اومدم بگم منم دلواپسم. ( جو گیر شدم). دلواپس یک نکته مهم.
من خودم تقریبا یه دونه بودم تو خونه . تا دلتون بخواد حساس.
(شما بخونید لوس)یعنی اگر کسی به اسبم میگفت یابو. اشکم در میومد.
یا اون یکی میگفت بالای چشمت ابرو دیگه طوفان به پا میشد .
این بود تا وقتی که به مدرسه رفتم . اوایل یه کم آبغوره میگرفتم . بعد دیگه عادت کردم .
اما خیلی بهم سخت گذشت .
حالا که 27 ساله ازدواج کردم و دوتا آقا پسر گل دمار از روزگارم دراوردن همه جوره
میتونم بگم یه کم پوستم کلفت شده .
با این حساب بچه های حالا که همه یه دونه هستن و اصلا قصد دوتا شدن ندارن
چه جوری میخوان حساسیت خودشون رو از بین ببرن.
البته احتمالا مثل من به مرور زمان روزگار براشون معلمی میکنه اما خیلی سخته .
حالا از کجا اینقدر دلواپس شدم . چند تا ازهمکارا یه بچه ای هستن .
بعد هر وقت میایی ازشون انتقاد کنی نمیدونم چرا سر جریان میرسه به بچه شون .
جالبه که بچه هیچ ربطی به جریان نداره .
از کنار خود بچه هم که اصلا نمیشه رد شد.
مثلا یکی از همکارا تو یه روز شلوغ بچه شو اورده بود .
انصافا هم بچه فهمیده و خوبی داره . اما خوب به هر حال بچه یه دونه است .
وقتی خیلی حرف زد و مخل کار شد بهش گفتم خاله برو اون طرف بشین با کامپیوتر بازی کن .
این بچه انقدر کز کرد و ترسید که از گفته ام پشیمون شدم .
هنوز هم با احتیاط با من سلام و احوالپرسی میکنه .
البته شاید لحن من هم یه خورده جدی بود ولی نه اونقدر.
حالا شما بگیر برو تا آخر. نمیدونم . حتما خودشون یه راهی پیدا میکنن.
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیکن به خون جگر
شبی مار بزرگی وارد دکان نجاری میشود برای پیدا کردن غذا.
و عادت نجار این بود که موقع رفتن بعضی از وسایل کارش را
روی میز بگذارد ان شب هم اره کارش روی میز بود همینطور که مار
گشتی میزد بدنش به اره گیر میکند و کمی زخم میشود.
مار خیلی ناراحت میشود و برای دفاع از خود اره را گاز میگیرد
که سبب خونریزی دور دهانش میشود او نمیفهمد که چه اتفاقی افتاده
و از اینکه اره دارد به او حمله میکند و مرگش حتمی ست تصمیم میگیرد
برای آخرین بار از خود دفاع کرده و هر چه شدیدتر حمله کند
و دور اره بدنش را پیچاند و هی فشار داد. نجار صبح که آمد
روی میز بجای اره لاشهء ماری بزرگ و زخم آلود دید که فقط و فقط
بخاطر بیفکری و خشم زیاد مرده است.
احیانا درلحظه خشم می خواهیم دیگران را برنجانیم بعد متوجه میشویم
خودمان را رنجانده ایم و موقعی این را درک میکنیم که خیلی دیر شده...
زندگی بیشتراحتیاج دارد که گذشت و چشم پوشی کنیم
از اتفاقها؛ازآدمها؛ از رفتارها؛گفتارها؛
خودمان را یاد دهیم به گذشت و چشم پوشی عاقلانه و بجا.
چون هر کاری ارزش این را ندارد که روبرویش بایستی واعتراض کنی.
دقیقا با نتییجه گیری بالا موافقم.خیلی وقتا خشم باعث شده نتونم حقمو بگیرم .
یا یه خسارتی زدم که جبرانش خیلی سخته .
خیلی از قتل ها و جنایت ها بخاطر همین خشم آنی اتفاق افتاده .
یک آدم سالم مهربان است
و مهربان کسی است که خودش را دوست دارد،
دیگران را دوست دارد، کاری را که می کند دوست داردو با آن کار رشد میکند،
از آن کار لذت می برد، رضایت دارد، این کار برایش هدف است،
این کار برایش مقصود زندگی است.
و بنابراین نه طلبکار است، نه انتظار دارد، نه امید بازگشت دارد،
نه می خواهد او پاسخ دهد، نه می خواهد کسی دیگر
پاسخ بدهد، نه منتظر است در جهان دیگر به او برسد.
مساله مهربانی، مساله تشکر یک آدم سالم است.
از دیگری که تو به من فرصت این را دادی که در حق تو محبت و مهربانی کنم،
و این اساس مهربانی است.
بنابراین به مجردی که طلبکاریم و انتظار داریم و متوقعیم، مهربانی نیست.
البته هیچ اشکالی ندارد که درگیر معامله و تجارت بشویم.
این رابطه اصلی و اساسی انسانی است، سر جای خودش
هم درست است، اما صحبت از عشق و محبت نیست.
شهریار محرز
ادم های مهربان ادم هایی دوست داشتنی هستند.
من خودم بسیار منطقی رفتار میکنم .
البته از روز اول این جوری نبودم
اما در خانواده ای زندگی میکردم که بسیار مهربان بودند و دل رحم و تصمیماتشان همه از روی محبت و احساس
گرفته میشد و همین مشکلات بسیاری به وجود می آورد .
در نتیجه من تصمیم گرفتم منطقی باشم . ولی خیلی دلم
برای مهربانی کردن و مهربانی دیدن تنگ شده .
آرزو میکنم همسری که نصیب فرزندانم میشود مهربان باشند . شاید
برای یک همسر و مادر هیچ چیز بهتر از مهربانی نیست.
آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی
به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد
آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به
دست بیاورم.
شهریار محرز
یه بابایی رو بردن جهنم گفتن میخوای جهنم ایرانی بری یا خارجی.
گفت چه فرقی داره .
گفتن باید خودت ببینی.
خلاصه بردن جهنم خارجی دید همه به نوبت وایستادن با قیف قیر
میریزن تو دهنشون .
بردن جهنم ایرانی ها دید همه نشستن به کیف و حال و صفا.
گفت پس چرا این جوری؟
گفتن آخه این جا یا قیر نیست یاقیف نیست یا مامورش
میر ه مرخصی.
حالا شده حکایت اینترنت ما.
یا اینترنت قطع شده ، یا بلاگفا کار نمیکنه یا خودم وقت ندارم.