یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

دارو درمانی

یه دوره تزریق داشتم.اذیتی برام نداشت.بعد یه سری دارو و آمپول برای تو خونه داشتم.اونا یه کم اذیت کردن.برای تحمل راحت تر این دوران نشستم قلاب بافی میکنم.تا حالا یه کلاه.یه لیف کیتی برای خودم بافتم.برام تو اتاق عمل پورت گذاشتن.وسیله ای هست که برای تزریق استفاده میشه.به جای این که از دست رگ بگیرن.خیلی بهتر از دست هست.فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد.

شروع دوباره ۲

یه هفته ای تو بیمارستان بودم.درد کشیدم. قطره های سرم رو شمردم.و دلم برای اطرافیانم سوخت که اینجوری اسیر شدن.خدا رو شکر که بالاخره تموم شد.حالا خوان بعدی میشه پرتو درمانی و شیمی درمانی.اونا رو هم بعد از انجامش براتون مینویسم.

تو بخش به علت کم شدن مراجع بخش ها در هم ادغام شده بودن.تو بخش ما هم چند تا نوزاد بودن.شنیدن صدای گریه شون نوید زندگی میداد.هر بار که صداشون بلند می شد من و خواهرم قربون صدقه اونا میرفتیم.هر چی آقای هوار هوار آزار دهنده بود این گوگولی ها زندگی میدادن.بیشترین تراکم نوزاد در تاریخ ۹/۲/۹۹ بود.بخاطر کرونا اصلا نتونستیم نوزادها رو ببینیم.اینم پست امروز تا بعد.

شروع دوباره

برطبق بررسی های بیمارستان اول وجود یه توده در روده بزرگ اثبات شد.یعنی تمام دردها و مشکلاتی که من به پای بیماری سندروم روده تحریک پذیر میذاشتم  تقصیر اون توده بود.بعد از اثباتش و مرخص شدن از بیمارستان به کلینیک مسعود مراجعه کردم.یه کلینیک تخصصی گوارش.دکتر اون جا بعد از معاینه و کلی سرزنش و البته کولونوسکوپی آدرس پزشک فوق تخصص روده داد.برای خارج کردن توده.از اول تصمیم داشتم اصلا به عاقبت کار فکر نکنم.فقط به هر مرحله فکر کنم.پس مرحله اول شد جراحی.به جراح مراجعه کردیم و وقت عمل گرفتیم.عمل سنگین بود و با شرایط خاص کم خونی و فشار پایین حساستر هم میشد.بعد از عمل یه شب تو آی سی یو بودم.بعد به بخش رفتم.

خوب حالا یه مطلب طنز هم داشته باشیم.من با یه آقای مسن با هم به اتاق عمل برده شدیم.پرستاری که ما رو میبرد اول با اون شروع کرد به صحبت.پیرمرد هیچ جوابی نمیداد.بعد از من مشخصات خودم و دکتر رو پرسید که جواب دادم.وقتی تو آی سی یو بودم پرستارها مدام به ما سر میزدن و ما رو چک میکردن .میگفتن چشمات رو باز کن.پات رو تکون بده.منم خواب و بیدار جواب میدادم.ولی اون آقا چشماش رو بسته بود و اصلا جواب نمیداد.پرستارها از دستش کلافه شده بودن.میگفتن تو پرونده اش بنویسید که اصلا همکاری نمیکنه.گذشت تا اومدیم تو بخش.هر وقت اثر مسکن ها تموم میشد ابن آقا با صدای بلند داد میزد هوار هوار.تمام پرستارها میدویدن سمت اتاقش.بعد بهشون میگفت ناکس ها پدرسوخته ها درد دارم.یه کاری بکنید.

فحشی نبود که به این بیچاره ها نده.همراه های من عوض میشدن برای شب و روز.هر کدوم میومدن میپرسیدن حال هوار هوار چطوره.بعد از دو روز فکر کنم بخشش رو عوض کرده بودن.حالا اینا باشه تا ادامه ماجرا در پست بعد.

نقاهت

سلام.سلام.برگشتم.فک کنم از اون دنیا.یه عمل داشتم.تو یه بیمارستان دیگه.فک کنید چقدر حرف دارم.برای نوشتن.به زودی میام براتون میگم.

مناجات

وقتی حالم خیلی بد بود هیچ دعایی به ذهنم نمیرسید فقط این بیت تو ذهنم میچرخید:

دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است

چاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است.

بعد که سرچ کردم دیدم از فروغی بسطامی هست.یادم نمیاد کی خوندمش.