یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یک روز زندگی کن


یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد، داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد ، جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد ، آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته ‌و انسان پیچید، خدا سکوت کرد ، کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد ، دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد ، خدا سکوتشرا شکست و گفت : "عزیزم ، اما یک روز دیگر هم رفت ، تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی ، تنها یک روز دیگر باقی است ، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق هقش گفت : "اما با یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد؟ ..."
خدا گفت : "آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید"، آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : "حالا برو و یک روز زندگی کن."
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید، اما می‌ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.."
آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید ، چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند ....
او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند، سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او در همان یک روز زندگی کرد.
فردای آن روز فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست!"
 
------------ --------- --------- --------- --------- --------- ---------
 
 
زندگی انسان دارای طول ، عرض و ارتفاع است ؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم ، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.
 
امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟
 
------------ --------- --------- --------- --------- --------- ---------

ازدواج

این مطلب رو از جایی برداشتم . نظریه قابل تاملی داره.




دوستان عزیز نظر کارشناسی دکتر کوروش معدلی را در خصوص موضوع مورد بحث (سن مناسب برای ازدواج و شرایط لازم آن)به حضور شما می رسانیم:

با سلام خدمت همه ی عزیزان:

اگر بخواهیم یک نگاهی عمیق به انسان داشته باشیم انسانی که درهرجای دنیا ودر هر شرایطی می تواند به دنیا بیاید ورشد کند وبخواهد یک زندگی مشترک را با شخص دیگری داشته باشدو اصطلاحا خانواده تشکیل دهد به نتیجه جالبی می رسیم که کاملا با هرم مازلو مطابقت... دارد موضوع سن مناسب ازدواج را باید با یک دید عمیق نگاه کرد .دید عمیقی که کمترین خطا را به دنبال داشته باشد..شاید شرایط اجتماعی امروز در کشور ما طوری باشد که سن حدود 25 را برای خانم ها وحدود 30 سال را برای اقایان مناسب بدانند ..درواقع سن مناسب زمانی است که طبق هرم مازلو فرد نیازهای اولیه خودرا که شامل آب و غذا است را بتواند به تنهایی برطرف کند و همچنین برطرف کردن نیازهای امنیتی شامل کار مشخص و ثابت وتهیه خانه در قالب خرید یا رهن و یا اجاره نیز از الزامات می باشد.. برای آقایان طی کردن خدمت سربازی درشرایطی که درمحیط نیاز به طی این دوره باشد نیز الزامی است...در خانمها هم به همین ترتیب یک خانم که قصد ازدواج دارد باید بتواند اگر لازم شد نیازهای اولیه <100امنیتی خود رابرآورده کند تا حتی اگر ازدواج کرد و مثلا همسر فوت کرد بتواند خودش این نیازها را برطرف کندتا در کمال سلامتی روانی زندگی را بچرخاند...در چنین شرایطی آن خانم می تواند به طور مستقل یک زندگی را مدیریت کند وبه پختگی مناسب رسیده است...این موضوع از نظر سن محدودیتی را نمی شناسد..یک فرد می تواند برای شرایط اولیه ی زندگی اش در سن 20 سالگی به این درجه رسیده باشد.اما اگر فرد حتی در 50 سالگی هنوز نمی تواند نیازهای گفته شده را برآورده کند از نظر NLP به سن ازدواج نرسیده است...

حکایت شیوانا و تنها کار مفید الان!



شیوانا همراه کاروانی درراهی می رفت. ظهر به منزلی رسیدند و چون تا منزل بعدی یک روز کامل راه بود ، تصمیم گرفتند همانجا استراحت کنند و سحرگاه روز بعد به سمت منزل بعدی حرکت کنند. وقتی همه مستقر شدند. شیوانا سطل آبی برداشت و به سراغ پله های شکسته حجره ای رفت و با گلی که فراهم کرده بود شروع به ترمیم پله های شکسته نمود.

یکی از کاروانیان مات و مبهوت به شیوانا خیره شد و با تعجب گفت:" استاد ! شما با این همه علم و معرفت ، چرا وقت گرانبهای خود را به بنایی و بازسازی پله های شکسته کاروانسرایی بین راهی تلف می کنید. حیف از شما نیست که استراحت نمی کنید و به این قبیل کارهای بی ارزش می پردازید!؟ در ثانی کسی به شما بابت انجام اینکار پول نمی دهد. پس چرا زحمت می کشید و انرژی خود را هدر می دهید؟"

شیوانا بی اعتنا به مرد معترض به کار خود ادامه داد.مرد کاروانی که از بی اعتنایی شیوانا خشمگین شده بود با صدای بلند در حالی که شیوانا را مسخره می کرد گفت:" استاد بزرگ! همانطور که کار می کنید می توانید بگوئید تفاوت یک آدم نادان و یک سالک معرفت چیست!!؟"

شیوانا لبخندی زد و گفت:"من در خصوص انسان نادان اطلاعات زیادی ندارم! اما یک سالک معرفت کسی است که در هر لحظه از زندگی اش صرف نظر از پولی که به او می دهند مفیدترین کاری که از او برمی آید را انجام دهد . من از الآن تا غروب کاری برای انجام ندارم. خسته هم نیستم. من اینکار را انجام می دهم چون تنها کار مفیدی است که الآن می توانم انجام دهم و همین احساس مفید بودن برای من کفایت می کند . . . 

یک داستان کوتاه و فوق العاده زیبا



ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ، ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ یک دلار ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﺎﻡ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﯾﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺩﻻﺭﯼ ﺭﺍ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ.

ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﻨﻈﻮﺭﺗﺎﻥ ﻣﯿﮑﻞ ﺁﻧﮋ ﻧﯿﺴﺖ؟

ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺧﯿﺮ، ﻣﯿﮑﻞ ﺁﻧﮋ ﯾﮏ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﻟﮑﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ.

ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﮔﻔﺖ: ﺁﯾﺎ ﺍﺭﺳﻄﻮ ﺑﻮﺩ؟
ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺧﯿﺮ، ﺍﺭﺳﻄﻮ ﯾﮏ ﻣﺘﻔﮑﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﭘﺪﺭ ﻋﻠﻢ ﻣﻨﻄﻖ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ، ﻣﺤﺴﻮﺏ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ.

ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﯾﻬﻮﺩﯼ که از پیروان موسی بود؛ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﻭ ﻋﯿﺴﯽ ﻣﺴﯿﺢ ﺍﺳﺖ.

ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﺻﺤﯿﺢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻻﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.
ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﻗﺪﺭﯼ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺯﻧﮓ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻭﺭﺯﺵ ﯾﺎﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺁﯾﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻋﯿﺴﯽ ﻣﺴﯿﺢ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﻩ؟

ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﻟﺒﺘﻪ که ﻧﻪ، ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺳﯽ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ!..
صحبت بر سر پول بود ...



در انگلیسی یه ضرب المثل هست که میگه  money talks منظورش همینه

unfinished business

وقتی نمی‌خواهید راجع به چیزی فکر نکنید ولی از پس‌اش برنمی‌آیید و تازه بدتر هم می‌شود به این دلیل است که پرونده آن موضوع را به درستی در ذهنمان نبسته‌اید unfinished business چرا که آن را درست تجزیه و تحلیل نکرده‌اید. آن را به درستی ارزیابی نکرده‌اید و تکلیف درست و غلط و خوب و بد و اشتباه و خطا را در آن مشخص نکرده‌اید.

یعنی مثل دادگاهی است که پرونده‌اش باز است و ماجرایش همچنان ادامه دارد.
به عنون مثال، در ارتباط با رابطه باید آن را بشکافید: که چگونه آغاز شد؛ چرا بیخودی یا باخودی ادامه پیدا کرد؛ چه عواملی موجب بهتر شدن یا بدتر شدن آن شد؛ اشتباه‌ها کجا بودند و از ناحیه کدام طرف بود؛ درنهایت چگونه با این موضوع باید برخورد کنم. 

مثلأ اگر حرفتان این است که چرا او با من چنین کرد؟ پاسخی وجود ندارد چرا که سؤالی را باز کرده‌اید که ای بسا نه شما و نه آن شخص هم پاسخ‌اش را نمی‌داند. پس، چون سؤال بیخودی را طرح کرده‌اید و منتظر پاسخی هستید که اصلأ وجود ندارد در نتیجه موضوع در ذهن شما می‌ماند و چون در صحنه ذهن حاضر است به این دلیل در فکرتان هم همیشه حاضر است. 


دوم اینکه اگر فکر همچنان در ذهنتان باقی است به این دلیل است



که در حال حاضر زندگی شما خالی است و وقت آزاد دارید و ذهن



سروقت آنها می رود.




سوم اینکه عادت کرده‌اید که دور مطالب بچرخید. و حالت روانی شما از نوع توصیفی است و دائمأ به دنبال موضوع هستید که همۀ حواشی و زوایای آن بدون آنکه فرقی یا فایده‌ای داشته باشد به ذهنتان بیاورید. 

این پرونده برای شما مانند کتابی است با فصول مختلف و چون باز است زمانی که غمگین هستید فصل غم آن را باز می کنید و وقتی شاد هستید فصل شادی‌اش را و ... این همان چیزی است که خیلی‌ها از طریق درد دل کردن به نوعی موضوع‌های ناتمام را در ذهنشان باقی می‌گذارند.

پس، پرونده را باید به درستی و براساس واقعیت خواند و درباره‌اش تصمیم قطعی و نهایی را گرفت.





این مطلب رو از جایی کپی کردم.چند سال پیش دوستی داشتم که خدا هر جا که هست سلامت بداردش. چند سالی بود که با فامیل شوهر که از قضا فامیل نزدیک خودش هم بودند مشکل پیدا کرده بود و چون فامیل نزدیک بودند خیلی پیچ وا پیچ شده بود . جالب این جاست که یادش هم نمیومد برای چی اختلاف پیدا کردند. هر بار که به من یا دوستان دیگه اش میرسید جریان رو میگفت و گریه میکرد. من کلا اخلاقم کمی مردونه است. یه بار نشستم به رسم دوستی به حرفش گوش دادم . بار دوم همدردی کردم . بار سوم سکوت کردم . بار چهارم دندون قروچه رفتم . بار آخر بر سرش فریاد کشیدم (واقعا فریاد کشیدم)

که تو انقدر بی کار و بی ارزشی که این همه وقت گذاشتی روی اینکه چرا یه پیرزن بی سواد دوستت نداره و باهات حرف نمیزنه( مادر شوهرش رو میگفتم ) خانم داد همان و معالجه شدن دوستم همان. این بنده خدا دیگه هیچ وقت با هیچ کس درباره این مشکل صحبت نکرد و چند وقت بعد هم با هم آشتی کردند. وقتی این مطلب رو خوندم فهمیدم چه معالجه خوبی براش انجام دادم . به نظر شما لازم بود یه فصل هم بزنمش شاید زودتر خوب میشد!!!!!!