شب اول پسر بزرگه خواست بمونه.گفتم برو خونه بخواب اگر کاری بود خبرت میکنم.منم هنوز حالم خوب بود.اومدن سرم و آنتی بیوتیک زدن و گذشت.روزها شیفت پسر کوچیکه بود که میومد.شب دوم هم به بزرگه گفتم برو خونه .البته تو واتس با هم ارتباط داشتیم.چشمتون روز بد نبینه.آنتی بیوتیکم رو عوض کردن.یه دارو به نام مترونیدازول.خیلی هم سریع وارد بدنم کردن.بطوری که وقتی تموم شد دل درد خیلی شدیدی گرفتم.دلم خوش بود که اگر تنها هم هستم زنگ میزنم پرستار میاد.زنگ خراب بود.نمیزد.اتاقم چسبیده به استیشن پرستاری بود.دارو رو برداشتم گریان و نالان رفتم سراغ استیشن.هیچ کس نبود.انقدر زار و نالان بودم که همراه یکی از بیمارها اومد و دنبال یه بهیار گشت و آوردش.دارو رو باز کرد.ازش خواستم برام مسکن بزنه.رفت با یه شیاف استامینوفن برگشت.هر چی ضجه زدم که من روده اام مشکل داره شیاف نمیتونم استفاده کنم گذاشت و رفت.دیگه از شدت درد در و دیوار رو چنگ میزدم و تو راهرو راه میرفتم.اشک میریختم به پهنای صورتم.در همین حال پسر بزرگه هی تو واتس پیام میداد کجایی چی شده.چرا جواب نمیدی.یه کم بهتر شدم براش گفتم چی شده.شبونه اومد بیمارستان.از همون حراست به پیچوندشون تا رسید به پرستارها.همون شبونه اومدن زنگ رو عوض کردن.گفتم اون بهیار هم دیگه اصلا به من نزدیک نشه.یه کم حواسشون رو جمع کردن.
پند اخلاقی:هیچ وقت مریضتون رو بدون همراه تو بیمارستان ول نکنید.لطفا.
یادتونه یه بیماری سندروم روده تحریک پذیر داشتم.فکر میکردم میتونم با خود درمانی درستش کنم.اینو داشته باشید.اون جریان گوش درد و سینوزیت که پیش اومد و دکتر رفتم یه سری آنتی بیوتیک داد.وقتی تموم شد هنوز احساس مریضی میکردم.رفتم یه درمانگاه پیش دکتر عمومی ولی دکتر خوبی که از قدیم میشناختمش.جریان رو گفتم.گفت اول یه آزمایش خون اورژانسی مینویسم ببینم میتونم دوباره آنتی بیوتیک بدم یا نه.آزمایش رو دادم و جوابش رو بردم پیش دکتر.گرخید بنده خدا.هموگلوبین روی ۷ و پلاکت روی ۷۰۰ که باید ۲۰۰ باشه.به پسرم گفت سریع باید بستری بشه.با این کم خونی چطور راه میره.هم باید خون بگیره هم آنتی بیوتیک تزریقی.حالا تو این بحبوحه کرونا کجا بریم.پسر بزرگه پرس و جو کرد و یه بیمارستان حوالی صادقیه پیدا کرد که اصلا بیمار کرونایی بستری نمیکردن.منم چون تب داشتم یک ساعت تو اورژانس زیر و بالا کردن تا بستری شدم.شانسی که آورده بودم روز قبل یه سی تی ریه داده بودم که نشون میداد کرونا ندارم.
عاشق میوه هستم.انقدر که وابسته به میوه هستم به غذا نیستم.از روز اول بیماری احساس کردم میوه از گلوم پایین نمیره.واقعا نمیتونستم بخورم.از همسر خواهش کردم آب بگیره.روزی یه بار آب گرفت.مکالمه های روزهای بعد به این صورت بود.خوب خودش رو میارم بخور.
نمیتونم .از گلوم پایین نمیره.ای بابا.آخر به پسر بزرگه اشاره کردم رفت ده تا آب میوه پرتقال بسته بندی گرفت و از حالت کویر گونه در اومدم.
دیروز همسر یه پلو پخته بود پر از زعفران و بدون نمک.پرسیدم چه جوری نمک ریختی توش.گفت:با نمک پاش دقیقا مزه شله زرد میداد..امروز با نظارت کامل غذا پخت.به پسر کوچیکه یاد دادم لباس بریزه تو ماشین و در بیاره پهن کنه.بار دوم اومده میپرسه مامان دوباره مایع بریزم؟فکر کنم از قیافه من فهمید.خلاصه اگر بیمار شدید و پرستارتون همسر و پسرها بودن هوش و حواس خودتون رو جمع کنید.خودتون رو دربست در اختیارشون قرار ندید.
سال نو داره میاد.فقط نمیدونم چرا همون جور که من بی حال و بی جون هستم اونم پاشو میکشه روی زمین لخ لخ کنان میاد.
چون از اول وایتکس کاری و الکل کاری کردم ریه هام حساس شد و به محض رسیدن بو به مشامم شروع به سرفه میکنم.این روزها زحمت آشپزی با همسر جان هست.انصافا با دنبال کردن دستوراتم غذاهای خوشمزه ای برامون پخته.ولی همون یه لحظه که برای سرکشی میرم با این که روسری میپیچم باز سرفه شروع میشه.تو یه پیج یه سری دستورات گیاهی دیدم.برای سرفه.بعد نوشته بود اگر اینجوری شدید اینم بخورید.اگر اونجوری شدید اینم بخورید.منم حرف گوش کن.دیروز بعدازظهر دستم رو به دیوار گرفتم و کج کج تاتی کنان رفتم سمت عطاری.تقریبا ۴۹ هزار تومان هزینه شد.اومدم مثل جادوگرها یه ذره از این یه ذره از اون قاطی کردم.دم کردم.و دمنوش آماده شد.از اون جا که من مستعد اینجوری شدن بودم اون یکی دمنوش رو هم آماده کردم.خلاصه برای سرفه خوب بود ولی دل دردم زیاد فرقی نکردخلاصه حالا هم شیمیایی میخورم هم گیاهی میخورم.تا ببینیم چی میشه..
پست تلخی هست.اگر دوست ندارید نخونید لطفا.
چند وقتی هست ننوشتم.راستش حال خوبی نداشتم.دو ماهی بود که بعدازظهر ها تب میکردم.ضعف داشتم.بی حال بودم.اغلب سرگیجه داشتم.تا چنروز قبل که صبح با حال تهوع و سرگیجه شدید از خواب بیدار شدم.فشارم ۹ و نیم روی ۵ و نیم بود.دیگه چاره ای نبود به جز دکتر .با این که خیلی از رفتن به مطب دکتر میترسیدم دیگه چاره ای نبود.با کمک همسر رفتیم دکتر.اون جا تشخیص عفونت گوش میانی دادن.وعفونت شدید سینوس هاآنتی بیوتیک قوی با دوز بالا تجویز شد.از وقتی قرنطینه شروع شد بخاطر ضدعفونی با وایتکس و الکل کمی حساسیت ریوی پیدا کردم.عادت ندارم کسی رو نفرین کنم.ولی دیشب وقتی بوی دود تو هوا بود و نفس کشیدن رو مشکل کرده بود همه مسببینش رو نفرین کردم.از خدا خواستم همه شون رو با کرونا ببره.برای یه لحظه نفس کشیدن بجنگن.من که یه حساسیت خفیف داشتم دیشب خیلی اذیت شدم.فک کنید اونا که کرونا دارن چی کشیدن.اون بی شعورهایی که فقط به خودشون فکر میکنن.اون احمق هایی که فکر میکنن جوان هستن و رویین تن.همه شون بگیرن و از بین ما برن.شاید دنیا محل بهتری برای زندگی باشه.فقط ای کاش کرونا دست از سر کادر درمان برمیداشت.برای کشور ما این ها گنج هستن.شما میدونید تا یه کادر درمان تربیت بشه چقدر طول میکشه؟