رفتم سر زدم به چند تا از دوستان وبلاگی،دلم ترکید،چرا همه انقدر بیمار و گرفتار شدن.
ای روزگار،چه کردی با ما
سلام،روزتون بخیر،من اون پادکست رو گوش دادم ،به این نتیجه رسیدم که حرف هام رو بزنم.
خوب این جا یه مشکلی بود،اون کسی که مخاطب بود،با همون کلمات اول که بهش گفتم،شروع کرد به شلوغ بازی،دوره افتاد،بین دوستان مشترک،از من بدگویی کرد،من رو آدم حسود،بداخلاق،کنترل گر معرفی کرد.کار بسیار احمقانه ای بود،چون،اینا دوستان چهل ساله هستن،از دوران دبیرستان،رفت و آمد داشتیم.
نتیجه این که باب گفتگو ،با این شخص بسته شد.خوب چه باید کرد؟
یه روشی بود،از قدیم انجام میدادم،حرفام رو مینوشتم،یا به طرف میدادم،یا پاره میکردم.
هر جایی که راحت هستید بنویسید،وبلاگ،کانال،صفحه کاغذ،تجربه میگه با خودکار و کاغذ نوشتن،نتیجه بهتری داره،حتما از نظر علمی دلیل موجهی داره.
که من نمیدونم.
خلاصه خواستم بگم اگر نشد حرف هاتون رو به طرف بزنید،به کاغذ بزنید.
انگلیسی ها میگن
Let it out of your chest
از سینه تون بریزید بیرون.
حرفای ناگفته،بغض میشه،بیماری میشه .
حالم خیلی خوب شد با این کار،امتحان کنید.
یه سریال میبینم،به اسم،یک میلیون چیز کوچک
A million little things
،داستان زندگی چند تا دوست هست،هر کدوم یه سری مشکل دارن یکیشون سرطان داره،چی باعث میشه یه آدم،دست از مبارزه برای زندگیش بکشه؟تسلیم بشه،نخواد درمان بشه.فکر کنم دلشکستگی،تنهایی،ترس از تنها درد کشیدن.برای همین ساپورت،خانواده،دوستان،یا گروه های حمایتی،خیلی مهمه.
بیایید درباره این حرف بزنیم.
نمیدونم چرا من بیچاره شانس میانجی شدن ندارم.هر وقت میخوام دو نفرو با هم آشتی بدم،با هم آشتی میکنن،ولی کاسه کوزه ها ،سر من میشکنه.
هر وقت بین پسر و پدر میانجی میشم،همین بساطه،آخرش پسر میگه،تو داری اینجوری میگی،پدر نمیگه.
پدر همه غر غر هاش رو برای من میزنه،به پسر که میرسه،ملیح و مهربان میشه.
شیطونه میگه ولشون کنم به حال خودشون.