یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

صندوق

گدایی سالها کنار جاده ای نشسته بود . روزی غریبه ای از کنار او گذشت . گدا مثل همیشه کاسه خود را به سوی او گرفت و از او درخواست پول کرد . غریبه گفت چیزی ندارم به تو بدهم . آنگاه از او پرسید آن چیست که رویش نشسته ای ؟ 

گدا گفت هیچ . یک صندوق قدیمی . تا آنجا که یادم می آید روی همین صندوق نشسته ام و گدایی کرده ام . ... غریبه گفت آیا تا کنون داخل صندوق را دیده ای ؟ گدا جواب داد ؛ نه آخر چیزی در آن نیست .غریبه اصرار کرد که او داخل صندوق را نگاهی بیاندازد و گدا کنجکاو شد و سعی کرد در صندوق را باز کند و با حیرت و ناباوری و شادمانی دید که صندوق پر از جواهر است . 

من همان غریبه که چیزی ندارم به تو بدهم اما به تو می گویم نگاهی به درون خود بینداز . 

صدایت را می شنوم که می گویی اما من که گدا نیستم . اما همه کسانی که ثروت حقیقی خویش را پیدا نکرده اند گدایند . همان ثروتی که شادمانی از هستی است . همان چشمه ژرف که در درون می جوشد . 

آن ها اگر ملیون ها دلار پول نیز داشته باشند باز هم گدایند . این آدم ها با کاسه گدایی در دست بیرون از خویش پرسه می زنند تا از این و آن ذره ای لذت یا رضایت کسب کنند . آن ها اعتبار امنیت و عشق می خواهند و نمی دانند که گنجی که درون آن هاست بیش تر از همه آن چیز هایی است که دنیا می تواند به آن ها پیشکش کند. 

برگرفته از کتاب نیروی حال

چند روزر ماجرا

شنبه شب عروسی دعوت داشتیم . عروسی که من هر وقت بهش فکر میکنم بغض گلومو سفت میگیره . چند ماه قبل از عروسی مشخص شد داماد ام اس گرفته . داماد 25 ساله . خلاصه من تا ساعت 4 سر کار بودم . زودتر نمیتونستم بیام بیرون . 4/5 رسیدم به خونه . در حال دویدن و به این و ان رسیدن بودم . لباس پوشیدم. لوازم آرایش را به صف کردم . سعی کردم به یاد بیاورم اول این بعد آن بعد اون یکی به ترتیب(وقتی بلد نباشی و مادرت هم اصرار داشته باشد برای عروسی ها به آرایشگاه بروی همین است دیگر)بعد نوبت پروژه موها بود . خوب این رو چه کنم . یه دستگاه قدیمی دارم از این بابیلیس های قدیمی که خواهرم برام گرفته بود . دراوردم و دعا کردم که کار کند . خوب حالا همه به زیر. این هم از موها . در همین بدو بدو ها درست وقتی که قرار بود از خانه بیرون بزنیم پسر خواهرم زنگ زد و گفت مادرم کجاست . (خواهرم برای عروسی از شهرستان به تهران آمده بود پسر و همسرش همان جا بودند ) گفتم منزل مادربزرگ . گفت کی قراره بیاد گفتم نمیدونم صحبتی نشده حالا که هست . گفت خاله  ، پدرم سکته کرده بیمارستان تو سی سی یو بستری شده . نزدیک بود گوشی از دستم بیافته. گفتم میخوای الان بفرستمش بیاد . گفت نه اینجا برف میاد شب تو راه نباشه بهتره. گفتم پس براش بلیط میگیریم صبح زود راهیش میکنیم . رفتیم عروسی. من همش دستم به موبایل بود نکنه خبری باشه و زنگ تلفن رو متوجه نشم. خلاصه چه شبی بود . از یکطرف غصه داماد از طرف دیگه غصه خواهرم که باشنیدن این خبر چه حالی میشه با این راه دور.گذشت و گذشت تا برگشتیم خونه.صبر کردم تا یه چایی هم بخورن بعد جریان رو بهش گفتم . بمیرم که چه حالی پیدا کرد تا صبح. خلاصه رفت به شهرشون و معلوم شد خطر از سرش گذشته . چند رو زباید در سی سی یو بمونه بعد به بخش منتقل بشه. اون پست رو یادتونه. این جوابش بود . اگر برای شوهر خواهرم اون شب اتفاق بدی میافتاد خواهرم و ما یک عمر خودمون رو سرزنش میکردیم چون در خانه تنها بود . خدایا هزار مرتبه شکر که چنین خطری از سرمون گذشت


بعدا نوشت: مادر در عروسی گفته بود ببین سهیلا کجا رفته آرایشگاه شما هم برید خیلی ملایم و سنگین بود. (حتی نرسیدم خودمو درست ببینم که چه شکلی بودم )

ارایه مطلب

 دو تا خانم تو محل کارشون داشتند با هم صحبت می کردند ...

اولی : دیشب، شب خیلی خوبی برای من بود. تو چه طور؟
دومی : مال من که فاجعه بود. شوهرم وقتی رسید خونه ظرف سه دقیقه شام خورد و بعد از دو دقیقه رفت تو رخت خواب و خوابش برد. به تو چه جوری گذشت ؟
اولی : خیلی شاعرانه و جالب بود. شوهرم وقتی رسید خونه گفت که تا من یه دوش می گیرم تو هم لباساتو عوض کن بریم بیرون شام. شام رو که خوردیم تا خونه پیاده برگشتیم و وقتی رسیدم منزل شوهرم خونه رو با روشن کردن شمع رویایی کرد.
* گفت وگوی همسران این دو زن :

شوهر اولی : دیروزت چه طوری گذشت ؟
شوهر دومی : عالی بود. وقتی رسیدم خونه شام روی میز آشپزخونه آماده بود. شام رو خوردم و بعدش رفتم خوابیدم. داستان تو چه جوری بود ؟
شوهر اولی : رسیدم خونه شام نداشتیم، برق رو قطع کرده بودند چون صورت حسابشو پرداخت نکرده بودم بنابراین مجبور شدیم بریم بیرون شام بخوریم. شام هم بیش از اندازه گرون تموم شد و مجبور شدیم تا خونه پیاده برگردیم. وقتی رسیدم خونه یادم افتاد که برق نداریم و مجبور شدم چند تا شمع روشن کنم ...

نتیجه اخلاقی :

این که اصل داستان چیه، مهم نیست . شکل ارائه شما مهمه ...





یه چیزی هم من اضافه کنم . چیزی که آقایون میبینند و احساس میکنن با خانم ها زمین تا آسمون تفاوت داره. . برای فهمیدنش باید مثل اونا ببینید.

نیاز

همین الان همت کنید شاید فردا دیر باشد

رمانتیک


مادر بزرگم قدرت عجیبی دارد. حال و روزت را از نگاهت می فهمد؛
به من نگاه می کند و می گوید: عاشقی، از نگاهت معلوم است، نگاهت برق دارد.

به دختر دایی ام می گوید: مراقب باش مادر جان، حالت چشمهایت معلوم است که بارداری!

با دلخوری می پرسم: مادر جان چطور با قطعیت برایمان حکم صادر می کنید! با یک نگاه ؟!

چشمهایش را ریز می کند و می گوید: از همان روز که با پدرش برای عیادت پدرم به خانه مان آمدند، نگاه بازی شروع شد، قاصدی به جز نگاه نداشتیم، خبری از تلفن و موبایل نبود... همه چیز نگاه بود و نگاه ...!
عشقش را، غمش را، عصبانیتش را، همه را باید از نگاهش می خواندم... من سالهاست مشق نگاه کرده ام دختر جان!

از همان روز که با پدرش آمدند عیادت پدرم تا همین حالا که دردش را مخفی می کند...!

مادر بزرگ می گوید: نسل شما خیلی چیزها بلدند، اما «نگاه» را نه! بلد نیستند...

مادر بزرگ بزرگترین لذت زندگیش خواندن نگاههای پدر بزرگ است





متن بالا رو از جایی کپی کردم . نمیدونم نویسنده اش کیه . وقتی فکر کردم دیدم ما چقدر از همدیگه دور شدیم که حتی نگاه هامون بیگانه شدن . در صورتی که یه روز همه چیزمون همون نگاه بود.