یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

پذیرش

دو خط کتاب/
 شماره ۲۱+۱۰۰

هر شب برشی از یک کتاب خواندنی و دوست داشتنی

مدت خواندن:
فقط ۲ دقیقه

زندگی‌ تنها زمانی‌ قابل‌ تحمل‌ می‌شود که‌ انسان‌ با همانی‌ که‌ هست‌ کنار آمده‌ باشد، چه‌ در چشم‌ خودش‌ و چه‌ در چشم‌ دیگران‌.
همه‌ ما باید با آن‌ چیز و کسی‌ که‌ هستیم‌ کنار بیاییم‌، و باید بپذیریم‌ که‌ این‌ دانش‌ تمجیدی‌ هم‌ برایمان‌ همراه‌ نمی‌آورد، که‌ زندگی‌ نشان‌ افتخاری‌ به‌ ما نمی‌دهد که‌ غرور، یا خودخواهی‌، یا کچلی‌، یا شکم‌گنده‌مان‌ را پذیرفته‌ایم‌ و تحمل‌ می‌کنیم‌.
 نه‌، راز قضیه‌ همین‌ است‌ که‌ پاداشی‌ وجود ندارد و ما باید خصلت‌های‌ ویژه‌ و سرشت‌ خودمان‌ را تا حدّ امکان‌ تحمل‌ کنیم‌، زیرا هیچ‌ میزانی‌ از تجربه‌ یا بصیرت‌ کمبودها، خودخواهی‌ها، یا آزمندی‌هایمان‌ را اصلاح‌ نمی‌کند. باید یاد بگیریم‌ که‌ امیال‌ ما طنین‌ دُرُستی‌ در دنیا پیدا نمی‌کنند. باید قبول‌ کنیم‌ کسانی‌ که‌ دوستشان‌ داریم‌ ما را دوست‌ ندارند، یا آن‌ گونه‌ که‌ ما آرزو می‌کنیم‌ دوست‌ ندارند. باید خیانت‌ و نمک‌نشناسی‌ و از همه‌ سخت‌تر، این‌ را بپذیریم‌ که‌ کسی‌ هست‌ که‌ از حیث‌ شخصیت‌ یا فراست‌ از ما بهتر است‌...!
   
شناسنامه:
برشی زیبا از کتاب
خاکستر گرم
✏️اثر :شاندور مارائی
ترجمه: مینو مشیری
نشر: ثالث
تعداد صفحات:۲۰۰




این کتاب رو از اپ طاقچه خریدم و خوندم،کتاب خوبی بود.

این سه شنبه

بالاخره یه فیلم خوب دیدم.اگه بگم همه چیزش رو دوست داشتم دروغ نگفتم،فقط کاش اسمش یه چیز دیگه بود،آدم یاد فیلم بروس لی میافتاد.موسیقی عالی و لطیف با ساز های کوبه ای،مناظر زیبا و بکر قشم،لطافت و احساس بدون هندی بازی.به به،روحم تازه شد.یادم بندازید از این به بعد فیلمای آقای مانی حقیقی رو حتما برم.نمیدونستم نوه ابراهیم گلستان هست.از معدود کسانیه که در سایه اطرافیانش قرار نداره.اسمش رو ندید بگیرید ولی خودش رو در سینما ببینید،تاکید میکنم،در سینما.

اسم فیلم رو نگفتم"اژدها وارد میشود"

سه شنبه قبل

یادم رفت بگم سه شنبه هفته پیش رفتم فیلم یک دزدی عاشقانه.اگر من یه پیرمرد بالای 70 بودم عاشق این فیلم میشدم.ولی از بخت بد کارگردان یه خانم پنجاه ساله هستم،پیدا کنید پرتقال فروش رو.

جنگ کنترل

دنبال مفهوم فلسفی قضیه نباشید لطفا،جنگ بر سر کنترل که از ساعت 7 به بعد با همسر جان داشتیم بالاخره تمام شد.درست از ساعت 7 همسر گیر میداد به دیدن هزار باره سریال جومونگ.فکر کنید دوباره شبکه نمایش میدید.از اون جایی که در خونه ما اکثریت با آقایون هست و اصلا زن سالاری نیست،آقا به اتاق خواب رفت و من در اتاق پذیرایی موندم با برنامه های محبوبم.پیروزی شیرینی بود.خدا قسمت شما هم بکنه،کنترل دست خودم و یه تلویزیون.

کوله بار

سایه فردی:
وقتی یک یا دو ساله بودیم شخصیتی داشتیم که می‌توان آن را کامل و 360 درجه تصور کرد. در تمامی قسمت‌های جسم و روان خود سرشار از انرژی بودیم. کودکی که در حال دویدن است مانند توپی از انرژی است. ما توپی از انرژی بودیم؛ اما یک روز متوجه شدیم که والدین ما بخش‌هایی از این توپ را دوست ندارند. آنها به ما می‌گفتند: «می‌توانی ساکت یک جا بنشینی؟» یا «آسیب رساندن به برادرت کار درستی نیست.» 
همه‌ی ما در روان خود، دارای یک کوله‌بار مخفی هستیم. در این کوله بار مخفی، بخش‌هایی از وجود ما قرار دارد که والدین ما آنها را دوست ندارند. ما برای این‌که توجه و عشق و علاقه‌ی پدر و مادرمان را به خود جلب کنیم، بخشهایی را که آنها دوست ندارند در این کوله‌بار قرار داده‌ایم. از بدو تولد تا سنین رفتن به مدرسه، اندازه‌ای این کوله‌بار بزرگ و بزرگ‌تر شده است. 
در مدرسه معلم‌ها می‌گفتند: «بچه‌های خوب به خاطر چیزهای بی‌اهمیت عصبانی نمی‌شوند.» به همین دلیل خشم و عصبانیت خود را نیز در این کوله‌بار گذاشتیم. زمانی که من و برادرم دوازده ساله شدیم همه اهالی در محله‌ی مدیسون مینه‌سوتا ما را به‌عنوان «بچه‌های خوب و حرف‌گوش‌کن بلای» می‌شناختند. کوله‌بار سنگین ما در آن زمان چیزی به وزن یک تن بود.
بعدها وقتی به دبیرستان رفتیم چیزهای زیاد دیگری را نیز در این کوله‌بار گذاشتیم. در دبیرستان، علاوه بر بزرگترها، هم سن و سالهای ما نیز به ما یادآوری میکردند که چه چیزهایی خوب و چه چیزهایی بد است.
در تمام مدت دبیرستان دروغ می‌گفتم و سعی می‌کردم مثل بازیکنان حرفه‌ای بسکتبال رفتار کنم. بخشهای کند وجودم به درون این کوله‌بار می‌رفت. 
هم اکنون چنین اتفاقی برای فرزندانم در حال رخ دادن است. به دخترهایم نگاه می‌کنم و با ناراحتی می‌دانم که آنها چیزهایی را در کوله‌بار خود می‌گذارند، اما از من و مادرشان کاری ساخته نیست. دخترهای من اغلب اوقات بر اساس مد روز یا آنچه که در جامعه، میان هم سن و سالهای آنها رواج یافته است در مورد «زیبایی» تصمیم می‌گیرند. 
بعد از سالها، از آن توپ انرژی دوران کودکی فقط یک قاچ انرژی برای یک نوجوان دوازده ساله باقی مانده‌است. مردی بیست و چهار ساله را در نظر بگیرید که یک قاچ نازک انرژی دارد و بقیه‌ی انرژی‌ را در کوله‌بار خود گذاشته است. زمانی که این مرد با خانمی هم سن خود ملاقات می‌کند، خانم جوان هم فقط یک قاچ نازک انرژی برایش باقی مانده است. آنها تصمیم می‌گیرند این دو قاچ نازک را در مراسمی که آن را ازدواج می‌نامیم با هم شریک شوند. اما این دو قاچ کوچک انرژی برای یک نفر هم کافی نیست! ارمغان ازدواج دو فرد با کوله بارهایی به این سنگینی، جز تنهائی در ماه عسل چیز دیگری نیست. 
فرهنگ‌های مختلف باعث می‌شوند چیزهای مختلفی در این کوله‌بار گذاشته شود.
ماری لوییس وان‌فرانز به ما هشدار می‌دهد که با تصور این که در فرهنگ‌های بدوی کوله‌باری وجود ندارد، آنها را از سایر فرهنگ‌ها مستثنی ندانیم. او عقیده دارد که در فرهنگ‌های بدوی نیز گاهی کوله‌بارهای بزر‌گ‌تر اما از نوع و جنسی متفاوت وجود دارد. آنها ممکن است فردیت یا خلاقیت و ابتکار را در این کوله‌بار قرار بدهند. به نظر میرسد کوله‌بار همه‌ی انسان‌ها به یک اندازه است.
رابرت بلای، کتاب اسرار سایه، ترجمه فرشید قهرمانی