فعلا یک خان رو رد کردیم.خدا رو شکر بخیر گذشت.البته مثل همه بیماری های دیگه کامل از دستش خلاص نشدیم.
به قول نادر ابراهیمی روزهای سخت میگذرن.
یه فیلم کمدی خوب دیدم.اگر تونستید حتما ببینید.
به اسم چشم و گوش بسته.کلی خندیدیم.چیزی که تو این دوره کیمیاست.
احساس میکنم تو یه بازی کامپیوتری گیر افتادم.هر چقدر جلوتر میرم مرحله به مرحله دیوهای وحشتناک تری میان جلو.در حالی که من بیشتر جون هام رو از دست دادم.تا میام گیم اور بشم طراح بازی یه جون اضافه میده.میگه باید ادامه بدی.
اول که بدنیا اومدم اون رژیم بود.گل و بلبل نبود ولی خوب بود.بچگی رفت به بازی به فراغت با نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست
نوجوان شدیم انقلاب.یه کم جلوتر جنگ
کمبود و صف و شهید
جلوتر آشوب و ترور
زلزله
...
و حالا غول مهیب آنفولانزا
پرستار مادر دو روز در حالی که آنفولانزا داشته به منزلش رفته.
از روزی که فهمیدم درد و تهوع امانم رو بریده.
در حالی که همش با خودم حرف میزنم که برای اتفاق نیفتاده عزا نگیرم.چشمم به آسمان هست که این بلا از سر مادر دور بشه.مرگ حق هست.همیشه از خدا مرگی راحت و آرام برای مادرم خواستم.اما این که با درد و تب بخواد بستری بشه.خیلی دردناکه.
برای همه مون دعا کنیم.
همسر دو تا دوست قدیمی داشت.هم محل.هم دبیرستانی.بعد با هم انتخاب رشته کردن.هم دانشگاهی.بعد در یه محل استخدام شدن.همکار.یعنی دوستان قدیمی واقعی.حدود ۲۰سال قبل میم از کار دولتی بیرون اومدو رفت شرکت زد.پولدار شد.خانمش ام اس گرفت.مهاجرت کردن به کانادا که دارو و درمان بهتری در اختیار داشته باشن.جیم در سن پنجاه سالگی فوت کرد.فاصله با میم زیاد شد.تقریبا سالی یکبار م به ایران برمیگرده و با همسر قرار میذاره برای دیدنش.این بار همسر جواب تلفن هاش رو نداد.هر چی باهاش صحبت کردم زیر بار نرفت.گفت م انقدر دور شده که دیگه دیدنش فایده ای نداره.همسر آدم صبوریه.وقتی اینجوری کسی رو کنار میذاره حتما دلایلی داره که نمیخواد بگه.م به منزل زنگ زد.نیم ساعتی بلند بلند باهاش صحبت کردم.یاد قدیما کردیم.خاطره گفتیم. فکر کردم شاید دل همسر به رحم بیاد و بره به دیدنش.ولی فایده نداشت.آخرش هم نرفت که نرفت.برای من سخته کسانی رو که باهاشون یه عمر خاطره خوب دارم کنار بذارم.شاید یه کم فاصله بگیرم.اما به کلی نمیتونم ببرم.شاید اینطوری برای همسر راحت تره.
یه کتاب خوندم به نام سایه باد.دوستش داشتم.داستان پر کششی داشت.از اپلیکیشن طاقچه گرفتم.
دوستان گلم.mms رو بستن.پس دیگه زحمت گذاشتن پیام صوتی و عکس رو در پیامک هاتون نکشید لطفا.
پسرم میگه از بس به همه گفتی و شلوغ کردی جریان لو رفت.