یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

آشپز باشی

این روزهای قرنطینه دلم به حال پسرها میسوزه.بدجوری گیر افتادن.قبلا گفته بودم زیاد اهل آشپزی و خانه داری نیستم.وقتی هم زیاد ازم توقع آشپزی دارن.غرغر میکنم ولم کنید.من روزی یه نوبت بیشتر غذا نمیپزم.بقیه اش رو هم میخوام فیلم ببینم و کتاب بخونم.

ولی این روزا اوضاع فرق میکنه.همش به فکر غذاهای جدیدم که برای بچه ها دلخوشی ایجاد کنم.فعلا پروژه پیتزا خانگی و سمبوسه رو کلید زدم‌.خوب بود و دوست داشتن.دیگه باید ببینم چه میشه کرد.ای کرونای بد،تو دیگه چه بلایی بودی.

بافتن

یه نکته مهم که از بافتن یاد گرفتم این هست که:هر وقت اشتباهی کردی درستش کن.نذار ترس بهت غلبه کنه.بباف و بشکاف و تصحیح کن.این روزها که با همسر اجبارا زیادی وردل هم نشستیم هی میبافم.وقتی به دلم نمیشینه یا درست در نمیاد میشکافم.البته جدیدا وظیفه شکافتن رو به عهده همسر میذارم.در حال سریال دیدن و با موبایل بازی کردن با لحن طلبکار میرم و بافتنی رو به دستش میدم.میگم انقدر بیخودی بازی نکن.این رو بشکاف لطفا.اون بنده خدا هم در حال شکافتن میگه.قبلا فک میکردم خودآزاری داری میبافی میشکافی.حالا رسیدی به دیگر آزاری.منم یه لبخند عاقل اندر سفیه میزنم میگم:و تو نمیدانی راز بافتن چیست.

میخنده میگه خوش به حال تو که میدانی.

و بدینسان روزهای قرنطینه میگذرد.

درون گرا

آدم ها دو مدل هستن،درونگرا و برونگرا.درونگراها با خودشون حال میکنن،کتاب میخونن،فیلم و سریال میبینن،کارهای دستی انجام میدن،وقتی هم قراره تو خونه بمونن زیاد تو برنامه شون تغییر داده نمیشه.ولی برون گراها که عادت به رفتن به طبیعت و پارک و سینما و کلا معاشرت با دیگران دارن،این مدت خیلی بهشون سخت میگذره.بی خواب میشن،بی حوصله میشن.دست و دلشون هم به کار نمیره.حالا که این وضعیت پیش اومده،چاره ای نیست به جز تحمل.بقول دایی جان ناپلون :

در کف شیر نر خونخواره ای

غیر تسلیم و رضا کو چاره ای

در پناه خداوند تا بدرودی دیگر

Knifes out

فیلم چاقو کشی رو دیدم.فیلم لطیفی بود.دلم برای مردی به نام اوه تنگشده.برم دوباره ببینمش.

دانشجو

امروز در حال خانه تکانی یه دفتر پیدا کردم که خاطرات روز اول دانشگاهم هست.با یکی از دوستانم دانشگاه تربیت معلم قبول شدیم.اون شیمی و من زمین شناسی.سیستم انتخاب واحد سال 64 به این صورت بود که از روی برد واحدها رو انتخاب میکردی.استاد رو انتخاب میکردی.بعد روزای امتحانشون رو چک میکردی،بعد پاشنه کفشت رو ور میکشیدی از این ساختمان به اون ساختمان از اساتید امضا میگرفتی و وارد لیست دستی کلاسش میشدی،یعنی هر چی از کمدی بودن جریان بگم کم گفتم.ساختمان ها بزرگ و فاصله دار،اگر دیر میرسیدی هم کلاس پر میشد.بعد مجبور بودی یه کلاس پرت برداری که واحدهات پر بشه.حالا ترم اول خوبیش به این بود که خودشون واحدها رو میدادن و شما فقط باید میدویدی وامضا میگرفتی.وقتی با ف وارد اتاق استاد زبان شدیم و امضا گرفتیم،موقع بیرون اومدن دیدم دو تا برگه دستشه.نگاه کردیم دیدیم لیست استاد رو هم با خودش آورده.دیگه انقدر پشت در اتاق خندیدیم که پهن زمین شدیم،بعد هم یواشکی از شلوغی استفاده کردیم و برگه رو برگردوندیم،یه  بار هم در حال پایین اومدن از پله پای دوستم به چادرش گیر کرده و پخش زمین شد.هر چه پرستیژ دانشجویی گرفته بودیم پرید.یه بار هم پای من به یه صندلی گرفت افتادم.در حالی که میدویدم دست دوستم رو از روی چادر گرفتم و تند تند باهاش حرف میزدم.وقتی برگشت دیدم آشنا نیست،معلوم نبود کجا از هم جدا شده بودیم.خلاصه روز انتخاب واحد اول انقدر سوتی دادیم که چی بگم.اینا رو گفتم روحتون تازه بشه.