دایی عباس
در خانواده پدری زن عموی من با شوهر عمه ام برادر و خواهر بودن.یعنی یه پسر داده بودن و یه دختر گرفته بودن.من و خواهر و برادرم چون مادر شاغل بود و منزل عمو نزدیک منزل ما بود و مهمتر از همه زن عمو بسیار خوش اخلاق بود و دستپخت خوبی هم داشت همیشه یه پامون اون جا بود.بچه های عمو به برادر مادرشون میگفتن دایی عباس.تا این جای قضیه درسته.ولی ما هم در عالم بچگی فکر میکردیم دایی ما هم هست.در نتیجه همه دنبالش راه میرفتیم و میگفتیم دایی عباس.دایی عباس هم مثل خواهرش بسیار خوش اخلاق بود.خودش ۵ تا پسر داشت.ما هم چند تایی بودیم.همه رو برمیداشت با اتوبوس میبرد سینما.از پسر و دختر.با ما بازی میکرد.وقتی دید من علاقه به کتاب خوندن دارم یه کتابخانه کوچک پر از کتاب بهم هدیه داد.البته مال بچه های خودش بود که بزرگ شده بودن ولی واقعا هدیه خوبی بود.بعد ها وقتی دید به خوندن زبان علاقه دارم کلی کتاب داستان انگلیسی بهم داد.خلاصه چرخ روزگار چرخید و چرخید شدم عروس عمه ام در واقع عروس دایی عباس.دایی عکس جوانیش شبیه هنرپیشه های اون زمان بود.یه چیزی تو مایه های همفری بوگارد.البته خیلی خوش تیپ تر.حتی در زمان میانه سالی هم خوش تیپ بود.اهل ورزش و پیاده روی های طولانی. سالم. برعکس ما که همش یه پامون تو بیمارستان بود خانوادگی. آزمایش ها همه خوب و طبیعی.
ادامه دارد...
۱۱ ساله بودم.برادرم ۹ سال داشت.در حال مسافرت بودیم با دو تا ماشین.ماشین اول مال پدر بود و چون جا کم بود من و برادرم با اتومبیل پسر عموی پدرم میومدیم.صبح زود راه افتاده بودیم و به شدت خوابمون میومد.کم کم چشم های برادرم سنگین شد.دستم رو انداختم دور شونه اش تا راحت بخوابه.ما مثل دوقلو بودیم.شیر به شیر بودیم.یه دفعه صدای ترمز شدید.بعد دیگه هیچ. تو بیمارستان به هوش اومدم.سرم،دستم و پام شکسته بود.هر چی سراغ برادرم رو گرفتم کسی جواب درستی نمیداد.پسر پسرعمو رفت بیرون یه سر بزنه.۱۸ ساله بود.وقتی برگشت از شدت گریه چشماش قرمز بودپشتش رو به من کرد و بی صدا گریه میکرد.گذشت.با گریه های مظلومانه مادر و سیگارهای ممتد پدر.هیچ وقت نگفتن از دنیا رفته.چون خودشون هم داغون بودن منم چیزی نمیگفتم.یه خونه ساکت که همه در سکوت ویران میشدن.اونا فکر میکردن من نمیدونم.سکوت میکردن.نمیدونستن به یه دختر ۱۱ ساله که قلش رفته چی بگن.من نمیدونستم به مادرم که سه پسر از دنیا رفته داره چی بگم.یا به پدرم که همیشه به پسر داشتنش افتخار میکرد.تمام وجودم خشم بود و نفرت.کم کم بدخلقی هام شروع شد.بهانه میگرفتم.تنها بودم.خلقم از عالم و آدم گرفته بود. همش فکر میکردم ما پیش هم بودیم.تو بغلم بود.چرا اون رفت و من موندم.یه جوری احساس گناه میکردم.در اوج بدبختی بودم که یک شب خواب برادرم رو دیدم.قبل از انقلاب بود.خانواده مذهبی هم نداشتم.مذهبمون خیلی معمولی بود.واقعا چیزی درباره روح و مسایل غیر مادی نمیدونستم.برادرم به همون شکلی که یادم بود اومد.ولی خیلی شادتر.نورانی.حرف نمیزد.ولی من میفهمیدم چی میگه.دلداریم داد.از جایی که رفته بود میگفت.میگفت غصه نخوربه مامان و بابا کمک کن.ریز مکالماتمون رو نمیدونم.در واقع از خواب که بیدار شدم هم نمیدونستم.فقط حس خوبی داشتم.تمام احساسات بد قبلی رفته بود و آرامش جاش رو گرفته بود.این اولین خوابی بود که از یک درگذشته دیدم.
دیشب خواهرم خواب مامان رو دیده.خوشگل.جوان.بدون درد.بهترین لباس ها رو پوشیده و در حال رفتن به عروسی.خدا رو شکر امروز حال خواهرم خیلی خوب بود.هفته قبل لباس های مادر رو بیرون دادیم.همش ناراحت بود از اینکار.در واقع دلش رو نداشت.چون باید میرفتن شهرستان.منم که نمیشد روم حساب کنن.خودش باید انجام میداد. ولی انجام شد.این هم نتیجه اش.
طفلک پارسال گوشت تنش بخاطر مریضی من آب شد.سر یکسال بخاطر بیماری مادر.خدا بهش سلامتی بده.
یه خانم ایرانی مهندس دکتری در استرالیا یه دا رویی بر پایه طلا ساخته به جای شیمی درمانی. بیخود نیست خانما انقدر طلا دوست دارن.از فردا ار چی طلا دارید آویزون کنید.بخاطر خاصیت درمانیش نه پز دادنش. والا به جان گربه هه.
دوستان.اون خیریه ای که قبلا برای سمعک اقدام کرده بود الان کیس جدیدی دارن.درباره شون تحقیق شده.اگر دوست دارید یه سر بزنیدhttps://yakroozeno.blogsky.com.