از بعد از اون سرما خوردگی کذایی ،دچار بی خوابی شدم.شب سر ساعت 10 مثل همیشه به رختخواب میرم.بعد کلی ژست خواب به خودم میگیرم بعد هی میچرخم و میگردم و دریغ از خواب.مرحله بعدی سر زدن به یخچال و خوردن یک لیوان شیر داغ.جایی خونده بودم که دوای بیخوابیه.بعد از نیم ساعت ،که همچنان نخوابیدم،رفتن به سراغ تبلت و سر زدن به اینستا و تلگرامو وبلاگ هاست .تا حدود 2 و نیم 3 که کم کم چشمام گرم خواب میشه و نتیجه ای بیداری شبانه خواب ماندن صبح.کسی هست که چاره ای نشان بده؟
قدیما یادش به خیر دلا هم آشیون بودن...
قدیما که میگم یعنی همین 20 سال پیش.اگر آشپزی بو دار میکردیم و فکر میکردیم بوش به یه خانم باردار در همسایگیمون رسیده حتما یه بشقاب براش میبردیم.چون ممکن بود دلش بخواد.
حالا تو وبلاگ ها و تلگرام و اینستا از صبحانه و نهار و میان وعده هر چی میخوریم میذاریم تو نت.فارغ از این که کی میبینه و کی نمیبینه.
منظورم آموزش نیست.اونا خیلی خوبن.تازگی یه خانمی رو پیدا کردم بر اساس طب سنتی آشپزی قدیمی میکنه با عکس و آموزش میذاره.منظوره اونا نیستن.
یا دایم تو اینستا عکس بچه میبینیم.در حالی که قدیما اعتقاد داشتیم بچه رو نباید خیلی تو چشم کرد چون چشم میخوره.همین طور هم بود.البته اولین کسی که بچه رو چشم میزنه معمولا پدر و مادره.اما نمیفهمم گذاشتن عکس بچه در نت چیه.یعنی دلتون بسوزه ما بچه به این خوشگلی داریم شما ندارید.ما بلد بودیم بچه درست کنیم شما بلد نبودید.نمیدونم.
تازه اون جنبه چشم و نظرش مهمتره.الان مد شده بچه هاشون رو بزک دوزک میکنن ازشون عکس آتلیه میگیرن بعد مسابقه میذارن بچه کی خوشگلتره.بعد فامیل عکس این بچه ها رو تو گروه ها پخش میکنن که بیایید بهش رای بدید.نمیفهمم.
هر بچه ای به چشم پدر و مادرش و شاید فامیل نزدیک زیباترین بچه است.طبیعیه.اما رای بدید یعنی چی.
بچه اول رو که به دنیا آوردم پسر بسیا ر زیبایی بود.خوب همه به به و چه چه میگفتن البته همراه با ماشاله.
پسر دوم اصلا بچه زیبایی نبود.شاید هم در مقایسه با ا ولی کم آورده بود.ولی هیچ کس چیزی نگفت.منم که اصلا نمیفهمیدم.به نظرم زیباترین بچه بود،تازه همش هم پزش رو به خواهر و مادر شوهرم میدادم.خو نمیدونستم به چشم بقیه نمیاد.بعدا همه اعتراف کردن که چقدر سر خورده شده بودن.مادر شوهر به همسر گفته بود از سهیلا بعید بود بچه به این زشتی.ولی عمرا من نمیفهمیدم.به نظرم آسمون سوراخ شده بود و این بچه برام اومده بود.
کجا بودیم به کجا رسیدیم.مادر من خواهر من نکن این کارا رو.
تو اینستا عکس های قشنگ به اشتراک بگذارید.از کارهایی که کردید.از جاهایی که رفتید.تجربه های جدید.
یه پیج هست یه مرد جوان با دوچرخه به سفر رفته و تجربیاتش رو با همه در میون میگذاره.انقدر قشنگه.
خلاصه بگم از وسایل ارتباط جمعی به درستی استفاده کنید.از ما گفتن.
در مورد پست قبل.
من بچه قبل از انقلابم.یعنی زمان انقلاب 12 سالم بود.در یه خانواده معمولی که مادرم و خواهرم باحجاب نبودن.دینمون ارثی بود.در حد همون چیزا که پدر و مادرها به بچه هاشون یاد میدادن.یه دفعه انقلاب و دین و طوفانی از حوادث.خو ب منم کرم کتاب بودم و همه چیز میخوندم.از کتاب های صادق هدایت که خواهرم تو کشو لباس هاش قایم میکرد که نخونم.تا زن روز های مادر و کیهان بچه های خودم.همه چیز.تا رسیدم به دوران دبیرستان.زمانی که دوستام ر اعتمادی و فهیمه رحیمی میخوندن من هم اونا رو میخوندم هم با فاطمه فاطمه است دکتر شریعتی اشک میریختم.در کویر تنهاییش گم میشدم و در هبوطش حیران. این حکایت یه بچه دبیرستانی کرم کتاب بود که در سایه این کتاب ها قد میکشید.
همون موقع دکتر از تنهایی هاش میگفت.وقتی به احسانش که پسر کوچکی بود رو میکرد و میگفت،این از زنم این از دوستانم ،احسان تو بزرگ شو تا با تو حرف بزنم. میگفت و میگفت.با این کتاب ها حضرت فاطمه رو شناختم و با فریادهای حضرت علی در نخلستان ها همرا ه شدم.
همون موقع فکر میکردم چطور کسی که همسر داره و پسر و دختر داره و این همه برای شنیدن سخنرانی هاش میان اینهمه تنهاست.وبا خوندن اون مصاحبه تمام اون تنهایی ها یادم اومد.
انتظار ندارم شما بفهمید چی میگم.اون موقع که بهش رسیده بودم دیگه در بین ما نبود.حالا هم که فقط اسمش مونده.
روزگاره دیگه.میگذره.
در وبلاگ یکی از دوستانم مطلبی خوندم که قلبم رو به درد آورد.من یکی از اون دایناسورهای منقرض شده هستم که معلم هام شریعتی و مطهری بودن.مطلبی خوندم که درباره پوران شریعت رضوی بود.تا جایی که میدونم خود این خانم از خانواده سی ی ا 30بوده و میدونه یعنی چی.هیچ وقت نفهمیدم چرا یه همسر به جای این که بشینه با دکتر شریعتی حرف بزنه همفکری و همدلی کنه باید 4 تا بچه درست کنه که یه عمر خودش و بچه هاش آواره و در به در باشن.فکر میکنم این خانم خودش هم یه پایه کار بوده دیگه.اونم کسی که بیسواد نبوده و علم و اطلاع کافی از شرایطش داشته.یه زن بره با کسی مثل دکتر شریعتی ازدواج کنه بعد 4 تا بچه به دنیا بیاره و توقع یه خونه و زندگی نرمال داشته باشه و یه عمر با هم درگیر باشن.نمیفهمم.