یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

ما و پست

اون زمان ها یکی از کارهای مهم ما فرستادن کارت پستال برای تولدها و و ازدواج ها و تبریک سال نو بود.فرستادن نامه هم برای عزیزان راه دور یکی از واجبات بود.بود و بود تا ارتباطات مجازی شکل گرفت.نامه شد ای میل.واتساپ.تلگرام.و... یادمه اون موقع دلم به حال کارکنان پست میسوخت که بیکار شدن.ولی حالا.در کنار رکود و بیکاری ، کسب و کارهای آنلاین حسابی رونق پیدا کردن.و اکثر اون ها از طریق پست کار میکنن.در واقع اگر فروشنده ای واقعا فروشنده باشه از طریق اینستا میتونه فروش خوبی داشته باشه.بخاطر شرایط کرونایی و البته شرایط خودم ترجیح به خرید اینترنتی دارم. جنس رو سفارش میدم.بعد بی تابانه و با اشتیاق منتظر رسیدنش میشم.چقدر کاموا این مدت سفارش دادم.خلاصه که خدا گر از روی حکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در دیگری

 ولی باید زحمت بکشید اون در رو پیدا کنید.نشینید صبح تا شب به اون در بسته بکوبید.اون که بسته است.برید دنبال اون که باز گذاشته.

راهنما

یه دسته کوچک هست تو ماشین به اسم راهنما.که وقتی میزنی یه چراغ گوگولی روشن میشه خاموش میشه.انقدر هم بیچاره عمر میکنه.تا نزنن بشکننش خیلی خراب نمیشه.تا این جاش خوبه.ولی نمیدونم چرا راننده های گرامی صرفه جویی میکنن.بابا بزنید او دسته رو.ماشین های دیگه بدونن چیکار میخواهید بکنید.بپیچید.نپیچید.رانندگی شده مثل بازی های کامپیوتری.

جوانی ۲

یادم رفت بگم صابون حمامم تبدیل شده به صابون بچه فیروز و شامپوم شامپوبچه فیروز.فک کنم تا چند وقت دیگه نوزاد بشم از دنیا برم.دومین جلسه شیمی درمانی گذشت.هنوز تو مرحله

 so far so good هستم.خدا رو شکر.مطلب درباره جوانی نوشته بودم قبلا.یه دوست عزیز برام یه امانتی آورد.بعد گفت فکر میکنم هم سن هستیم.سنم رو که‌گفتم تعجب کرد.فکر کنم بخاطر لاغریم بود. دوستان چاق هستید یا لاغر مهمه که سالم باشید.لاغری بیماری نه ارزش داره نه حسرت.والا.به جان گربه  هه.

جوانی کجایی...

نمیدونم فیلم بنجامین باتن رو دیدید یا نه.یه پسربچه بصورت یه پیرمرد به دنیا میاد.البته که یه بیماری هست به همین شکل. ولی دیگه جوان نمیشن.تو اون فیلم پسر بچه هر چی بزرگتر میشه جوانتر میشه.به صورت نوزاد از دنیا میره.حالا من یه قسمتی از اون فیلم شدم.فکر کنم یه قسمت عمده اش برمیگرده به لاغری زیادم.وزنم بالا نمیره.دیروز دکتر بودیم که چک کنه و اجازه شیمی درمانی بده.آزمایش ها رو دید همه چیز اوکی بود.بعد همسرم میگه با این که اشتهاش خوبه ماشالله  ولی وزنش زیاد نمیشه.خانم دکتر خندید  و گفت آدم ها آرزوشون هست بخورن چاق نشن.وضع عمومی و حالش که خوبه.اگر وزنش زیاد بود داروش هم زیاد بود   و بیشتر اذیت میشد.

قبل از شیمی درمانی باید یه آزمایش بدم.امروز رفتم آزمایشگاه.خانمه که خون میگرفت یه نگاه به برگه ام کرد یه نگاه به من.گفت شما چند سالتونه؟گفتم ۵۴.دوباره به برگه نگاه کرد و به من.گفت متولد ۵۴ هستید.گفتم نه.۵۴ سالمه.یه کم از کاکل سفیدم رو نشون دادم تا قبول کرد.برعکس قیافه ام که جوان میزنه موهام قشنگ سفید شده.گفت حدود ۳۵ بیشتر نمیخوره بهتون.گفت قراره مشخصات رو چک کنیم کسی با دفترچه کسی دیگه نیاد آزمایش بده.خوش به حال همسرتون.بچه هم دارید؟،گفتم دو تا.ابروهاش بیشتر بالا رفت.گفتم بابا اینا ظاهره.به درد نمیخوره .پوست همسرم کنده شد بیچاره از بس من رو دکتر برده آورده.من قبلا عروسک ویترینی بودم.حالا که دیگه باید بذاریم تو ویترین درش رو هم قفل کنیم.کسی نزدیک نشه.والا.طفلک همسر انقدر از مریضی من پیر شده همش میگن پدرتون اومده.پدرتون رفته.جالب این جاست با اسم فامیل من صداش میکنن.فکر میکنن پدرم هست دیگه.بعد هم که میفهمن همسرم هست چپ چپ بهش نگاه میکنن.لابد فک میکنن کودک همسری بوده بیچاره.

پارتی

خیلی دلم برای دوستام تنگ میشه.سیستم ایمنی ام هم که نابوده.با هم قرار میذاریم تو محوطه.فضای باز.آبمیوه و میوه و شیرینی هم میبریم.با فاصله میشینیم و ماسک و الکل.یه ساعتی میگیم و میخندیم.بعد من برمیگردم خونه اون طفلک ها هم میرن خونه شون.دو تاشون راهشونم دوره.ولی دم رو غنیمت میشماریم.(چه ادبی شد).دیروز یکی شون میگفت میشه من این جا که فضا بازه بکشم پایین(ماسکش رو میگفت)انقدر خندیدیم.گفتم ما این جا آبرو داریم.لطفا برو محله خودتون بکش پایین.تا رفتم تو محوطه دیدم دوستم با یه آقای مسن حرف میزنه.البته روی دو تا نیمکت جدا نشسته بودن و ماسک داشتن.این دوستم خیلی اجتماعی و خوش مشربه.با همه دوست میشه.از پیر و جوان.به خودم‌گفتم ببین بازم با یکی دوست شده. رفتم جلوتر دیدم یه سگ گنده خوابیده بین دو تا نیمکت.گفت تا من اومدم نشستم این سگه هم اومد خوابید رو زمین.از ترسم به اون آقا گفتم تو رو خدا بمونید این جا تا دوستم بیاد.آخه منم خیلی هیکلی و شجاعم. خلاصه کلی هم از آقاهه تشکر کرد و میوه و شیرینی تعارفش کرد و بعد هم آقاهه خداحافظی کرد   و رفت. بعدش یه سگ شیطون و کوچولو اومد رد بشه.دوستم به صاحبش گفت بذارید بیاد با این بازی کنه.صاحبش گفت از سگ من میترسه.اگر بیاد طرفش فرار میکنه.از اونطرف هم سگ کوچولو خودش رو میکشت تا برسه به سگ بزرگه.دیگه رفتن پی کارشون.این سگ رو هم دقیق نمیدونم جریانش چیه.یه برچسب زرد تو گوشش داره.معلومه خوب بهش میرسن.تمیزه و اهل آشغال خوردن هم نیست.تمام مدت هم با  او ن هیکلش دنبال گربه ها میکنه و باهاشون بازی میکنه.خلاصه که با رعایت پروتکل های ایمنی خیلی بهمون خوش گذشت.اونا برام گیلاس و آلوچه  از باغشون آوردن.منم که طبق معمول دستگیره و لیف و اسکاچ دادم بهشون.معامله پایاپای.