یادمه زمانی که تصادف کرده بودم باید یک ماه و نیم روی تخت میخوابیدم و به پام وزنه آویزان بود.ماهواره هم نداشتیم.تی وی هم برنامه جالبی نداشت.طفلک دوستام کارشون این بود که کتابخانه ها رو گز میکردن و برام چند تا چند تا کتاب میاوردن تا بخونم.منم با سرعت زیاد میخوندم و میخوندم و میخوندم.چون یه دستم هم شکسته بود فقط کتاب خوندن و فیلم دیدن ازم بر میومد.چه دورانی بود.
شما بلد بودید با پیامک وویس بذارید؟ .من که با ر اولمه میبینم.یعنی همیشه بوده؟جل الخالق.چقدر پیشرفت کردیم
البته پسر بزرگه میگه mm sهست و نمیدونه هزینه اش چه جوری حساب میشه.
الان دیدم عکس هم میشه فرستاد.چه جالب.خودکفا شدیم رفت
البته قیمتش نمیدونم چه جوریه.
الان رفتم قیمت ها رو چک کردم.هر پیامکی که بفرستید ۹۷ ریال قیمتشه.چه صوتی باشه چه متنی.فقط یادتون باشه هر چی میخواهید بفرستید در یک پیامک بفرستید.تکه تکه نفرستید.
چتد سالی بود که برای پختن کیک ها یا غذاهای جدید از گوگل سرچ میکردم.والان دوباره به دامان مهربان رزا منتظمی کوچ کردم.یادش بخیر.یه زمانی برای ازدواج کتابش واجب بود.یعنی جزو جهیزیه ما بود.از الان به عروس های جدید هشدار میدم یه کتاب آشپزی رزا برای روز مبادا داشته باشید.
همسر تمام مدت شبکه های خبر رو نگاه میکنه.منم با موبایلم میرم تو اتاقم و با اس ام اس از کسانی که بیرون خونه هستن خبر میگیرم.میدونن وقتی به مقصد رسیدن باید یه اس بدن.با توجه به سابقه افسردگی و بیماری لاکچری جدیدم سعی میکنم از استرس دور باشم.ولی مگر میشه.نمیتونم صداهای ذهنم رو خاموش کنم.تو ذهنم همش از بدنم عذرخواهی میکنم.سعی میکنم آرومش کنم که اجزای خودش رو به عنوان دشمن نشناسه و بهش حمله نکنه.انقدر همش با همه چیز درگیر بودم که بدنم هم حالت نبرد به خودش گرفته.چرا گذاشتم این همه سال استرس نابودم کنه.
به فیلم ها و سریال های خیالی پناه میبرم.حتی عشقی.۶ تا کتاب گذاشتم جلو روم تا بخونم.
فقط نباید فکر کنم.
فعلا ما موندیم و وبلاگمون.