ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺩﺭ ﮐﻼﺱ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻥ ﻧﻮﺟﻮﺍﻥ، ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ یک دلار ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﯾﺎ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﺎﻡ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﯾﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮﯾﺪ، ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﺩﻻﺭﯼ ﺭﺍ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ.
ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ ﮔﻔﺖ: ﻣﻨﻈﻮﺭﺗﺎﻥ ﻣﯿﮑﻞ ﺁﻧﮋ ﻧﯿﺴﺖ؟
ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺧﯿﺮ، ﻣﯿﮑﻞ ﺁﻧﮋ ﯾﮏ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﻟﮑﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ.
ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﮔﻔﺖ: ﺁﯾﺎ ﺍﺭﺳﻄﻮ ﺑﻮﺩ؟
ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺧﯿﺮ، ﺍﺭﺳﻄﻮ ﯾﮏ ﻣﺘﻔﮑﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﭘﺪﺭ ﻋﻠﻢ ﻣﻨﻄﻖ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ، ﻣﺤﺴﻮﺏ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ.
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﯾﮏ ﭘﺴﺮ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﯾﻬﻮﺩﯼ که از پیروان موسی بود؛ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﺳﺖ، ﺍﻭ ﻋﯿﺴﯽ ﻣﺴﯿﺢ ﺍﺳﺖ.
ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﺻﺤﯿﺢ ﺍﺳﺖ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻻﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.
ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﻗﺪﺭﯼ ﺷﮕﻔﺖ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺯﻧﮓ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻭﺭﺯﺵ ﯾﺎﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺁﯾﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﻋﯿﺴﯽ ﻣﺴﯿﺢ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﯾﺪﻩ؟
ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﺍﻟﺒﺘﻪ که ﻧﻪ، ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﺳﯽ ﺑﻮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺷﻮﺧﯽ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﯿﺴﺖ!..
صحبت بر سر پول بود ...
در انگلیسی یه ضرب المثل هست که میگه money talks منظورش همینه
وقتی نمیخواهید راجع به چیزی فکر نکنید ولی از پساش برنمیآیید و تازه بدتر هم میشود به این دلیل است که پرونده آن موضوع را به درستی در ذهنمان نبستهاید unfinished business چرا که آن را درست تجزیه و تحلیل نکردهاید. آن را به درستی ارزیابی نکردهاید و تکلیف درست و غلط و خوب و بد و اشتباه و خطا را در آن مشخص نکردهاید.
یعنی مثل دادگاهی است که پروندهاش باز است و ماجرایش همچنان ادامه دارد.
به عنون مثال، در ارتباط با رابطه باید آن را بشکافید: که چگونه آغاز شد؛ چرا بیخودی یا باخودی ادامه پیدا کرد؛ چه عواملی موجب بهتر شدن یا بدتر شدن آن شد؛ اشتباهها کجا بودند و از ناحیه کدام طرف بود؛ درنهایت چگونه با این موضوع باید برخورد کنم.
مثلأ اگر حرفتان این است که چرا او با من چنین کرد؟ پاسخی وجود ندارد چرا که سؤالی را باز کردهاید که ای بسا نه شما و نه آن شخص هم پاسخاش را نمیداند. پس، چون سؤال بیخودی را طرح کردهاید و منتظر پاسخی هستید که اصلأ وجود ندارد در نتیجه موضوع در ذهن شما میماند و چون در صحنه ذهن حاضر است به این دلیل در فکرتان هم همیشه حاضر است.
دوم اینکه اگر فکر همچنان در ذهنتان باقی است به این دلیل است
که در حال حاضر زندگی شما خالی است و وقت آزاد دارید و ذهن
سروقت آنها می رود.
سوم اینکه عادت کردهاید که دور مطالب بچرخید. و حالت روانی شما از نوع توصیفی است و دائمأ به دنبال موضوع هستید که همۀ حواشی و زوایای آن بدون آنکه فرقی یا فایدهای داشته باشد به ذهنتان بیاورید.
این پرونده برای شما مانند کتابی است با فصول مختلف و چون باز است زمانی که غمگین هستید فصل غم آن را باز می کنید و وقتی شاد هستید فصل شادیاش را و ... این همان چیزی است که خیلیها از طریق درد دل کردن به نوعی موضوعهای ناتمام را در ذهنشان باقی میگذارند.
پس، پرونده را باید به درستی و براساس واقعیت خواند و دربارهاش تصمیم قطعی و نهایی را گرفت.
این مطلب رو از جایی کپی کردم.چند سال پیش دوستی داشتم که خدا هر جا که هست سلامت بداردش. چند سالی بود که با فامیل شوهر که از قضا فامیل نزدیک خودش هم بودند مشکل پیدا کرده بود و چون فامیل نزدیک بودند خیلی پیچ وا پیچ شده بود . جالب این جاست که یادش هم نمیومد برای چی اختلاف پیدا کردند. هر بار که به من یا دوستان دیگه اش میرسید جریان رو میگفت و گریه میکرد. من کلا اخلاقم کمی مردونه است. یه بار نشستم به رسم دوستی به حرفش گوش دادم . بار دوم همدردی کردم . بار سوم سکوت کردم . بار چهارم دندون قروچه رفتم . بار آخر بر سرش فریاد کشیدم (واقعا فریاد کشیدم)
که تو انقدر بی کار و بی ارزشی که این همه وقت گذاشتی روی اینکه چرا یه پیرزن بی سواد دوستت نداره و باهات حرف نمیزنه( مادر شوهرش رو میگفتم ) خانم داد همان و معالجه شدن دوستم همان. این بنده خدا دیگه هیچ وقت با هیچ کس درباره این مشکل صحبت نکرد و چند وقت بعد هم با هم آشتی کردند. وقتی این مطلب رو خوندم فهمیدم چه معالجه خوبی براش انجام دادم . به نظر شما لازم بود یه فصل هم بزنمش شاید زودتر خوب میشد!!!!!!
غمت را به دوستت بگو
و سیب سرخی را که یافته ای با او قسمت کن
وببین که سبکتر پرواز خواهی کرد
شاعر نمیدونم کیه
پی نوشت پست آیدا جان وقتی گل پسر سرباز بود برای اینکه وقتی میاد خونه حال و هواش عوض شه براش فیلم های زبان اصلی از یکی از فروشگاه های محلمون میگرفتم . خودش گفت بذار این دفه من برم انتخاب کنم. گفتم باشه . آدرس دادم . گل پسر هم نه گذاشت نه برداشت با لباس فرم نیروی انتظامی رفته بود . هر چی گفته بود جواب شنیده بود که ما اصلا فیلم نداریم. بعد از فروشگاه اومد بیرون بهم زنگ بزنه طرف کرکره رو کشیده بود پایین و رفته بود بیچاره. تا یه هفته هم سر کار نیومد. تا مدت ها یادمون میافتاد میخندیدیم.(یادم رفت بگم وقتی از پادگان میامد یه کپه هم ریش داشت. فکرشو بکنید یه چنین ادمی بیاد بگه فیلم میخوام زبون اصلی . تازه هی هم میگفت مامانم ازتون فیلم میگیره)
گدایی سالها کنار جاده ای نشسته بود . روزی غریبه ای از کنار او گذشت . گدا مثل همیشه کاسه خود را به سوی او گرفت و از او درخواست پول کرد . غریبه گفت چیزی ندارم به تو بدهم . آنگاه از او پرسید آن چیست که رویش نشسته ای ؟
گدا گفت هیچ . یک صندوق قدیمی . تا آنجا که یادم می آید روی همین صندوق نشسته ام و گدایی کرده ام . ... غریبه گفت آیا تا کنون داخل صندوق را دیده ای ؟ گدا جواب داد ؛ نه آخر چیزی در آن نیست .غریبه اصرار کرد که او داخل صندوق را نگاهی بیاندازد و گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند و با حیرت و ناباوری و شادمانی دید که صندوق پر از جواهر است .
من همان غریبه که چیزی ندارم به تو بدهم اما به تو می گویم نگاهی به درون خود بینداز .
صدایت را می شنوم که می گویی اما من که گدا نیستم . اما همه کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند گدایند . همان ثروتی که شادمانی از هستی است . همان چشمه ژرف که در درون می جوشد .
آن ها اگر ملیون ها دلار پول نیز داشته باشند باز هم گدایند . این آدم ها با کاسه گدایی در دست بیرون از خویش پرسه می زنند تا از این و آن ذره ای لذت یا رضایت کسب کنند . آن ها اعتبار امنیت و عشق می خواهند و نمی دانند که گنجی که درون آن هاست بیش تر از همه آن چیز هایی است که دنیا می تواند به آن ها پیشکش کند.
برگرفته از کتاب نیروی حال