یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

قصه امروز،

داستان امروز داستان یه خانم جوان هفت قلم آرایش کرده بود که برای پرستاری سالمند آمده بود،که متاهل بود و همسرش زندانی قزل قلعه به جرم حمل 19 کیلو شیشه،و با دوست پسر معتادش تا دم در آمده بود،ما هم هراسان به هم نگاه کردیم و یه جوری پیچوندیم.

مفید فایده بودن

یه وسواس عجیبی دارم،یعنی همیشه داشتم ولی الان فهمیدم،به شدت دلم میخواد همه چیز فایده داشته باشه.مفید باشه.نفعش برسه.

الان یه برنامه دیدم به اسم دنیای پولدارها،یعنی یه نفر اینقدر پول داره که نمیدونه باهاش چیکار کنه،مثلا برای سگش آپارتمان بخره با تمام وسایل،بعد هم راضی باشه و فکر کنه چقدر کار خوبی انجام داده،میتونم بفهمم کسی که سرپرستی چند تا بچه رو قبول میکنه چه رضایت خاطری داره،اما اینا رو نمیفهمم.

بعضی وقتا شکل نفرین به نظر میاد،خدا انقدر بهت پول رده که ندونی چیکارش کنی.

البته قطعا نداشتن پول بدبختی میاره.خدایا فقر و تنگدستی رو از جامعه جهانی دور کن.چی میشد همه از امکانات اولیه زندگی برخوردار بودن.

کابوسی به رنگ سفید

یکی از دوستان یک شرکت خدماتی تاسیس کرده،چون اول کارشون بود و نمیتونستن کارمند داشته باشن،خواهش کردن برم کمکشون.منم قبول  کردم.خلاصه که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها. خلاصه خیلی کار سختی بود.مخصوصا کسانی که برای پرستاری میومدن.

البته برای نیاز مالی سراغ این قبیل کار ها میرن،ولی باید شرایط کار رو داشته باشن.

خانمی 48 ساله برای پرستاری سالمند  فرم پر میکرد.می گفت من پوشک عوض نمیکنم،لگن نمیگذارم.سالمند سالم باشه .خوب سالمند سالم پرستار میخواد چکار،نون اضافی که نداره به کسی بده.

سالمند روز به روز ضعیف تر میشه . مثل بچه نیست که بگی  دوسال پوشک میکنم  تموم.از پوشک میگیرمش.

مثلا بی اختیاری ادار یکی از مشکلات سالمندی هست.میتونی وقتی سالمند لباسش رو خیس کرد بگی من حالم بد میشه نمیتونم لباس خیس عوض کنم. خلاصه که خدایا من یکی رو تا روی پاهام هستم ببر پیش خودت که تحمل افتادن زیر دست کسی رو ندارم.

البته یکی از مشکلات قرن ما سن زیاد هست،زیاد عمر میکنیم اما سالم نیستیم.مثل روستایی های قدیم نیستیم که پیر بودن ولی سالم،و تا آخر روی پای خودشون بودن و به زمین هاشون میرسیدن.

حدود ده سالی بیشتر عمر میکنیم اما با زجر و عذاب خودمون و اطرافیانمون.البته عمر دست خداست، نمیشه در کارش چون و چرا آورد.

ولی سخته،نه خودت توان داری از عزیزت مراقبت کنی،نه دل اون رو داری که زیر دست کس دیگه ای بندازیش.نه میتونی به غربت آسایشگاه تبعیدش کنی. 

از اون طرف یه آقا زنگ زد برای پرستار برای مادرش.وقتی طرف رو فرستادیم که همدیگه رو ببینن تو خیابان و اتومبیل باهاش قرار گذاشت.

بعد هم مشخص شد قصد دیگه ای داره.حالا اون خانمی که فرستادیم برای مصاحبه شاکی شده و حرف از شکایت میزنه.هم این طرفی ها عجیب هستن هم اون طرفی ها.

از اونطرف یه آقای دیگه زنگ زده که از همسرم جدا شدم،یه خانم جوان میخوام 24 ساعته پرستار بچه،گفتیم خانم جوان که نمیاد در غیاب هسر شما 24 ساعت بمونه. میخواهید حدود 50 سال بفرستیم.میگه نه جوان،نمیدونم اینا مرکز خدماتی رو با کجا اشتباه گرفتن،خلاصه که بساطی داریم.

یه خانم مسن زنگ زده به عنوان نیروی کار،حدود 55 سال،میگفت برای نظافت ،همه کار هم بلدم ، فقط روی نردبان نمیتونم برم.

اما باید با دخترم برم ، نمیتونم تو خونه تنهاش بذارم.پرسیدم دخترتون چند سالشه،میگه 25 سال،میگم خوب دختر 25 ساله که میتونه تو خونه تنها بمونه،میگه نه دو تایی ر یم کار کنیم،میگم خوب کارفرما یه نفر رو میخواد.شما حاضری دوتایی برید و یه حقوق بگیرید.میگه نه دیگه دو تا حقوق.

خلاصه که عجایب خلقتی دیدیم در این دشت.

فکر نمیکردم اینقدر کار سختی باشه ولی هست.خدا به داد این دو تا جوان برسه و کارشون راحت بشه که اول زندگی ضرر نکنن.







ساک خرید

مدت ها بود که کیسه های برنج فکر منو به خودش مشغول کرده بود.چون کیسه های محکمی بودن و زیپ هم داشتن،میتونستن خیلی مورد استفاده قرار بگیرن،اما زشت هستن.همینجوری نمیشه دست گرفت.تا بالاخره از جایی ایده گرفتم و با دکوپاژ تبدیلشون کردم به کیسه های خوشگل.با زمینه سفید.حالا به هر کس که هدیه میدادم باید به زور مجبورش میکردم استفاده کنن،میگفتن قشنگه ، حیفه ، خراب میشه،حالا هی با طرف صحبت کن که بابا جان ضد آبه ، خراب نمیشه.خلاصه با سلام و صلوات یکیش رو همراه پسر خواهرم به یه سفر خارجی فرستادم.چقدر هم به دردش خورده بود،طفلک ساک خرید آخ هم نگفته بود،سفر از این سفر های کمپی بود و پر از گل و بارندگی.

اینم از دردسر های خوشگلی.

تازگی ها هر کس حالم رو میپرسه اول یه آه بلند میکشم،بعد میگم خوبم ممنون.طرف متحیر میمونه که به آهم نگاه کنه یا به خوبم.

نمیشه هر دوش باشه؟


دختر

دیروز سه شنبه بود بالاخره بعد از مدت طولانی تونستم به سینما برم،و این بار فیلم دختر.

فیلم خوبی بود ،لطیف و زیبا.اما دلم برای پدر داستان سوخت.چقدر مظلوم بود،چقدر هم همه ازش طلبکار بودن.

یه خورده روابط زندگی خواهرش مشخص نبود.

چند تا توریست دیدم اون جا،نمیدونم چرا این توریست ها یه جوری لباس میپوشن که انگا ر یا میخوان برن کوه یا از کوه برگشتن.