ازاون جایی که من آدم عجولی هستم صبح روزانتخابات هنوز در حوزه باز نشده با همسر پشت در بودیم،صف مرتب با حدود15 نفر که همه مسن بودن.همون اول کار چشمم افتاد به دستگاهی که گویا به اینترنت وصل بود و کد ملی و سال تولد رو در اون میزدن،حسنش این بودکه کسی نمیتونست تقلب کنه،اما امان از معایبش،وقتی اطلاعات رو میزدن،چند ثانیه طول میکشید تا اطلاعات شخص رو بیاره،و بعدش برای رفرش کردن تا نفر بعدی باز طول میکشید،همین باعث کندی کار شده بود.وقتی از دستگاه های الکترونیک استفاده میشه فرض بر این هست که سرعت عمل بالا میره،در حالی که برعکس بود،شب ساعت 10که پسرم برای رای دادن رفته بود اطلاعات به صورت دستی نوشته میشد.
مطلب بعدی این که ما خانوادگی کارت ملی هوشمند گرفتیم،هزینه کردیم،رفتیم ، آمدیم و کارت ملی کم هوشمان را با یک هوشمند عوض کردیم.خوب نباید از این هوشمندی استفاده بشه،پس اگر در انتخابات استفاده نشه،کجا استفا ده بشه.
این جاست که آدم دلش میخواد بگه ،داری اشتباه میزنی داداش.
اما نکته آخر،دمتون گرم،با همه کندی کار و گرما و مشکلات حماسه آفریدید.
همون اوایل که تلگرام اومده بود،به فکر افتادم برای همه دوستان و فامیل گروه درست کردم،برای این که با توجه به دوری راه از هم خبر بگیریم.یعنی برای هر دسته جدا،یه گروه هم برای فامیل های مربوط،خلاصه گذشت،ولی تو این گروه ها اصلا مطالب شخصی گذاشته نمیشد،یعنی چیزی که از اول منظور بود.دریغ از این که بیان به زبان خودشون بگن صبح بخیر،زنده اید،چطورید.فقط مثل وانت نیسان از گروه های دیگه مطلب کپی میکردن.چند بارم به زبان نرم گفتم بابا این مطالب همه جا هست،این گروه ها خاص هست،برای اطلاع رسانی هست.فایده نداشت.دیروز به همه شون اطلاع رسانی کردم و امروز همه رو دلیت میکنم.
اینم از عاقبت استفاده بهینه از تلگرام.
دیروز تمام همتم رو جمع کردم یه سری به بازار زدم،بازار بزرگ تهران،با اینکه بچه تهرونم ولی دوبار بازار رفتم،یه بار با همسر یه بار با دختر دوستم.یه دلیلش شلوغی زیادش هست،و یکی دیگه هم بی نظمی،یعنی نمیتونم جهت یابی کنم،همش در حال گم شدن هستم.
دیروز با کمک یکی از دوستان قدیمی اول تو گوگل سرچ کردم بعد رفتم،تنها .
نتیجه خوب بود،گشتم،وسایلی که لازم داشتم خریدم،اول شلوغ نبود ولی بعدش خیلی شلوغ شد،مثل یه روز عادی.
امروز هم یه سر به خیابان ولیعصر زدم،یه توصیه،اگر با جایی نوستالژی دارید دوباره سراغش نرید.گشتم تو یکی از خیابان های فرعی فروشگاه البسکو پیدا کردم.یادمه زمان دانشجویی لباس های البسکو معروف بود،ولی امروز که رفتم ناراحت شدم،از اون خاطرات هیچی نمونده بود.یکی دیگه هم اطلس پود ،اونم جزو پرده فروشی های خوب بود.البته هنوزم هست.ولی به نظرم دیگه خاص نبود.مثل همه فروشگاه های دیگه بود.
گل پسر پرسید،مامان اینستا داری . گفتم دارم . گفت کارات رو گذاشتی،جواب مثبت،خوب چند تا فالویر داری؟
دوستام و فامیل.
گفت اینستا که اینجوری نیست،باید فالویر زیاد باشه،برو هی جاهای مختلف فالو کن،تو گروه های هنری،اونا هم فالو کنن ،کلی آدم کارات رو میبینن، مشتری زیاد میشه.
فک کردم شاید راه درستش همینه. چشم،انجام دادم.حالا هر وقت میرم سراغ اینستام با یه تعداد آدم غریبه رو به رو میشم. از سفره هاشون،غذاهاشون ،خودشون،لب و دهان پروتزشون،سینه های چاکشون،کت و شلوارهای نوشون،ویلاهای درندشتشون،...
عکس گذاشتن،اونم نه یکی،ده تا ده تا،اگر یکی بذارن خیلی متمدنانه تحمل میکنم،اما ده تا عکس میذارن،دیگه تحمل ندارم،سریع آنفالو میکنم،وقتی چیزی ندارید چرا دیگران رو به بازی میگیرید.
البته شاید کار اونا درسته،شاید روشش همینه ، اما من دیگه نیستم.
احتمالا دوباره همون دوستان و فامیل رو در اطرافم داشته باشم.
از وقتی بچه ها بزرگ شدن حتی برای رد شدن از خیابان هم اتفاق نظر نداریم،چه برسه رفتن به سفر و تصمیمات دیگه ،هر کدوم ساز خودشون رو میزنن. خسته از گفت و گوها امروز بعد از نهار تنها زدم بیرون،مخصوصا مترو رو انتخاب کردم.مترو سواری در عید خیلی بامزه است ، برعکس وقتای دیگه که بیشتر کارمندا با لباس فرم هستن و قیافه های خسته،تو عید با لباس های رنگی و بصورت خانوادگی .تقریبا همه شاد هستن و میخندن،بودن باهاشون خیلی خوب بود .حتی اگر نمیفهمیدی به چی میخندن خنده ات میگرفت.
تقریبا همه جا باز بود ،دلی سیر گشت و گذار کردم،تنهایی.
یه کشف جالب کردم،یه ایستگاه هست به اسم شهید همت،نه کسی سوار میشه نه پیاده،یه بار باید پیاده شم ببینم چه خبره،نکنه وسط اتوبان زدن کسی نمیتونه بیاد و بره.
اومده بودم بگم سال نو مبارک،انشاالله سال خوبی داشته باشید.یه آب و جارو هم بکنم و برم