کتاب مردی به نام اوه رو تموم کردم،حتما بخونید،باید یه دختر ایرانی باشی تا محبت جاری در کتاب رو بفهمی.
پسرم میگفت چی میخونی،گفتم یه کتاب که انگار درباره پدرت نوشتن،همسر من اخلاقش خیلی شبیه آقای اوه هست.
پسر کوچکه عاشق شده،نه از این عشقای دوزاری جوان های امروز،امروز با یکی فردا با یکی،گاهی وقتا هم د و تا با یکی،نه دوسال طول کشیده تا به عشقش نزدیک شده،همش درباره اش حرف میزنه،تا یه اشاره به چیزی میکنه خودش رو به آب و آتش میزنه.
یادمه چند سال پیش دلواپس بودم نکنه هیچ وقت عاشق نشه،نکنه قلبش برای کسی نتپه،نکنه گر نگیره وقتی طرفش میاد.
وقتی باهاش صحبت میکردم میگفت مامان این حرفا چیه،دوره این احساسات گذشته،
حالا اما دلواپسم،شرایط ازدواج نداره،دختر خانم اهل دوستی و رابطه نیست،بسیار دختر عاقل و متین و با اصالتی هست،
میترسم دلشون بشکنه،هرچند که با این دل شکستن بزرگ میشن،اما برای مادر سخته،گاهی وقتا حس میکنم مادر هر دوشون هستم،گاهی وقتا میخندم از بال بال زدنای پسرک.
گاهی وقتا میبینم چراغش تا صبح روشنه،میرم تو اتاقش ،مثل بچگی هاش نازش میکنم،بغلش میکنم،دلداریش میدم،
هر چقدر هم قد بلند کنه ،هر چقدر عضله داشته باشه،آخرش پسر کوچولوی خودمه.
سعی کردم بهش بفهمونم خود عشق ارزش داره،دردش مهمه نه معشوق،ولی چه فایده که من عاقلم و اون عاشق .نمیفهمه.
این روزا چند تا کتاب خوب خوندم،یکیش هم اسم بالاست،خیلی کتاب خوبیه،حتما بخونید،من از اپ طاقچه خریدم،درباره زندگی یه پیرمرد سویدی هست،شخصیت دوم هم یه زن ایرانی.نویسنده فردریک بکمن
کتاب دوم به نام جایی که عاشق شدیم،اصلا عاشقانه نبود،درباره کسانی که با مرگ عزیزی در خانواده مواجه میشن.اونم بخونید.نویسنده اش جنیفر نیون
سومی به اسم چیزهای تیز،عالی بود،به نظر پلیسی بود اما بیشتر روانشناسی بود.نویسنده اش گلین فلین .
همین دیگه.مشغولم به آموزش دکوپاژ،البته خودمم افتادم به جون وسایل خونه و در حال رنگ و بازسازی هستم.اگر کسی خواست میتونم مجازی آموزش دکوپاژ بدم.برای عید خیلی خوبه.همه چا پر از گل.
چند وقتی بود پلک چشمم متورم بود،چشمام میسوخت.بعد از سرما خوردگی کذایی همت کردم و به چشم پزشک مراجعه کردم،گفت کرم عوض کردی به چیزی حساسیت داده،در صورتی که به نظر خودم در جریان آلودگی هواخیلی چشمم رو مالیدم و بعدش احساس ناراحتی کردم.دو تا قطره داد.6 ساعته و اشک مصنوعی 8 ساعته.کار خیلی سختی بود،نمیدونم چرا قطره ها همه جا میرفتن الا تو چشمم،البته مو به مو اجرا کردم،بعد هم خدا رو شکر کردم قطره گوش نبود،اونوقت هر شش ساعت باید دنبال کسی بودم که قطره بریزه،خلاصه هفته تمام شد و چشم من چشم نشد،یعنی بهتر شد ولی خوب خوب نشد.بعد یادم افتاد گل پسر یه سالش بود.داخل چشمش یه دونه برجسته زد،هی از این دکتر به اون دکتر ،همه یه کلام گفتن میبریمش اتاق عمل بیهوشی و چرک رو خارج میکنیم،منم رو یه پا ایستادم که بچه یه ساله رو اتاق عمل نمیبرم.
یه نذر و عهد تپل با خدا کردم،بعد شروع کردم روزی سه بار تو یه فنجون کوچولو چای تازه درست کردم و با سرش چشم بچه رو شستم،سر ده روز برجستگی سر باز کرد و چرک خارج شد.
حالا برای خودم هم شروع کردم.چشمم خیلی بهتره.گفتم شاید این تجربه برای شما هم مفید باشه،مخصوصا در آلودگی های هوا مراقب باشید و حداقل شب قبل از خواب بشویید.
یه فیلم تو دنیای مجازی میگرده،درباره مسافرای یه پرواز که شادی میکنن.معمولا فیلما رو باز نمیکنم،حوصله ندارم،مگر این که دوستی برام بفرسته که قبولش دارم،ولی این چسبید،یاد یه سکانس از فیلم ماسک افتادم،جیم کری وقتی در محاصره قرار گرفته بود با شادی شروع کرد به رقصیدن،همه پلیس ها هم باش میرقصیدن.
آیا در دنیایی که همه میرقصن میشه اسلحه بدست گرفت،میشه دشمنی کرد.