تو خونه دو تا دوست خوب دارم.از اول صبح باهاشون مشغولم.یکی وزنه دیجیتال هست.یادگار دوران رژیم گل پسر.وقتی با پول خودش خریده بود قسممون میداد که ترو خدا مواظبش باشید گرون خریدم.هر دفه هم که خودتون رو وزن میکنید یه 500 تومنی بندازید کنارش که شاد بشم.از اون جایی که 500 تومنی نایابه ما هیچوقت این کارو نکردیم.
یکی دیگه ساعت دیواری تو پذیراییه که همه کارم باهاش تنظیم میشه.الان تا ساعت 11 سریال میبینم.ساعت 11 تا 1 وقت آشپزخونه است.همینطور تا آخر شب.صبح تا اومدم سر وقت وزنه دیدم ای دل غافل باطری تموم کرده.
راهم رو کشیدم به طرف اتاق پذیرایی ساعت رو چک کنم دیدم اونم باطری تموم کرده.
بر طبق قوانین خونه ما باطری عوض کردن کار آقایونه.خوب منظور از آقایون اصلا پسرا نیستن چون اونا پسرن.آقا که نیستن.همسر هم که غروب میاد.یه خورده بلاتکلیف چرخیدم.وسایل نهارو درست کردم.هی رفتم به ساعت نگاه کردم.
در یک تصمیم قاطع لباس پوشیدم رفتم و باطری خریدم.اول ساعت رو پایین آوردم و گرد گیری کردم و باطری گذاشتم.
بعد هم وزنه.حالا با هر دو دوستم سلام و احوالپرسی کردم و شادم.
هر چند که وزنه دوست نامردیه.گر چه صادقه و همین صداقتش منو کشته.
امروز بلاگ اسکای بد قلقی میکنه.تو هیچ کدوم از وبلاگ هاش نتونستم نظر بدم.بلاگ بد.
تو همون مجلس ختمی که تعریف کردم خواهر بزرگش خیلی بیتابی میکرد و فریاد میزد برادر مظلومم.
من متحیر بودم که چطور آدمی که به هیچ کس رحم نکرد و هیچ کس از ظلمش در امان نبود میتونست مظلوم باشه.
شاید بخاطر این بود که مریض بود و همسر و بچه هاش پیشش نبودن.ولی خودش به زور زنش رو فرستاد با بچه ها خارج از کشور بعد از چند سال هم طلاق داد.
اونم زنی که هر لحظه منتظر بود شوهرش بهش بگه برگرد.
من که نفهمیدم. همسر میگه شاید برای اونا خوب بوده. شاید برای مادرش پسر بوده و برای خواهرش برادر.شاید.
رویا جان نمیتونم تو وبلاگت نظر بدم میگه آدرس وبت معتبر نیست.ای میلم رو هم معتبر نمیدونه . کامنت ها تو تایید کردم همش هست.اگر میدونی مشکل چیه بگو برطرفش کنم.رویا جان همه کامنت های شما در پست پیشنهاد کامنتی هست و تایید هم شدن
یادمه پسر دومی مهد کودک میرفت.دختر دوستم هم مهد کودکی بود.ما مادرا هم چون دوست بودیم از دوران دبیرستان وقتمون رو تنظیم میکردیم که با هم بریم دنبال بچه ها.طبق معمول بچه ها عاشق اتوبوس سواری بودن.ما مادرا پیش هم مینشستیم و صحبت میکردیم.بچه ها هم پیش هم.
چند روزی بود که دوتایی سر این که کدوم پشت پنجره بنشینن بحث میکردن.مادرا دخالت کردن و گفتن که یه بار شما بشین یه بار شما.خوب نگه داشتن نوبت هم مشکل بود و تفهیمش به بچه ها مشکلتر.
آخرش مادرا خسته شدن و تصمیم گرفتیم در تایم متفاوت دنبال بچه ها بریم که این بحث تموم بشه.
وقتی رفتم دنبال پسرم گفت پس مامان نازنین کجاست.
گفتم قراره تنها بریم.نازنین زودتر رفته .پرسید چرا:گفتم بخاطر مشاجره شما سر پنجره.
چشماش پر از اشک شد.با بغض گفت:اصلا مهم نیست کی پیش پنجره بشینه.مهم اینه که ما با هم باشیم.بعد هم سرش رو پایین انداخت و رفت به طرف اتوبوس.