نمیدونم تا حالا دچارش شدید یا نه.من بعد از تصادف همش فکر میکردم ماشین ها الان به هم میخورن.الان چپ میکنیم.تا یه مدت فقط مترو و اتوبوس سوار میشدم.با اتومبیل شخصی نمیتونستم جایی برم.
الان از زمین خوردن میترسم.همش دستم رو به نرده ها میگیرم.سرعت راه رفتنم کم شده.
پله برقی که دیگه نگو.چهار دست و پا میچسبم بهش.
همش به خودم میگم زشته.از این سن شدی مثل خانم های ۷۰ ساله.چه خبرته.حالا یه زمین خوردی.
فک کنم زمان بگذره درست بشم.
Time is the best healer.
چند روز پیش دست خودم رو گرفتم از خونه رفتیم بیرون.رفتیم سینما.فیلم خداحافظ دختر شیرازی.فیلم بدی نبود.تقریبا شاد بود.بعد هم یه میرزا قاسمی خودم رو مهمون کردم و برگشتم خونه.به خودم گفتم دیدی کاری نداشت.
چند سال پیش بود که شامپو محبوبم رو پیدا کردم.شامپو رزماری.هنوز هم ازش استفاده میکنم.
چند وقت پیش یکی از دوستان دستش رو عمل کرد.بعد از عمل دکتر بهش پماد رزماری داده بود که جای بخیه نمونه.و معجزه ای بود که هیچ جای بخیه ای نموند.
وقتی زمین خوردم مونده بودم که با شصت ورم کرده چه کنم.مطمئن بودم که مشکل جدی نیست.گفتم بادا باد.روش رزماری مالیدم.به طرز معجزه آسایی ورم کم شد.
خلاصه هر مشکلی دارید اول یه سری به پماد رزما ری بزنید.بعد برید سراغ کارهای دیگه.
شما تا حالا زمین خوردید؟چند بار در سال زمین میخورید؟
من خیلی کم زمین میخورم.شاید دو سه سالی یه بار.بار اول که به یادم مونده ۱۵ سالم بود.یه طرف کوچه برف بود.یه طرف کوچه ظاهرا هیچی نبود.نگو برف آب شده یخ بسته.منم که جاهل و جوان هر چی مادر گفت از تو برف ها بیا مثل شترمرغ تازه بالغ گردن کشیدم و از راهی رفتم که به نظرم درست میومد.رفتن همانا و لیز خوردن و افتادن همانا.مادرم هم به شدت خنده اش گرفته بود.از اون همه غرور و خودسری و زمین خوردن.سه بار افتادم.آخرش یه خانمی که رد میشد به مادرم گفت دستش رو بگیر.
یه بار دیگه یادمه ۳۰ ساله بودم.با کلی اعتماد به نفس راه میرفتم به سمت کلاس زبان.تو میدان ونک داشتم از خیابان رد میشدم .نمیدونم روغن ریخته بود یا چیز دیگه.لیز خوردم و نشستم روی زمین.کلاسورم از دستم سر خورد رفت تا ته خیابان.یه عالمه هم ماشین پشت چراغ قرمز منتظر بودن که سبز بشه گازش رو بگیرن و برن.یعنی دیر جنبیده بودم کف خیابان له میشدم.چهاردست و پا رفتم سمت کلاسورم بغلش کردم دویدم اونطرف خیابان.
آخریش هم دیروز بود.اختلاف سطح خیابان رو ندیدم و تو پیاده رو چهاردست و پا فرود اومدم.خیلی موقعیت خنده داری بود.دستبندم باز شد افتاد.عینکم دستم بود.دسته اش یه کم کج شد.یه زانوم ضرب دید.انگشت شصت پای چپم هم ضرب دید.به چه مکافاتی بلند شدم و خسارات جانبی رو برآورد کردم.خدا رو شکر میتونستم راه برم.لنگان لنگان رسیدم خونه.هروقت از دید بقیه به زمین خوردن هام نگاه میکنم کلی موضوع خنده دار به نظر میاد.حالا میگم چرا.
کلا آدمی هستم که خیلی محکم و با اعتماد به نفس راه میرم.اصلا شل و ول نیستم.خوب وقتی زمین میخورم خیلی محکم زمین میخورم.و خیلی خنده دار.بعدشم با پر رویی تمام سرپا میشم و میگم دردم نیومد که.لنگ لنگان به راهم ادامه میدم.میدونید یاد چی افتادم.
نردبان آدمی ما و من است
عاقبت این نردبان افتادن است
لاجرم آن کس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست
به نظرم آدم ها دو مدل هستن.یا حد و حدود دارن یا ندارن.یا مرزهاشون مشخصه یا نیست.اونا که حد دارن زندگیشون مشخصه.میدونن چی میخوان.میرن یا میرسن یا نمیرسن.اونا که حد و مرز ندارن از اینطرف میرن بعد از اونطرف میرن دوباره سمت شرق میرن بعد پشیمون میشن سمت غرب میرن.اینا رو خدا باید کمکشون کنه تا به یه جایی برسن.یعنی فقط خدا میتونه کمکشون کنه.
فیلم ها رو سعی کنید تو سینما ببینید.جادوی فیلم اون جاست.یه بار خیلی سال قبل فیلم ماهی ها عاشق میشوند رو تو سینما دیدم.خیلی عالی بود.بعد که سی دی اش در اومد برای خونه گرفتم همه با هم ببینیم.کلی هم تبلیغ کردم.هیچ کدوم تا آخر ندیدن.یکی یکی رفتن.اون جا بود که فهمیدم جادو در سالن سینماست.