یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

برای گولوی عزیزم

غمت را به دوستت بگو

و سیب سرخی را که یافته ای با او قسمت کن

وببین که سبکتر پرواز خواهی کرد



شاعر نمیدونم کیه

فیلم

پی نوشت پست آیدا جان وقتی گل پسر سرباز بود برای اینکه وقتی میاد خونه حال و هواش عوض شه براش فیلم های زبان اصلی از یکی از فروشگاه های محلمون میگرفتم . خودش گفت بذار این دفه من برم انتخاب کنم. گفتم باشه . آدرس دادم . گل پسر هم نه گذاشت نه برداشت با لباس فرم نیروی انتظامی رفته بود . هر چی گفته بود جواب شنیده بود که ما اصلا فیلم نداریم. بعد از فروشگاه اومد بیرون بهم زنگ بزنه طرف کرکره رو کشیده بود پایین و رفته بود بیچاره. تا یه هفته هم سر کار نیومد. تا مدت ها یادمون میافتاد میخندیدیم.(یادم رفت بگم وقتی از پادگان میامد یه کپه هم ریش داشت. فکرشو بکنید یه چنین ادمی بیاد بگه فیلم میخوام زبون اصلی . تازه هی هم میگفت مامانم ازتون فیلم میگیره)

صندوق

گدایی سالها کنار جاده ای نشسته بود . روزی غریبه ای از کنار او گذشت . گدا مثل همیشه کاسه خود را به سوی او گرفت و از او درخواست پول کرد . غریبه گفت چیزی ندارم به تو بدهم . آنگاه از او پرسید آن چیست که رویش نشسته ای ؟ 

گدا گفت هیچ . یک صندوق قدیمی . تا آنجا که یادم می آید روی همین صندوق نشسته ام و گدایی کرده ام . ... غریبه گفت آیا تا کنون داخل صندوق را دیده ای ؟ گدا جواب داد ؛ نه آخر چیزی در آن نیست .غریبه اصرار کرد که او داخل صندوق را نگاهی بیاندازد و گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند و با حیرت و ناباوری و شادمانی دید که صندوق پر از جواهر است . 

من همان غریبه که چیزی ندارم به تو بدهم اما به تو می گویم نگاهی به درون خود بینداز . 

صدایت را می شنوم که می گویی اما من که گدا نیستم . اما همه کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند گدایند . همان ثروتی که شادمانی از هستی است . همان چشمه ژرف که در درون می جوشد . 

آن ها اگر ملیون ها دلار پول نیز داشته باشند باز هم گدایند . این آدم ها با کاسه گدایی در دست بیرون از خویش پرسه می زنند تا از این و آن ذره ای لذت یا رضایت کسب کنند . آن ها اعتبار امنیت و عشق می خواهند و نمی دانند که گنجی که درون آن هاست بیش تر از همه آن چیز هایی است که دنیا می تواند به آن ها پیشکش کند. 

برگرفته از کتاب نیروی حال

صندوق

گدایی سالها کنار جاده ای نشسته بود . روزی غریبه ای از کنار او گذشت . گدا مثل همیشه کاسه خود را به سوی او گرفت و از او درخواست پول کرد . غریبه گفت چیزی ندارم به تو بدهم . آنگاه از او پرسید آن چیست که رویش نشسته ای ؟ 

گدا گفت هیچ . یک صندوق قدیمی . تا آنجا که یادم می آید روی همین صندوق نشسته ام و گدایی کرده ام . ... غریبه گفت آیا تا کنون داخل صندوق را دیده ای ؟ گدا جواب داد ؛ نه آخر چیزی در آن نیست .غریبه اصرار کرد که او داخل صندوق را نگاهی بیاندازد و گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند و با حیرت و ناباوری و شادمانی دید که صندوق پر از جواهر است . 

من همان غریبه که چیزی ندارم به تو بدهم اما به تو می گویم نگاهی به درون خود بینداز . 

صدایت را می شنوم که می گویی اما من که گدا نیستم . اما همه کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند گدایند . همان ثروتی که شادمانی از هستی است . همان چشمه ژرف که در درون می جوشد . 

آن ها اگر ملیون ها دلار پول نیز داشته باشند باز هم گدایند . این آدم ها با کاسه گدایی در دست بیرون از خویش پرسه می زنند تا از این و آن ذره ای لذت یا رضایت کسب کنند . آن ها اعتبار امنیت و عشق می خواهند و نمی دانند که گنجی که درون آن هاست بیش تر از همه آن چیز هایی است که دنیا می تواند به آن ها پیشکش کند. 

برگرفته از کتاب نیروی حال

چند روزر ماجرا

شنبه شب عروسی دعوت داشتیم . عروسی که من هر وقت بهش فکر میکنم بغض گلومو سفت میگیره . چند ماه قبل از عروسی مشخص شد داماد ام اس گرفته . داماد 25 ساله . خلاصه من تا ساعت 4 سر کار بودم . زودتر نمیتونستم بیام بیرون . 4/5 رسیدم به خونه . در حال دویدن و به این و ان رسیدن بودم . لباس پوشیدم. لوازم آرایش را به صف کردم . سعی کردم به یاد بیاورم اول این بعد آن بعد اون یکی به ترتیب(وقتی بلد نباشی و مادرت هم اصرار داشته باشد برای عروسی ها به آرایشگاه بروی همین است دیگر)بعد نوبت پروژه موها بود . خوب این رو چه کنم . یه دستگاه قدیمی دارم از این بابیلیس های قدیمی که خواهرم برام گرفته بود . دراوردم و دعا کردم که کار کند . خوب حالا همه به زیر. این هم از موها . در همین بدو بدو ها درست وقتی که قرار بود از خانه بیرون بزنیم پسر خواهرم زنگ زد و گفت مادرم کجاست . (خواهرم برای عروسی از شهرستان به تهران آمده بود پسر و همسرش همان جا بودند ) گفتم منزل مادربزرگ . گفت کی قراره بیاد گفتم نمیدونم صحبتی نشده حالا که هست . گفت خاله  ، پدرم سکته کرده بیمارستان تو سی سی یو بستری شده . نزدیک بود گوشی از دستم بیافته. گفتم میخوای الان بفرستمش بیاد . گفت نه اینجا برف میاد شب تو راه نباشه بهتره. گفتم پس براش بلیط میگیریم صبح زود راهیش میکنیم . رفتیم عروسی. من همش دستم به موبایل بود نکنه خبری باشه و زنگ تلفن رو متوجه نشم. خلاصه چه شبی بود . از یکطرف غصه داماد از طرف دیگه غصه خواهرم که باشنیدن این خبر چه حالی میشه با این راه دور.گذشت و گذشت تا برگشتیم خونه.صبر کردم تا یه چایی هم بخورن بعد جریان رو بهش گفتم . بمیرم که چه حالی پیدا کرد تا صبح. خلاصه رفت به شهرشون و معلوم شد خطر از سرش گذشته . چند رو زباید در سی سی یو بمونه بعد به بخش منتقل بشه. اون پست رو یادتونه. این جوابش بود . اگر برای شوهر خواهرم اون شب اتفاق بدی میافتاد خواهرم و ما یک عمر خودمون رو سرزنش میکردیم چون در خانه تنها بود . خدایا هزار مرتبه شکر که چنین خطری از سرمون گذشت


بعدا نوشت: مادر در عروسی گفته بود ببین سهیلا کجا رفته آرایشگاه شما هم برید خیلی ملایم و سنگین بود. (حتی نرسیدم خودمو درست ببینم که چه شکلی بودم )