یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

درون گرا،برون گرا

یه کاریکاتور جالب دیدم درباره آدمای درونگرا،اونا با وسایلشون حرف میزنن،مثلا سوار اتومبیل میشن،باهاش حرف میزنن خلاصه بگیرید برید تا آخر.من همیشه با وسایلم حرف میزنم،البته وقتی خودم تنها هستم.تو آشپزخونه با وسایل آشپزی،موقع کار با وسایل کار.چند روز پیش رفتم عابر بانک پول بگیرم،صبح زود بود منم تنها،باهاش حرف میزدم،آفرین حالا پول رو بده،حالا کارتم رو بده برم،وقتی برگشتم که برم دیدم یه پسر جوان پشت سرم ایستاده و با تعجب نگاهم میکنه.منم خیلی خونسرد سرم رو پایین انداختم  و رفتم.

هیچ وقت خودم رو جزو آدم های درن گرا طبقه بندی نکردم.چون تو جمع خیلی خوب ارتباط برقرار میکنم،البته خیلی حرف نمیزنم ولی خوبم،آخر اون کاریکاتور وقتی طرف به یه آدمیزاد رسید،در جواب همه حرفای اون فقط میگفت اوهوم.

خیلی بامزه و مفهومی بود.

کتاب هایی که با من پریده اند

دوباره در حال خوندن مرشد و مارگاریتا هستم.عاشق این کتابم،تقریبا سالی یه بار دوره میکنم.

صد سال تنهایی رو دوباره خوندم،خسته کننده بود ، راستش زیاد هم سر در نیاوردم.


با زن نشستگی

براتون گفتم که حدود دو سال قبل همسر بازنشسته شد و من غصه خوردم که حالا چه میکنه تو خونه،همون موقع تو یه قسسمت دیگه براش کار جور شد و یکسال رفت،برای بار دوم بازنشسته شد،همین سه هفته پیش.باز من فکری بودم که چه کنیم،دو تا آدم که اینقدر کم همدیگه رو میبینن،حتی پنجشنبه و جمعه.یهو تو سن بالا مجبور باشیم همش با هم باشیم.چی میشه.نزنیم به تیپ و تاپ  هم.

چیکار بکنیم.روزای اول ، برنامه ریختم که همش بریم پیاده روی،یه روز با هم به میدان تره بار رفتیم و خرید کردیم،البته پیاده.یه روز هایپر رفتیم پیاده.خلاصه هر مشکلی داشتیم لیست کردم.یه روزرو مبلیها.اون روزای اول همش زیر چشمی مواظب همدیگه بودیم.منم عادت به تنهایی صبح ها داشتم.برنامه ام دست خودم بود.خلاصه موقعیت بس جالبی بود،خدا رو شکر تونستیم از عهده بر بیاییم.در خالی که لیست کار ها تموم نشده بود همسر دوباره دعوت به کار شد.خدا رو شکر .

البته کار بصورت مشاوره اس،یعنی سه روز در هفته تو خونه است،باز همباید یه فکری بکنم،گاهی وقتا زیرآبی میرم با دوستام قرار بیرون میذارم،ولی خوب بازم هستیم در کنار هم.

فکر میکنم کار دنیا اینجوریه،یه روز دندون داری نون نداری،یه روز نون داری دندون نداری،خلاصه همش باید  مثل گربه از هر طرفی انداختنت رو چهار دست و پا بیایی پایین.

خوبیش به اینه که من زودتر اومدم تو خونه ،وگرنه خیلی سخت میگذشت.



دستم بگرفت و پا به پا برد

مادر معلم دبستان بودن،یادمه اون روزا با درس قرآن مشکل داشتم،نمیتونستم درست بخونم،مادر یه ورق سفید رو برداشتن ، وسطش رو سوراخ کردن و گذاشتن روی کلمه ها،من فقط همون کلمه رو میخوندم،اینطوری بود که تونستم قرآن بخونم.یادش بخیر ،بعدا همین روش رو برای یاد دادن قرآن به پسر عموی مرحومم بکار بردم،خدا رحمتش کنه.

چند وقت پیش مادر به صرافت افتاد که کار با شبکه های مجازی رو یاد بگیره،آروم آروم شروع کردم به یاد دادن،دستش رو میگرفتم که نترسه و بتونه لمس کنه،تمام مدت یاد اون روزا بودم.البته فکر کنم که من مثل ایشون معلم خوبی نبودم،چون زیاد پیشرفت نداشتن و بعد از چند وقت به کلی کار رو رها کردن.

خلاصه که چند وقت دیگه همش میافتیم به خاطره تعریف کردن.

امان از جدایی

یادتونه درباره رفتن گفتم.یه دوست عزیزی دارم که از دوران دانشجویی برای هم موندیم ،یعنی حدود 32 سال،روزگار باهاش خوب تا نکرد،مهاجر نصفه و نیمه شد.اون دفعه که من تصادف کردم بالای سرم بود و قوت قلبم.این دفعه اون تو دیار غربت تصادف کرده،موتور بهش زده،و نه من بالای سرش بودم،نه مادر و پدرش،

هر چقدر که اوضاع و احوالت خوب باشه،گیریم که تو بهشت باشی،ولی اطرافیانت نباشن،چه میکنی با درد غربت.