هزار سال پیش یه سریال رو دنبال میکردم به نام lie to me.سریال بسیار جالبی بود،یه آقایی بود که فقط از روی حرکات بدن تشخیص میداد طرف مقابل راست میگه یا نه.گاهی وقت ها به پلیس کمک میکرد،گاهی وقتا با استفاده از علمش قمار میکرد و برنده میشد.در واقع بصورت علمی تدریس میکرد.خلاصه که خیلی دوستش داشتم.
این روزها وقتی به منزل مادر میرم بخاطر سمعک مادر،تی وی رو بی صدا گوش میدیم.تمام مدت تمرکز من روی حالات بدنی و اشارات بازیگران هست.خیلی جالبه.امتحان کنید،به نظرم صحبت کردن باعث میشه خیلی از واقعیت های از نظرمون پنهان بمونه.
یه جا یه عکس دیدم که دو تا از سران کشورها با هم دست داده بودن،طرف قویتر مدل دست دادنش با طرف مقابل از زمین تا آسمان بود.
یه سریال سویدی دانمارکی دارم میبینم به نام پل،یعنی سوژه و کارگردانی عالی،ولی دریغ از یه ذره احساس.میخوام بگم زبان بدن برای اونا اصلا کار نمیکنه.
یه سریال دیگه هم دیدم به نام شیاطین داوینچی.جالب بود.اونم تونستید ببینید.
مینی سریال دروغ های کوچک بزرگ هم فوق العاده است.حتما ببینید.
فعلا .تا بعد.
پسر کوچیکه که ۲۵ سالشه و ماشالله ۱و ۸۷ قدش و هنوز پسر کوچیکه هست شب زنده داره.یعنی به عادت بیشتر جوان ها روزها تا ظهر خوابه و شب ها تا سحر بیدار.بر عکس اون من و همسر به عادت کارمندی نهایتا ۱۱ خوابیم.
دیشب نیمه شب که چه عرض کنم ساعت ۳ از صدای داد بلندش از خواب پریدم.داد زد چیکار میکنی مرتیکه.
هراسان پریدم تو اتاقش.دیدم از پنجره خم شده و با نگرانی بیرون تو خیابان رو نگاه میکنه.پرسیدم چت شده نصف شبی.مورچه گازت گرفته.تعریف کرد که صدای دزدگیر یه ماشین تو خیابان در آمده.از پنجره نگاه کرده دیده یه پراید جلو یه ماشین ایستاده و در حال باز کردن در صندوق عقب هست با زور و سر و صدا.همزمان صدای دزدگیر هم درآمده.ولی طرف با خونسردی به کارش ادامه میداده.با فریاد پسرم دزد سرش رو بالا گرفته و گفته "تو چرا هنوز بیداری.برو بخواب دیگه"
بعد از این که صندوق رو خالی کرده خیلی آروم و ریلکس رفته.پسرم به ۱۱۰ زنگ زد.سریع خودشون رو رساندن.البته سرعت جریان بالا بود.عکسی هم که گرفته بود چون پلاک دیده نمیشد فایده ای نداشت.خلاصه که زد و برد.پلیس گفته بود به جای داد زدن فقط سعی کن پلاک رو ببینی.البته بعیده ماشین پلاک درستی داشته باشه.یا کندن یا مخدوش یا دزدی.
همسر وقتی صبح شنید گفت ما که هر چی گفتیم شب بخواب فایده نکرد.اقلا به حرف دزده گوش کن.
دو هفته پیش همسایه مادرم که طبقه دوم هستند ساعت ۱۲ شب زنگ زد که منزل ما رو دزد زده.شما یه سر به حاج خانم بزنید.از اون جایی که میدونستم شب ها مادر سمعکش رو در میاره و میخوابه مطمئن بودم اگر دزد کاری به کارش نداشته باشه اون کاری بهش نداره.ولی تا سر نزدیم و مطمئن نشدیم قلبم از حلقومم زد بالا.
دزد زدگی علاوه بر زیان مالی شوک و ترسی به آدم میده که تا مدت ها نمیتونه فراموش کنه.
یادمه ۱۱ ساله بودم.قبل از انقلاب.از بیرون که برگشتیم دیدم تمام خونه به هم ریخته است.دزد زده بود.حالا چند قطعه فرشی که برد هیچ.ولی ترسی که تا مدت ها در دل نوجوان من کاشته بود در وصف نمیاد.تا مدت ها در خانه احساس امنیت نمیکردم.شب ها از خواب میپریدم.میترسیدم وقتی خواب هستیم دزد بیاد و مارو بکشه.نصف شب سر وقت پدر و مادرم میرفتم که ببینم زنده هستن یا نه.
با خراب شدن اوضاع و احوال دزدی زیاد میشه.
مواظب مالتون،موبایلتون،کیفتون و جونتون باشید.اگر قراره زنجیر ببندید،دزدگیر بزنید،پارکینگ اجاره کنید،حفاظ بکشید همین امروز وقتشه.اما اگر با دزد رو به رو شدید سر و صدا کنید.درگیر نشید.جونتون مهمتر از مالتون هست.دوستی داشتم ورزشکار.قد بلند.اهل پیاده روی.یه بار در حین پیاده روی کیفش رو یه موتوری کشید.از اون جا که ورزشکار بود حاضر به تسلیم نشد و جنگید .یه کم روی خاک و آسفالت کشیده شد و دست و بازوش زخمی.کیفش حفظ شد.زخماش خوب شد.ولی ترسش خوب نشد.دیگه فقط با ماشین اینطرف اون طرف میرفت.پیاده روی و ورزش تعطیل شد.اضافه وزن پیدا کرد.افسرده شد.
مواظب خودتون باشید.
اگه بهتون بگن به فیل فکر نکنید،شب و روزتون میشه فکر کردن به فیل.
دوستی داریم که خانواده مذهبی داره،چند سال پیش پسر جوانش که مشکلاتی داشت در یه لحظه بحرانی خودکشی کرد.بعد از اون خانواده دیگه به حال طبیعی خودش برنگشت.اون پسر انگار که اونا رو هم با خودش برده بود.حالا این ها به کنار،ما خیلی سعی میکنیم وقتی پیش اون هستیم حرف افسردگی،مشکلات روانی و خودکشی نزنیم.اما مگه میشه.یه بار تصمیم داشتیم بریم سینما،چه فیلمی باشه خوبه؟برادرم خسرو.فیلم بسیار جذاب و خوب و خوش ساخت،اما موضوع اصلی فیلم مشکلات روانی.در طول فیلم اون به خودش میپیچید و ما هم خدا خدا میکردیم زودتر فیلم تموم بشه و فرار کنیم.
یه بار در حال پیاده روی بودیم،عادت دارم برای این که وقتمون با دوستان بهتر بگذره درباره کتاب ها و فیلم ها صحبت کنم و نظر بقیه رو بدونم.درست همون موقع به یاد سریال دکتر هاوس افتادم که یه دکتر جوان در اثر افسردگی پنهان و حاد خودکشی کرد،یعنی خودم رو میکشتم موضوع بهتر از این پیدا نمیکردم.حالا میفهمم چرا از تو جمع ها گریزونه.حاضر به همراهی با بقیه نیست.
تو این دوران خاکستری اومدم یه پیشنهادی بدم،همه خونه ها اینروزا یه تراس کوچولو دارن،چطوره فضای تراس ها رو با گلدان ها و باکس های کاشت سبزی پر کنیم،باکس چوبی هم میتونه استفاده بشه،فقط فکر کنید چه حالی داره سبزی خوردن از تو این باکس ها،تمیز .در ضمن حالتون هم بهتر میشه با این کار.میتونید از آب های خاکستری هم استفاده کنید برای آبیاریش،مثلا حبوبات میشورید،برنج میشورید،دستاتون رو میشورید،حتی آبی که باهاش ظرف آب میکشید،چون مقدار مایع شوینده اش خیلی کمتر از آبش هست.
اگر هم باغچه دارید که چه بهتر،به جای گل های دو روزه گوجه و خیار و سبزی بکارید.
آقا مردم میرن طلا و ارز میخرن.وضعشون خوب میشه.من رفتم چند تا جعبه والسارتان خریدم احتکار کنم شرکتاش ترکید.هر کی بدخواه داره بیاد یه پولی بهم بده برم سروقتش.