم کارتش میشه زباله .چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی .
همین دیگه. بقیه جاها آباده ،فقط مشکل کارت هدیه بود که براتون گفتم.مواظب خودتون باشید آل نبرتتون .
البته کارت هدیه داستان داره.تو اینستا نمیشد بگم.اینجا تو پست بعدی میگم براتون.