یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

Knifes out

فیلم چاقو کشی رو دیدم.فیلم لطیفی بود.دلم برای مردی به نام اوه تنگشده.برم دوباره ببینمش.

دانشجو

امروز در حال خانه تکانی یه دفتر پیدا کردم که خاطرات روز اول دانشگاهم هست.با یکی از دوستانم دانشگاه تربیت معلم قبول شدیم.اون شیمی و من زمین شناسی.سیستم انتخاب واحد سال 64 به این صورت بود که از روی برد واحدها رو انتخاب میکردی.استاد رو انتخاب میکردی.بعد روزای امتحانشون رو چک میکردی،بعد پاشنه کفشت رو ور میکشیدی از این ساختمان به اون ساختمان از اساتید امضا میگرفتی و وارد لیست دستی کلاسش میشدی،یعنی هر چی از کمدی بودن جریان بگم کم گفتم.ساختمان ها بزرگ و فاصله دار،اگر دیر میرسیدی هم کلاس پر میشد.بعد مجبور بودی یه کلاس پرت برداری که واحدهات پر بشه.حالا ترم اول خوبیش به این بود که خودشون واحدها رو میدادن و شما فقط باید میدویدی وامضا میگرفتی.وقتی با ف وارد اتاق استاد زبان شدیم و امضا گرفتیم،موقع بیرون اومدن دیدم دو تا برگه دستشه.نگاه کردیم دیدیم لیست استاد رو هم با خودش آورده.دیگه انقدر پشت در اتاق خندیدیم که پهن زمین شدیم،بعد هم یواشکی از شلوغی استفاده کردیم و برگه رو برگردوندیم،یه  بار هم در حال پایین اومدن از پله پای دوستم به چادرش گیر کرده و پخش زمین شد.هر چه پرستیژ دانشجویی گرفته بودیم پرید.یه بار هم پای من به یه صندلی گرفت افتادم.در حالی که میدویدم دست دوستم رو از روی چادر گرفتم و تند تند باهاش حرف میزدم.وقتی برگشت دیدم آشنا نیست،معلوم نبود کجا از هم جدا شده بودیم.خلاصه روز انتخاب واحد اول انقدر سوتی دادیم که چی بگم.اینا رو گفتم روحتون تازه بشه.

ویروس

میدونید چی فکر میکنم.فکر میکنم این ویروس اومد تا همه رو امتحان کنه.تا سیه روی شود هر چه در آن غش باشد.تا دلمون برای دورهمی و بوس و بغل کردن ها تنگ بشه.الان جامعه ما خیلی مسن شده.اومده مسن ها و ضعیف ها رو با خودش ببره.انقدر جهش میکنه،انقدر قوی میشه که هیچ کاری نمیتونیم در برابرش بکنیم به جز سنگر گرفتن.بعدشم خودش یه دفعه از بین میره.واقعیتش اینه که این ویروس از اولش خیلی تهاجمی تر شده.خیلی مقاومتر شده.شرایط زنده موندنش رو عوض کرده.

یاد یه شعری افتادم.البته برای معشوق گفته بودن ولی به درد این روزای ما میخوره.

گر بیایی دهمت جان

گرنیایی کشدم غم

من که بایست بمیرم

چه بیایی چه نیایی

البته میدونید که من پزشک نیستم هر چند پزشک ها رو خیلی دوست دارم.در واقع تنها مطلب علمی که خیلی بهش اعتقاد دارم این هست که ویروس ها دوره دارن.بعد از تموم شدن دوره شون از بین میرن.نترسید.فقط زنده بمونید تو سنگراتون.

هنر و حقیقت.

یه بزرگی گفته اگر هنر نبود حقیقت ما رو میکشت.


اسم اون کتاب دکتر شریعتی گفتگوهای تنهایی بود.

هنوز که هنوزه کویر در خون من جریان داره.

هر چند که دیگه عاشق دکتر نیستم و با خانمش هم آشتی کردم.

بافتن

اون روزها که جوان و جاهل بودم،عاشق و کشته مرده دکتر شریعتی بودم.تمام کتاب هاش رو خونده بودم.مخصوصا کتاب هایی مثل کویر و یکی دیگه که حالا اسمش یادم نمیاد.یه چیزی تو مایه های نوشته های تنهایی.خلاصه .یه جایی نوشته بود تو زندان انفرادی هیچ کاری برای انجام دادن نبود.نماز میخوندم و در حال سلام دادن میدیدم که تمام مسلمانان تمام انسانها و تمام موجودات با من هستن.

یه کار دیگه هم که زندانیان انفرادی انجام میدادن قدم زدن و شمردن موزاییک ها بود.

اینروزها که اجبار به خانه نشینی هست بافتن نجات دهنده روح و ذهنم شده.همین که میشمارم ۶ تا از زیر،۶ تا از رو،باعث منظم نگه داشتن ذهن و روحم میشه.

از من به شما وصیت.بافتن یاد بگیرید.هم با قلاب هم با میل.میدونم همیشه ویروس نیست.ولی بارها شده به دلایل مختلف مجبور به خانه نشینی شدیم.حداقل عقل و روحمون سالم بمونه.