بقول انا خانم دیروز خیلی طفلکی بودم . تازه دلمم شکسته بود . سوار اتوبوس شدم که برم سر کار.صندلی روبه روم یه خانم مسن با لباسهای قدیمی نشسته بود. صورت گرد آفتاب سوخته. صورت چین و چروک داشت. بغل دستش هم دخترش بود (شاید چون خیلی شبیه بودن) دقیق شده بودم تو صورت خانم مسن. یه جورایی به نظر قشنگ میومد. شاید هم دوست داشتنی . شاید منو به یاد مادر بزرگم میانداخت. روسریشو هم دور گردنش بسته بود.با هم میگفتن و میخندیدن. وقتی میخندید دندوناش یکی در میون بود . انقدر قشنگ و از ته دل میختدید که منم با اونا میخندیدم.وقتی از اتوبوس پیاده شدم دیگه طفلکی نبودم . به همین سادگی.
گوشواره همیشه برای من نمادی از زنانگی و زیبایی بوده و هست. پدر خدا بیامرزم همیشه با طلا و زیور الات زنانه مشکل داشت . مادرم هیچ وقت برای خودش طلا نداشت . همان یک حلقه را هم از بس استفاده نکرد گم شد. خواهرم هم نماد اطاعت و فرمانبری بود نسخه جوان شده مادر . او هم تا در منزل پدر زندگی میکرد هیچ نداشت . در خانه بهترین خورد و خوراک و لباسها فراهم بود اما زیور الات خیر. همیشه داشتن گوشواره برایم آرزوی دور بود . وقتی به سن نوجوانی رسیدم هر دو پا را در یک کفش کردم برای خرید یک جفت گوشواره . لازمه این کار سوراخ کردن گوشها بود که به سختی انجام شد . البته با دستگاه سوراخ کردم اما تا مدت ها چرک و خون بود که از گوش میامد . بسیار طول کشید تا این گوش دوباره برای ما گوش شد . برای خرید هم یک روز با مادر به طلا فروشی رفتیم . مادر سفارش کرد جلو پدر به استفاده نکنم . اما منکه به حرف نبودم . راه خودم را میرفتم . بگذریم چه فریاد ها به پا شد و چند روز در خانه آشوب بود . اما من هم از جنس پدر پدر بودم . سرانجام حکم شد تا وقتی که گوشواره به گوش دارم جلو پدر ظاهر نشوم . از آنجا که هیچ پدری نمیتواند مدت طولانی با فرزندش قهر کند پدر به این نتیجه رسید که گوشهای مرا ندید بگیرد تا اقتدارش در خانه حفظ شود . تقریبا چند سال پیش بود که حساسیت پوستی به اوج خود رسید و بدلی که هیچ داغ گوشواره طلا هم به دل من ماندو هر وقت برای مراسمی به گوش میانداختم بعد از ساعتی مثل اینکه گو شهایم را گاز گرفته اند و از عقب میکشند. در نیمه های مراسم مجبور به دراوردن ان ها میشدم.تا رسید به عروسی چند وقت پیش. گوشواره های بدلی قدیمی را به گوش انداختم و دیدم ای دل غافل و با این ها مشکلی ندارم. از ذوقم از مریمی عزیز چند گوشواره سفارش دادم .حالا روز و شبم پای آینه (دروغ چرا خونه نیستم اما هر وقت که هستم ) جلو آینه از زن بودنم لذت میبرم . خدایا شکرت .
در روزگاران قدیم پادشاهی دستور داد تخته سنگی را وسط جاده ای قرار دهند. سپس خود و افرادش در گوشه ای مخفی شدند تا ببینند آیا کسی آن تخته سنگ را از سر راه برمی دارد یا نه.
عده ای از بازرگانان و افراد مرفه دربار با بی توجهی از کنار تخته سنگ عبور کردند. عده زیادی هم از مردم عادی با دیدن تخته سنگ شاه را ملامت می کردند و او را مقصر می دانستند که چرا جاده ها را آباد نمی کند و به وضعیت آنها رسیدگی نمی کند. اما هیچکس برای برداشتن تخته سنگ از وسط جاده کاری انجام نمی داد. پس از مدتی که افراد زیادی رفت و آمد کردند یک روستایی که بار سبزیجات داشت از راه رسید. آن مرد روستایی به محض اینکه به تخته سنگ رسید بارش را به زمین گذاشت و شروع به هل دادن تخته سنگ کرد تا اینکه بعد از مدتی با زحمت زیاد توانست تخته سنگ را از وسط جاده به کناری بغلتاند.
بعد از برداشتن تخته سنگ از وسط جاده مرد روستایی یک کیسه پول درست در جاییکه قبلاً تخته سنگ بود پیدا کرد وقتی مرد روستایی در کیسه را باز کرد با مقدار زیادی سکه های طلا و یک یادداشت مواجه شد که در آن نوشته شده بود: طلاها متعلق به کسی است که تخته سنگ را از سر راه مردم کنار بزند.
مرد روستایی چیزی آموخت که بسیاری از ما در مواجهه با سختی ها متوجه آن نمی شویم.
«هر مانعی که سر راه ما بوجود می آید فرصتی برای پیشرفت در اختیار ما می گذارد.»