عنوان بالا اسم کتابی هست که تازه تموم کردم،از اپ فیدیبو خریدم.داستان یه رزیدنت جراح مغز هست که سرطان میگیره ،باهاش زندگی میکنه و میمیره.تمام کلمات کتاب رو دونه دونه میبلعیدم،وقتی درباره مواجه با مرگ بیماراش میگفت ، و درباره مرگ خودش،توصیه میکنم همه بخونن،دکترامون بیشتر بخونن لطفا.
اون آقای جوانی که مثل هنرپیشه های ترک بود،وقتی بهش زنگ زدیم برای کار گفت دارم برمیگردم ترکیه.این از این.
امروز یه نفر زنگ زد یه چیزی تو مایه ندیمه های شاهزاده ها رو میخواست،یه خانم جوان و کلاس بالا برای همراهی یه خانم میانسال اشرافی،قسمت شوخی مال حقوقش بود،4 میلیون.والا یه خورده مورد مشکوکی بود.به هر کس هم گفتیم حتی برای مصاحبه هم نرفتن.
قسمت جالبتر اینه که زنگ میزنن برای کار تلفن و مشخصات میدن،وقتی تماس میگیریم برن برای مصاحبه جواب های جالب میدن،یکی میگه من این هفته میخوام برم شمال نیستم.یکی دیگه میگه میام،هم ما و هم صاحبکار رو میکاره و نمیاد،اون یکی میره پیدا نمیکنه وسط راه برمیگرده،خلاصه روز به روز عجیب تر میشه.
داستان امروز خیلی بامزه بود،یه آقایی ظهر زنگ زد که پرستار برای پدر بیمارش میخواست ،ما هم بدو بدو نیرو ها رو هماهنگ کردیم که بفرستیم،متاسفانه اون آقا از تخت افتاده بود و مصدوم شده بود،داشتن میبردنش بیمارستان،کلی برای خودش و خانواده اش غصه خوردیم.
این قسمت بامزه نبود،این قسمت بامزه بود،یکی از نیرو هایی که باهاش تماس گرفتیم و اومد،یه پسر جوان و خوش قدوبالا با موهایی های لایت شده بود،اول که اومد ما یه خورده هاج و واج نگاهش میکردیم،برامون توضیح داد که ترکیه کار میکرده ،اوایل تور لیدر بوده،بعد پرستار بچه شده،حالا که اوضاع ترکیه به هم خورده برگشته،خانم مدیر پرسید شما خیلی براتون کار هست چرا پرستاری،گفت قبلا در رستوران کار میکردم،قبلتر از اون هم یه هتل داشتم که ورشکست شدم ، ولی حالا فقط همین کارو میخوام.
خلاصه فعلا داریم این در و اون در میزنیم بفرستیمش یه جای با کلاس.
به خانم مدیره گفتم من اینو میبرم خونه مون از من و همسر پرستاری کنه.اونم گفت ببر خیرش رو ببینی.
تو مترو نشسته بودم،رو به روم یه خانم جوان بود،معمولا به آدم ها نگاه نمیکنم.کفش سفید تابستانی مد روز پوشیده بود،بالاتر رسیدم به شلوار جین که سر زانوش پاره بود،حسابی پاره بود جوری که دو تا زانوش پیدا بود،کیف سفید شیک همرنگ کفش ها،مانتو جلو باز ،آرایش صورت کامل،در طول مسیر نشسته بود و صلوات میفرستاد.
و خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتر است.
این شرکت یه خانم مدیر داره کم سن و سال ، ولی فوق روانشناسی داره با یه عالمه سابقه کار جاهای مختلف،آدمای خلاف و معتاد رو به یه نظر میشناسه.من اصلا نمیفهمم ، اما اون میشناسه،میگه مردم به ما اعتماد میکنن،نمیتونیم هر کسی رو بفرستیم تو خونه و زندگیشون.امروز یه پسر جوان 31 ساله اومده بود،برای نگهداری از آقای مسن.من میفهمیدم یه جوریه.اما اون قاطع گفت معتاده،نمیشه بفرستیمش برای کار.خلاصه،یه خانمی 48 ساله اومد برای پرستاری کودک،انصافا نیروی کار خوبی بود،فقط میگفت دو تومن کمتر نمیگیرم،خوب کار هر کسی نیست این مبلغ رو دادن.البته شبانه روزی.کار هم مشکل بود چون یه بچه ده ماهه بود و مادر دوباره باردار بود،حالا این خانم تو یه خونه بزرگ کار میکرد که خیلی وضع مالیشون توب بود،با یه خانم جوان از یه خانم مسن نگهداری میکردن که سالم بود و خودش همه کارش رو انجام میداد،1 و 700 میگرفتن که همدم اون خانم باشن،میخواستم بگم اخوی اگه خودت نمیخوای اون جا باشی خیر ببینی منو بفرست،والا ، مثل شازده های قدیم همدم السلطنه داشت.اون وقت این خانم مسن رو میخوان بچه هاش ببرنش دوبی،این خانمه نمیخواست بره.دیگه چی بگم براتون،فعلا همینا رو داشته باشید.
راستی اینم بگم ، قرار شد از همه سو پیشینه بگیرن،وقتی هم یه آقا زنگ میزنه عکس کارت ملی و شناسنامه ش رو از طریق تلگرام براشون میفرسته ، وگرنه خدمات نمیدن بهش.