گفتم روز جمعه یه پست براتون بذارم شاد شید. من برای مطالعه و کار با کامپیوتر و کلا خوندن عینک دارم،عینک طبی که دکتر داده،ولی برای توی کیفم از این عینک های کوچک داروخانه ای استفاده میکنم. عینک اصلی هر شش ماه شیشه اش تعویض میشه و بالاتر میره،ولی عینک کیف جا میمونه .نمیدونم چرا فکر میکردم به هم نزدیک هستن،هفته قبل به منزل مادرم رفتم،البته من و همسر،زود میریم اگر کاری هست انجام بدیم،قرار بود پسرا با هم ظهر بیان.ساعت حدود ده بود که گفتم ازشون تو تلگرام خبر بگیرم.در همون حال یه حالی هم از پسر خواهرم که با مادر زندگی میکنه پرسیدم.اسم گل پسر با پسر خاله اش مثل هم هست فقط یه حرف فرق میکنه.شروع کردم تند و تند با گل پسر حرف زدن،دیدم میگه رفتم فرهنگسرای بهمن،گفتم خوب چرا دیشب نگفتی میخوای بری اون جا،حالا برادرت جیکار کنه ، چه جوری بیاد،گفت من که برادرم رو دو ماهه ندیدم،گفتم خوب نمیخواد ،ظهر خودت بیا،اونم نهار یه چیزی میخوره،گفت چرا برادرم رو نیارم،من که موندم اونو بیارم،
این جا بود که فهمیدم یه جای کار ایراد داره
دیدم ای دل غافل،من یه خط برای اون نوشتم
یه خط برای پسر خواهرم، و این دو تا هم بیچاره گیج شدن که جریان چیه،یعنی انقدر خندیدم از این سوال و جوابا که دیگه هیچی.
حالا دیروز همسر یه عینک کیفی با شماره بیشتر خرید،گفت این دفعه به خیر گذشت،معلوم نیست دفعه بعد کی با کی قاطی میشه.
امروز یه Gif بامزه تو تلگرام بود،یه آقایی با عشق و محبت فراوان خانمش رو سوار دوچرخه میکنه،بلد موقع سوار شدن خودش پاش رو میزنه به خانمه دوتایی با هم میافتن تو آب ،نمیدونم رودخونه است یا چیز دیگه.خیلی خندیدم،نه برای موقعیت خنده دارش،برای این که وضعیت مثل ازدواج میمونه،پسر عاشق میشه،یا مامانش بهش میگه باید ازدواج کنه،بعد با هزار تا وعده خوشبخت شدن عروس خانم رو سوار دوچرخه زندگی میکنه،ولی از اون جا نه پسر بلده دونفره سوار دوچرخه بشه نه دختر،هر دو شوت میشن تو آب،اگر آدمای باشعوری باشن،با زحمت دوباره سوار میشن و سعی میکنن اشتباه قبلی رو انجام ندن،اگر هم نه با همون سرعت راهی دفتر طلاق میشن.
ادامه مطلب ...چند روز قبل در کانال مربوط به شهرک یه اطلاعیه دادن به نام خط سفید،برای بازیافت و آموزش،خوب خیلی مهمه،منم که عاشق بازیافت،امروز هلک هلک کفش و کلاه کردم،به هوای این که آفتاب بخورم پیاده رفتم سر قرار.
اگر شما جلسه دیدی منم دیدم.جلسه قرار بود تو یه درمانگاه باشه،البته در سالن اجتماعاتش. جلو در یه میز بود ولی کسی توش نبود که بپرسم.رفتم تمام درها رو نگاه کردم،همه چیز بود الا سالن اجتماعت،گاهی یه خانم سفید پوش از یه اتاق در میومد و میرفت تو یه اتاق دیگه.
جسارت کردم پرسیدم چنین جلسه ای قراره این جا برگزار بشه،گفتن خیر.
خوب ،منم تشکر کردم و دوباره هلک هلک برگشتم،البته با تاکسی.
تا من باشم بیخودی اعتماد نکنم.
یه چیز دیگه میخواستم بگم،کلا نسبت به این جور اجتماعاتی که توسط مراکز فرهنگی برگزار میشه بدبین هستم،چون اینا فقط جلسه برگزار میکنن،عکس میگیرن که هزینه بگیرن از شهرداری.اصلا در قید و بندکیفیت مطالب نیستن.کار اگر خوب باشه مخاطب خودش رو پیدا میکنه،بعد هم فکر میکنن مردم نمیفهمن.
یادتونه گفتم کلاس اشعار نظامی میرم،این کلاس در یک سرای محله برگزار میشه،استادش دوست عزیزی هست که ما به عشق اون و نظامی کلا به یه شهرک دیگه میریم.هفته اول که کلاس برگزار شد بعد از یه ربع که از جلسه گذشت تازه یادشون اومد بنر بچسبونن و تلیک تلیک از ما و استادمون عکس بگیرن،و این یعنی مخل جلسه شدن.بعد هم در سالن انقدر صدا میداد که هرکس داخل و خارج میشد ما مستفیظ میشدیم.
جلسه بعد کلاس قبلی از سالن بیرون نیومده بودن،کلاس ما ساعت ده بود ولی سالن خالی نبود،ما رو که تقریبا 15 نفری میشدیم به یه کلاس دیگه که دو تا خانم و آقای مسن بودن راهنمایی کردن،بعد هم گفتن از وقتتون استفاده کنید و از کلاس دیابت استفاده کنید،بعد با ما 17 نفر عکس گرفتن و بنر چسبوندن که کلاس دیابت هم تشکیل شد.البته ما مقادیری غر زدیم.کلاس خودمان با 15 دقیقه تاخیر برگزار شد.از آنطرف اتمام کلاس ساعت 11 و نیم بود.سر ساعت 11 آمدن که کلاس را تخلیه کنید،بعد که اعتراض کردیم مدیر مجموعه فرمودن که ای وای ،من نمیدونستم،از هفته دیگه همون ساعت خودتون.خلاصه از ما فقط مقادیری عکس باقیمونده که هم در کلاس دیابت شرکت کردیم هم در کلاس نظامی.
امروز یه دفه کشف کردم که اگه see translation رو در پست های اینستا بزنی مطالب رو به انگلیسی ترجمه میکنه ،دفعه قبل براتون گفتم یه عالمه پیج روسی و ترکی میان لایک میکنن ، نمیفهمم چی میگن،حالا یاد گرفتن،انصافا هیچکدوم بلد نبودین بگین اینقدر در تاریکی نمونم. دمتون گرم،اونایی که بلد بودن رو میگم.
سلام،جریان اون کتابخانه رو که سال 80 راه انداختیم یادتونه،همون سال اول که از کار بیرون اومدم دوستام سعی کردن دوباره بکشوننم اون جا،منم به سختی مقاومت میکردم،چون با اعتیادی که به کتاب داشتم ، و بی حوصله بودن در مقابل آدم ها اصلا نمیخواستم وارد مراوده با مردم بشم. ولی اونا از رو نرفتن و ذره ذره دامشون رو پهن کردن،حالا روزایی که اون دو تا نمیتونن برن زنگ میزنن من به جاشون میرم،به روی خودم نمیارم ولی با ذوق و شوق فراوان میرم.به اصرار دوستم با هزینه خیلی کم یه کلاس آموزش دکوپاژ در کتابخانه گذاشتم . البته تقریبا همه دوستان خودم بودن،ولی انقدر به همه خوش گذشت که حد نداره.انقدر هم حرف زدن و شیطونی کردن که هلاک شدم از دستشون،تقریبا ساعت 9 و نیم شب خوابیدم.تمام شهریه کلاس هم به خرید کتاب اختصاص داره.
به جز اون یه کلاس تفسیر کتاب هفت پیکر نظامی میرم،آخر عشقه،تا حالا فکر میکردم مثنوی فقط آخر عشقه ، ولی حالا عاشق هفت پیکر هم شدم.
کتاب پس از تو رو هم خوندم.به قشنگی کتاب اول نبود ولی خوب بود.
بقیه اش هم جریانات روزمره زندگی .