یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

حکیم باشی

خدا رحمتش کنه.یه دکتر عمومی داشتیم تو محلمون.تقریبا همه فن حریف بود.همیشه برگه های آزمایش رو اول پیش اون میبردیم.با دقت میخوند.برامون توضیح میداد.بعد اگر لازم بود یه داروی ملایم میداد.یادمه رفته بودم پیش یه دکتر روماتولوژ.برای ورم زانو.البته حدودا ده سال قبل.دکتر یه آزمایش داده بود چندین صفحه.وقتی بردم پیشش گفت چقدر آزمایش.مگه برای زانو نرفتی.گفتم چرا.گفت پس اینا چیه.وقتی آدم وارد یه خونه میشه میره همون قسمت که کار داره.نمیره کل خونه رو بگرده که.اون موقع زیاد نمیفهمیدم چی میگه.این چند سال که بخاطر مادر دکترهای زیادی رفتیم تازه میفهمم جریان چیه.چند سال قبل مادر رو بخاطر لرزش دست بردیم پیش یه دکتر مغز و اعصاب.تا دید دست مادر میلرزه نه آزمایش اضافه انجام داد نه چیزی.خیلی سریع گفت پارکینسون.دارو میدم اگر نخوری مثل محمدعلی کلی میمیری.اونم جلو بیمار و همراهانش.داروها رو گرفتیم و دادیم.مادر تا دارو میخورد طاقباز در تختش میخوابید و به سقف نگاه میکرد.حتی حرف هم نمیزد.دوباره به دکتر مراجعه کردیم گفت همینه که هست.باید بخوره.یه هفته به زور به خوردش دادیم.دیگه طفلک التماس میکرد.میگفت حالم خیلی بد میشه.شروع به پرس و جو کردم و یه دکتر دیگه پیدا کردم.اونم مغز و اعصاب بود.بسیار مهربان و دقیق.کلی آزمایش روی مادر انجام داد.از نشستن و بلند شدن و راه رفتن.نوار مغزی.آخر هم تشخیص ضعف اعصاب داد.گفت شاید در آینده تبدیل به پارکینسون بشه شاید نشه.خدا رو شکر با داروهایی که داد حال مادر بهتر شد.خلاصه که بعضی دکترها ذاتا دکتر هستن.با دیدن علایم و مشاهدات شخصی خودشون به نتیجه درست میرسن.بعضی ها هم با گرونترین مطب ها و دک و پز ها چیزی بارشون نیست.تشخیص این ها هم زیاد سخت نیست.کافیه به نشونه ها توجه کنید.

ستاره حلبی

یه سریال میبینم به اسم ستاره حلبی.تو فیلیمو.یه دختر جوان که همه مواهب زندگی غربی رو داره طی جریاناتی فرار میکنه و به یه خانواده مذهبی پناهنده میشه.اصرار میکنه غسل تعمیدش بدن و مثل اونا ساده زندگی کنه.از اونطرف دختر این خانواده ازشون متنفره.از دینشون.قواعدشون.جامعه شون.میخواد پول جمع کنه و از اون محیط فرار کنه.میگم تو این دنیا علاوه بر این که عدالتی نیست خود انسان ها هم نمیدونن چی میخوان و با خودشون چند چند هستن.والا.بیخود نیست خدا خیلی بهمون محل نمیده و به حرفامون گوش نمیده.

عدالت

اول که با دنیا اومدیم غرق در محبت و شادی.یادشون رفت بهمون بگن در این دنیا عدالتی وجود نداره.منابعش محدوده.طمع آدم ها زیاده.وقتی یه دونه صندلی باشه یا من میتونم روش بشینم یا تو.حالت سومی نداره.من وقتی بشینم دیگه جای خودم رو رها نمیکنم.بعد ما آدم ها هی بیخودی دنبال عدالت گشتیم.هی سینه سپر کردیم.هی شعار دادیم.هی شعر گفتیم.ولی نشد که نشد.نه قبلا شده نه بعد از این.وقتی این واقعیت بزرگ رو قبول کنیم که در دنیا عدالتی وجود نداره تازه میفهمیم کجای کار هستیم.البته این به معنای نبود کارما نیست.ولی چشم انتظاری بیخود نداشته باشید.

استرس پس از بحران

نمیدونم تا حالا دچارش شدید یا نه.من بعد از تصادف همش فکر میکردم ماشین ها الان به هم میخورن.الان چپ میکنیم.تا یه مدت فقط مترو و اتوبوس سوار میشدم.با اتومبیل شخصی نمیتونستم جایی برم.

الان از زمین خوردن میترسم.همش دستم رو به نرده ها میگیرم.سرعت راه رفتنم کم شده.

پله برقی که دیگه نگو.چهار دست و پا میچسبم بهش.

همش به خودم میگم زشته.از این سن شدی مثل خانم های ۷۰ ساله.چه خبرته.حالا یه زمین خوردی.

فک کنم زمان بگذره درست بشم.

Time is the best healer.

چند روز پیش دست خودم رو گرفتم از خونه رفتیم بیرون.رفتیم سینما.فیلم خداحافظ دختر شیرازی.فیلم بدی نبود.تقریبا شاد بود.بعد هم یه میرزا قاسمی خودم رو مهمون کردم و برگشتم خونه.به خودم گفتم دیدی کاری نداشت.

عشق من رزماری

چند سال پیش بود که شامپو محبوبم رو پیدا کردم.شامپو رزماری.هنوز هم ازش استفاده میکنم.

چند وقت پیش یکی از دوستان دستش رو عمل کرد.بعد از عمل دکتر بهش پماد رزماری داده بود که جای بخیه نمونه.و معجزه ای بود که هیچ جای بخیه ای نموند.

وقتی زمین خوردم مونده بودم که با شصت ورم کرده چه کنم.مطمئن بودم که مشکل جدی نیست.گفتم بادا باد.روش رزماری مالیدم.به طرز معجزه آسایی ورم کم شد.

خلاصه هر مشکلی دارید اول یه سری به پماد رزما ری بزنید.بعد برید سراغ کارهای دیگه.