یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

موا.د مخ.در

همسر تو کلینیک شیمی درمانی خونده بود که سوزاندن مریم گلی خیلی خاصیت داره.رفته بود گرفته بود و گاه گاهی دود میکرد.

پسر کوچیکه دیروز اومده میگه نمیدونم کدوم همسایه موا.د دود میکنه.بوش همش تو اتاق من هست.هر چقدر هم سرک کشیدم نفهمیدم.من از وقتی عمل کردم باید شکمم رو نگه دارم و گیگیلی گیگیلی بخندم.خلاصه با یه زحمتی میخندیدم. پدرش گفت این بوی مریم گلی هست که من دود کردم.شاخ هاش زده بود بیرون. طفلک.چقدر دنبال همسایه خطا کار گشته بود.

محبت بی قید و شرط

اما معنی محبت بی قید و شرط.

یعنی شما توقع برگشت محبتتون رو نداشته باشید.یعنی نگید من اینکارو کردم،اون کارو کردم ولی وقتی نیاز داشتم کسی کاری برام نکرد.اگر معتقد به وجود خدا هستید میدونید که از همه به شما مهربانتر و دلسوزتره.هیچ وقت تنهاتون نمیذاره.حتما یکی برای کمک پیدا میشه.از بچه هاتون توقع نداشته باشید.در عوض ببینید که به وقتش براتون از جون مایه میذارن.بدون فشار و دلخوری.قدرتون رو میدونن.با محبتتون معامله نکنید.شاید تنها چیزیه که با دادوستد از بین میره.البته فقط نظر خودم رو گفتم.حتما دوستان نظرات خودشون رو دارن.خوشحال میشم برام بگید.

مادری

یه مطلبی بیخ گلوم چسبیده ولم نمیکنه.در واقع تجربه است.میخوام با شما در میون بذارم.

یه دوستی دارم اصالتا ترک هست.ولی به دنیا اومده و بزرگ شده تهران.سه تا پسر داره.از همسرش تقریبا جدا شده.روی پسرها کنترل کامل داره.همش هم تو خودشون هستن.یعنی پسرها دوست صمیمی ندارن.مخصوصا روی پسر بزرگه.

پسر بزرگه حدودا ۳۵ سالشه.دو بار ازدواج ناموفق داشته.دو بار تو کارش ورشکست شده.اون دو تا دختر و شریکای قبلیش دشمن خونیش شدن.یعنی تبربرداشتن به ریشه این پسر بزنن.ازش پرسیدم چرا انقدر پسرت دشمن داره؟

در واقع پرسیدم که بره دنبال جواب.

ورد زبان این مادر این هست:من بهترین دوست بچه هام هستم.

نمیخوام روش مادری کردن رو نقد کنم.هر مادری سعی میکنه بهترین کار رو برای بچه هاش انجام بده.ولی به شیوه خودش.شاید بهتر از این بلد نیست.اونم آدمه.

حالا برم سراغ خودم.سالیان سال با پسر بزرگم مشکل داشتم.با چهارچوب و معیارهایی که از قبل تعیین کرده بودم همخوانی نداشت.تو قالب ها جا نمیگرفت.وقتی فشارش میدادم از اونطرف بوم میافتاد.چقدر دکتر رفتم.

نتیجه تمام این کشمکش ها این شد که یاد گرفتم:

من بچه بدنیا آوردم چون تصمیم خودم بود.چون دلم میخواست لذت بچه دار شدن رو بچشم.چون ازش لذت بردم.از تمام شب بیخوابی ها و خنده هاش.از تمام بازی هایی که دوتایی انجام دادیم.حالا نمیتونم منتش رو به سر بچه ام بذارم.تصمیم گرفتم سر کار نرم و بچه ام رو بزرگ کنم.بازم تصمیم خودم بود.شاید بچه ام ترجیح میداد یا مادر شاغل ولی شادتر داشته باشه.نپرسیدم ازش.

خلاصه که مادری کردم لذتش رو بردم حالا هم نشستم نتیجه رو میبینم.خدا رو شکر بچه های سالمی هستن.نمیگم دکتر و مهندس شدن؛مخترع هم نشدن،استاد دانشگاه هم نیستن.ولی بچه های من هستن.

راه مادری محبت بی قید و شرط هست.

یکی میرد ز درد بینوایی...

ده روز جهنمی رو تجربه کردم.داروهای شیمی درمانی حسابی به هم ریخته بود وجودم رو.این مدت همسر همش در راه و نیمه راه دکتر بود.تا بالخره قرص ها جواب داد و به روال عادی برگشت.

دلم برای همسر خیلی میسوزه.این مدت ۶ کیلو وزن کم کرده.وقتی حالم بد میشه مستاصل میشه.همش میگه خدایا چه کنم.به نظرم خیلی مسن تر از قبل میاد.ما ۹ سال اختلاف سنی داریم.ولی الان شکسته شده.بعضی وقتا فکر میکنم کاش تموم میشد.این بنده های خدا هم راحت میشدن.ولی وقتی خدا نخواد نمیشه.فکر کنم همیشه مرگ موقعی به سراغت میاد که خوش و خرم داری زندگیت رو میکنی.در هر حال قرار شد روش درمان تغییر کنه.دیگه داروی خوراکی نباشه.همش تزریق باشه.

خوب حالا یه کم حرف بامزه بگم.من تقریبا ۲۰ سالی هست که ابروهام رو رنگ نمیکنم.فکر کنم همین باعث شده ابرو داشته باشم.به قول مامانم پاچه بزی.بخاطر بیماری وزنم خیلی کم شده.به قول دکترم باربی طور.هر وقت برای بار اول به یه دکتر مراجعه میکنم به همسرم میگه دخترتون اینجوری اونجوری.اوایل خنده ام میگرفت.ولی کم کم بی مزه شد.چند روز پیش هم رفتیم برای سرم زدن باز دکتر گفت پدرتون کجا رفتن؟

خلاصه :یکی میرد ز درد بینوایی

یکی گوید خانم زردک میخواهی

روزها گر رفت گو رو باک نیست

روزها پشت سر هم میگذره.منم یه روز حالم خوبه و سر به سر اطرافیان میذارم.یه روز حال تهوع و دل درد دارم مثل جغد یه گوشه مبنشینم و نگاهشون میکنم.از صبح که بیدار میشم مثل یک عنکبوت ساعی شروع به بافتن میکنم.همسر میگه مثل کوزت شدی.از بس با جدیت میبافی.فعلا روزگارمون اینجوری میگذره.