اولا میخوام هشدار بدم که با من همسفر نشید.اگر شدید حواستون رو جمع کنید خودتون راه و چاه پیدا کنید.اول قرار بود با مترو کلاهدوز برم حسن آباد.سرچ کردم.دیدم باید شادمان پیاده شم قطار عوض کنم.بعد قرار شد با دوستم و مترو صادقیه برم.وقتی سوار شدیم دوستم گفت باید دروازه دولت پیاده بشیم؟
با اعتماد به نفس گفتم نه.شادمان پیاده میشیم.آقا شادمان پیاده شدیم.دیدم ای دل غافل.این فقط یه راه داره اونم به سمت مترو کرج.وقتی نقشه رو چک کردیم دیدیم با همون قطار باید میرفتیم.دوباره سوار شدیم رفتیم.وقتی هم میخواستم بلیط بکشم هی کلید الکترونیکی خونه رو میگرفتم جلو گیت ها.میگفتم چرا باز نمیشه.خلاصه خدا رو شکر که گم نشدیم و به سلامتی رفتیم و برگشتیم.
یه کلاه با مدل جدید پارسال یکی از دوستان بهم یاد داد.دوستم که دید گفت برای منم مثل همین بباف.منم تریپ استادی گرفتم گفتم کاری نداره.یه هفته ای آماده است.چشمتون رو ز بد نبینه.کاموا خریدیم.سر انداختم.تا نصف کلاه بافتم دیدم نشد.شکافتم.دوباره بافتم بازم نشد.هر چی کلاه خودم رو زطر و رو کردم نمیشد.آخرش بعد از چهار بار شکافتن یه چیزی از آب در اومد.خدا کنه درست در بیاد ایندفعه.
آخرش رفتم.نتونستم جلو خودم رو بگیرم.برای دوستم سه تا کاموا گرفتم شال و کلاه ببافم.برای خودم پولیور آبی فیروزه ای.
چه دنیایی بود پر از رنگ.چقدر هم با خانم های دور و بر حرف زدیم و تبادل اطلاعات کردیم.یه خانم هم از شال و کلاه دستبافم خوشش اومده بود.خیلی سعی کردم ولی نتونستم بهش یاد بدم.
مثل این خانم های بیسواد کار میکنم.همینجوری.دیگه چشم نقشه خوانی و این برنامه ها رو ندارم.