یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

زمین خوردن،خوردن زمین

شما تا حالا زمین خوردید؟چند بار در سال زمین میخورید؟

من خیلی کم زمین میخورم.شاید دو سه سالی یه بار.بار اول که به یادم مونده ۱۵ سالم بود.یه طرف کوچه برف بود.یه طرف کوچه ظاهرا هیچی نبود.نگو برف آب شده یخ بسته.منم که جاهل و جوان هر چی مادر گفت از تو برف ها بیا مثل شترمرغ تازه بالغ گردن کشیدم و از راهی رفتم که به نظرم درست میومد.رفتن همانا و لیز خوردن و افتادن همانا.مادرم هم به شدت خنده اش گرفته بود.از اون همه غرور و خودسری و زمین خوردن.سه بار افتادم.آخرش یه خانمی که رد میشد به مادرم گفت دستش رو بگیر.

یه بار دیگه یادمه ۳۰ ساله بودم.با کلی اعتماد به نفس راه میرفتم به سمت کلاس زبان.تو میدان ونک داشتم از خیابان رد میشدم .نمیدونم روغن ریخته بود یا چیز دیگه.لیز خوردم و نشستم روی زمین.کلاسورم از دستم سر خورد رفت تا ته خیابان.یه عالمه هم ماشین پشت چراغ قرمز منتظر بودن که سبز بشه گازش رو بگیرن و برن.یعنی دیر جنبیده بودم کف خیابان له میشدم.چهاردست و پا رفتم سمت کلاسورم بغلش  کردم دویدم اونطرف خیابان.

آخریش هم دیروز بود.اختلاف سطح خیابان رو ندیدم و تو پیاده رو چهاردست و پا فرود اومدم.خیلی موقعیت خنده داری بود.دستبندم باز شد افتاد.عینکم دستم بود.دسته اش یه کم کج شد.یه زانوم  ضرب دید.انگشت شصت پای چپم هم ضرب دید.به چه مکافاتی بلند شدم و خسارات جانبی رو برآورد کردم.خدا رو شکر میتونستم راه برم.لنگان لنگان رسیدم خونه.هروقت از دید بقیه به زمین خوردن هام نگاه میکنم کلی موضوع خنده دار به نظر میاد.حالا میگم چرا.

کلا آدمی هستم که خیلی محکم و با اعتماد به نفس راه میرم.اصلا شل و ول نیستم.خوب وقتی زمین میخورم خیلی محکم زمین میخورم.و خیلی خنده دار.بعدشم با پر رویی تمام سرپا میشم و میگم دردم نیومد که.لنگ لنگان به راهم ادامه میدم.میدونید یاد چی افتادم.

نردبان آدمی ما و من است

عاقبت این نردبان افتادن است

لاجرم آن کس که بالاتر نشست

استخوانش سخت تر خواهد شکست

حد و حدود

به نظرم آدم ها دو مدل هستن.یا حد و حدود دارن یا ندارن.یا مرزهاشون مشخصه یا نیست.اونا که حد دارن زندگیشون مشخصه.میدونن چی میخوان.میرن یا میرسن یا نمیرسن.اونا که حد و مرز ندارن از اینطرف میرن بعد از اونطرف میرن دوباره سمت شرق میرن بعد پشیمون میشن سمت غرب میرن.اینا رو خدا باید کمکشون کنه تا به یه جایی برسن.یعنی فقط خدا میتونه کمکشون کنه. 


فیلم ایرانی

فیلم ها رو سعی کنید تو سینما ببینید.جادوی فیلم اون جاست.یه بار خیلی سال قبل فیلم ماهی ها عاشق میشوند رو تو سینما دیدم.خیلی عالی بود.بعد که سی دی اش در اومد برای خونه گرفتم همه با هم ببینیم.کلی هم تبلیغ کردم.هیچ کدوم تا آخر ندیدن.یکی یکی رفتن.اون جا بود که فهمیدم جادو در سالن سینماست.

نهال کوچک امید

فعلا یک خان رو رد کردیم.خدا رو شکر بخیر گذشت.البته مثل همه بیماری های دیگه کامل از دستش خلاص نشدیم.

به قول نادر ابراهیمی روزهای سخت میگذرن.

یه فیلم کمدی خوب دیدم.اگر تونستید حتما ببینید.

به اسم چشم و گوش بسته.کلی خندیدیم.چیزی که تو این دوره کیمیاست.

حال گل در چنگ چنگیز مغول

احساس میکنم تو یه بازی کامپیوتری گیر افتادم.هر چقدر جلوتر میرم مرحله به مرحله دیوهای وحشتناک تری میان جلو.در حالی که من بیشتر جون هام رو از دست دادم.تا میام گیم اور بشم طراح بازی یه جون اضافه میده.میگه باید ادامه بدی.

اول که بدنیا اومدم اون رژیم بود.گل و بلبل نبود ولی خوب بود.بچگی رفت به بازی به فراغت با نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است

بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

نوجوان شدیم انقلاب.یه کم جلوتر جنگ

کمبود و صف و شهید

جلوتر آشوب و ترور

زلزله

...

و حالا غول مهیب آنفولانزا

پرستار مادر دو روز در حالی که آنفولانزا داشته به منزلش رفته.

از روزی که فهمیدم درد و تهوع امانم رو بریده.

در حالی که همش با خودم حرف میزنم که برای اتفاق نیفتاده عزا نگیرم.چشمم به آسمان هست که این بلا از سر مادر دور بشه.مرگ حق هست.همیشه از خدا مرگی راحت و آرام برای مادرم خواستم.اما این که با درد و تب بخواد بستری بشه.خیلی دردناکه.

برای همه مون دعا کنیم.