دفترچه بیمه تموم شده بود،مثل همیشه برای تمدیدش اقدام کردیم.چون همسر بازنشسته شده باید در شعبه اصلی ثبت نام میشد،خانم جوانی مسوول این کار بود.همون اول که دهان باز کردیم گفت تمدید دفترچه کارگزاری،اومدم توضیح بدم که همسر با زبانی نرم که خانم متوجه بشه،شروع به توضیح کرد،البته اون خانم اصلا گوش نمیداد،فقط نگاه های براق من رو که دید یه کم سعی در گوش دادن کرد و متوجه شد که وظیفه خودش هست که اطلاعات وارد کند.
بعد از ورود اطلاعات گفت طبقه اول آقای فلانی باید تایید کند،برید بالا،دوتایی رفتیم بالا،آقای فلانی مدیر شعبه بود.همسر شروع به توضیح ماجرا از اول کرد که من دویدم توی حرفش و گفتم لطفا تایید بزنید،و زد،کارمان تمام شد،به همسر گفتم چرا قصه حسین کرد شبستری میگی؟
برگشتیم پیش همان خانم، در حالی که فکر میکردم این خانم کارمند محترم میتونست با یه تماس از مدیرش بخواد اطلاعات رو تایید کنه،ولی دو نفر آدم گنده رو فرستاد بالا،در حالی که داشتم به حماقت کل ماجرا فکر میکردم،خانم بعد از چند بارزدن کلید های کامپیوتر،گفت یادم نبود بگم،باید برید بالا همون طبقه برای وارد شدن خانم به کفالت شما،اینجا بود که اول با حیرت و بعد با خشم دوباره به صورتش خیره شدم،دستپاچه گفت فقط آقا بره،شما لازم نیست برید.من نشستم و همسر دوباره رفت بالا،بعد از چند دقیقه برگشت،کار انجام شد.اداره بیمه تامین اجتماعی با این همه دبدبه و کبکبه همانند چهل سال پیش اداره میشه. واقعا نمیشه یه کم روش های اداری رو به روز کرد؟
امروز بسیار سرما خورده بودم،چشمام هم عفونت خفیفی کرده،خلاصه اصلا در حال خوبی نبودم،فکر کنم اون خانم حق داشت ازم بترسه،یه نفر با چشم های قرمز و بینی سرخ دایم بهش چشم غرا میرفت.
یه دوستی دارم بهتر از برگ درخت،دوست دوران دبیرستان،با حساب سن من یعنی خیلی خیلی قدیمی،مثل شراب ناب.
خانواده پرجمعیت،دو خواهر و سه برادر بزرگتر از خودش داره.همیشه خانواده شلوغ و شاد اونا برای من که تقریبا تک بودم حسرت برانگیز بود.
خلاصه ،همپای خوبی برای گردش و تفریح،از کیش بگیر تا تجریش و جاهای دیگه.
بعد از فوت پدر و مادرشون فکر میکنم سر تقسیم ارث با هم دلخوری پیدا کردن.بینشون فاصله افتاد.
چند وقتی بود که میگفت تو سینه ام یه چیزی هست.با اصرارهای ما رفت مامو و گفتن باید بری نمونه برداری.
میگفت نمیرم،خوشم نمیاد،خلاصه از ما و از اون انکار.
گفتم با هم میریم،بعدش هم با هم نهار میریم بیرون،کاری نداره که.خلاصه وقت گرفتیم و رفتیم،اولش میگفت تنها میرم،شما که میگید کاری نداره،منم گفتم آدم عاقل دندون هم میخواد بکشه تنها نمیره،چه برسه به نمونه برداری.
جونم براتون بگه که من از بچگی تو کار بیمارستان و دکتر بودم،چون خانواده کم جمعیت بود،پدر و مادر هم مسن،و پدر از دوران جوانی بیمار،خلاصه آشنا هستم با این مسایل،شاید تنها کسی بودم تو خانواده که دست و پام رو گم نمیکردم،با دیدن خون غش نمیکردم،خلاصه پایه بودم،میشد روم حساب کرد.
دقت کردید همه افعال رو گذشته بکار بردم.
خلاصه،میدونستم کار سختی در پیش داریم،اما اگر به او میگفتم فرار میکرد و دیگه نمیتونستم راضیش کنم.
همون اول کار یه برگه به ما دادن برای امضا،که اگر زیر دست ما مردید،تقصیر از خودتون هست که مریض شدید،به ما مربوط نمیشه.
ما هم امضا کردیم و بردنش تو اتاق،بعد از نیم ساعت دیدم صدای فریاد از تو اتاق میاد،سر یه نفر داد میزدن،صدای سیلی میومد،انقدر وحشت کرده بودم که مغزم کار نمیکرد،هی به قیافه بقیه آدم ها نگاه میکردم ببینم اونا هم تعجب کردن یا نه؟
همه بی تفاوت بودن،بالاخره بعد از چند دقیقه در باز شد و یه خانمی اومد بیرون،تو چهره اش خیره شدم ببینم چیزی متوجه میشم.
قیافه اش عادی بود،البته احتمالا قیافه من به شدت غیر عادی و وحشت زده بود،چون لبخند زد و گفت حالش خوبه،یعنی حتی قدرت سوال نداشتم.بعد از نیم ساعت دوستم با یه خانمی که زیر بغلش رو گرفته بود اومد بیرون،به یه اتاق دیگه راهنماییمون کردن،گفتن استراحت کنید،روی صورت دوستم جای انگشت بود،یه عالمه،بعد گفتن در حین نمونه برداری داشته بیهوش میشد که با ضربه و شوک مانع شدن،اون صداهای وحشتناک هم برای همین بوده.
هر دو بد حال و وحشت زده بودیم،البته کادر بسیار مهربانی داشت،برای اون چایی شیرین آوردن،دایم احوال میپرسیدن،کلا برخوردشون خیلی خوب بود.
بعد از یه نیم ساعتی حالش بهتر شد و رنگ صورتش برگشت،البته میگفت درد نداشت،نمیدونم چرا اینجوری واکنش نشون داد،این دوست عزیزم بسیار جسوره،زیاد هم به حرف گوش نمیده،بقول اون جوکه،پی حرف نمیره.
چند وقتی بود که گیر داده بود به لاغری،بعد از کلی رژیم و رفتن از این دکتر به اون دکتر،یه قرص به اصطلاح گیاهی پیدا کرده بود،درست از روز قبل از نمونه برداری شروع کرد به خوردن قرص.قبلا بارهابراش توضیح داده بودم که با شرایط بیماریش،یعنی هم توده و هم تیرویید،نباید هیچ چیزی مصرف کنه،اما وسوسه خوش اندامی کار خودش رو کرده بود.
شاید همون قرص باعث این مشکلات شد،علیرغم اصرارهای من و کادر اونجا،که تاکید میکردن نباید رانندگی کنه،نشست پشت ماشین و با هم رفتیم آزمایشگاه،بعد هم خونه،راه طولانی بود،ترافیک هم زیاد.
خلاصه من به منزل مادرم رفتم و اون به منزل خودش،بعد همه بهش تو پیدن که چرا رانندگی کرده.
خلاصه که چه بر ما گذشت،برای این دوست من،برای دوست خوبم،روژین از وبلاگ مهربانی شما...و برای همه بیمارها دعا کنید.
کنارشون باشید هر جور که میتونید.فقط باشید،حتی لازم نیست حرف بزنید،درد و بیماریشون رو انکار نکنید،حرف از خوب شدن نزنید،فقط همراه باشید،دستشون رو توی دستتون بگیرید.
نمیدونم چی بگم.خدایا خودت به داد بندگانت برس که جز تو فریاد رسی ندارند.
سلام،اولین روز آذر ماه با یه برف کوچولو شروع شد،به به ،چه هوای تمیزی،مردیم از بس با این هوا سر کردیم.مثل برگای پاییزی زرد و زار شدیم.نفس بکشید و لذت ببر ید،دیگه این که ملالی نیست جز دوری شما .
دور برم پر شده از آدم هایی که نمیدونن با خودشون چه کنن،به عبارتی خودشون رو دستشون مونده.
مثلا شاغل بودن بازنشسته شدن،یا از کار بیرون اومدن،یا سنشون بالا رفته حالا نمیدونن چیکار کنن.
با این وضعیت اشتغال که درآمدی هم نیست،
منم راهی نمیشناسم که بهشون نشون بدم.خدا خودش چاره ای بسازه.
حالا هم که رییس جمهور جدید آمریکا اومده،حالا هی به خودمون دلداری میدیم که انشاله گربه است،اما گوشای سگه رو که میبینیم، نمیشه ندید.فعلا همین تا دوباره قلمم روغن کاری بشه.
http://www.ladolcevia.blogsky.com/1395/08/17/post-493/
یه وقت یه انسان بسیار عزیز،توصیه خوبی بهم کرد.من از اون آدما بودم که ذاتا قاضی بدنیا میان.دایما در حال سبک سنگین کردن آدم ها و کاراشون بودم.قضاوت میکردم.طبیعتا ملاک سنجش هم خودم بودم و عقایدم.این دوست عزیز توصیه کرد:
عشق آدم ها رو ازشون نگیرید.
این یعنی چی؟
من عاشق این هستم که سالی یکبار به کیش برم،بشینم کنار دریا و برگردم.همین حال من رو خیلی خوب میکنه.
دوستم پرسید کیش که میری خرید میکنی؟گفتم نه.گفت شنا؟گفتم نه،پرسید پس چیکار میکنی.
فکر کردم خوب راست میگه بنده خدا.من اون جا هیچکار نمیکنم.فقط نفس میکشم.ساعت ها کنار دریا میشینم.
رفت و آمدها رو نگاه میکنم.از رنگ ها لذت میبرم،و همین باطری منو شارژ میکنه برای یکسال.
حالا یه عده با شمال این حس رو دارن،یه عده با مشهد،یه عده با کربلا.
به جای این که یه فکری برای جاده ها و ماشین ها بکنیم،میگیم چرا مردم میرن کربلا.
پدر دوست گل پسر از اون آدمهایی هست که عاشق امام حسین و کربلاست.هر وقت که بتونه میره،شاید ماهی یکبار.
یه ماه پیش تو مشهد ماشین بهش زد و حسابی مشکل پیدا کرد.خوب سنش هم بالاست.
پسزش گفته خوب شد. شاید اینجوری دیگه نره سفر.گفتم بنده خدا اون جا که چیزیش نشد.این جا تصادف کرد.این همه رفت کربلا اومد یه خط بهش نیفتاد.
خلاصه،حالا یه مینی بوس که میخواستن برن کربلا تو ایران تصادف کرده،میگن چرا مردم میرن کربلا،نرن.
آخه بابا این بنده های خدا اگر میرفتن عروسی یه شهر دیگه و میمردن یا لت و پار میشدن،اشکالی نداشت،اما چون میخواستن برن کربلا،نرن.
منطقمون لنگ میزنه اساسی.من گزیده جاده و سفرم.ترجیح میدم اصلا تو جاده ها تردد نکنم.سفر هم هوایی که اگر افتاد کار تموم بشه.دست و پا شکسته تو تابوت آهنی گیر نکنم.ولی نمیگم مردم نرن سفر.خوب دوست دارن برن.
اتفاقا اگر قراره تصادف بشه،اگر قراره تو جاده بمیرم،مثل خیلی از آدمای دیگه که تو جاده شمال و جنوب میمیرن،چه بهتر که با عشق امام حسین بمیرم،با شوق دیدارش لت و پار بشم،
گر بیایی دهمت جان
ور نیایی کشدم غم
من که بایست بمیرم
چه بیایی ، چه نیایی