یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

یه خورشید درخشان

مطالب اجتماعی، اینستا گرام soheildeco

دم راهی

دارم میرم استخر.برای خودم از جاهای خلوت و راه و بیراه میرم.یه پسر ۱۵ ساله یه جای خلوت گیر آورده یواشکی سیگار میکشه.بدون این  که نگاهش کنم از کنارش رد شدم.احتمالا میخواد فشارهای دوران بلوغ رو اینجوری کم کنه.

یه کم جلوتر یه دختر ۱۵ ساله با پدرش منتظر سرویس مدرسه است.پدرش هم مثل شیر کنار دستش ایستاده.قیافه دختر در هم هست و لباش آویزان.احتمالا از وجود پدر در کنارش خجالت میکشه.با خودم فکر میکنم یعنی چند سال طول میکشه تا بفهمه کنار پدر بودن یعنی امنیت.یعنی آرامش.

در فکر دختر ۱۷ساله ای هستم که پدرش معتاده.مادر هم گذاشته رفته.خودش مدتی معتاد بوده.حالا ترک کرده.ولی انقدر مشکلات مختلف داره که راهی به جز خودکشی ندیده.۵۰ تا قرص خورده ولی به علت اعتیاد قبلی اثر نکرده.وقتی از بچگی هیچ کس رو نداشته باشی که دوستت داشته باشه دیگه خودت هم خودت رو دوست نداری.چی میشه به کسی گفت که خودش رو دوست نداره؟

بانی و کلاید از یه منظر دیگه

یه فیلم دیدم درباره دوتا مامور که دنبال بانی و کلاید بودنددوتا مشکل همش به نظرم میومد.یکی این که عامه مردم چقدر میتونه در قضاوت اشتباه کنه که دو تا جنایتکارو بت کنه.

یکی دیگه این که وای،زندگی بدون موبایل چقدر سخت بوده.

اسم فیلم:مامورین بزرگراه

سیم ارتباطی

چند وقتی میشه که به کل از دنیا بریدم.تو ذهنم دنبال چیزی بودم که وصلم کنه دوباره.یه شب خواب دست هام رو دیدم با لاک قرمز.دست های سفید و کشیده من میراث مادر هست.همیشه بخاطر نماز از زدن لاک فراری بودم.ولی اشتیاق انقدر زیاد بود که دیروز رفتم لاک خریدم.یه لاک کمرنگ پوست پیازی که اصلا رنگ نداره.تو خونه به همه نشون دادم.همه هم بدون استثنا گفتن کو پس لاکت.ولی احساسش عالی بود.پروژه بعدی خرید لاک قرمز و رژ قرمز هست.

پد های لاک پا کن واقعا معجزه میکنن.قدیما وقتی میخواستی لاک پاک کنی با استون و پنبه،نصف روی ناخن هم باهاش رفته بود.

قند پارسی

دختر یکی یه دونه بودم تو خونه.خیلی هم تحت محافظت پدرانه.حتی روز اول ثبت نام دانشگاه هم با پدرم رفتم.بهترین اتفاق اون زمان قبولی دانشگاه بود.چون دولتی بود و خوابگاهش هم نزدیک دانشگاه،منم همش با دوستان شهرستانی میگشتم.اگر میشد یواشکی به خوابگاه میرفتم و با اونا دمخور بودم.عاشق زبان ترکی و کردی و لری بودم.یعنی هیچی نمیفهمیدم اما دلم غنج میزد اونا با هم حرف میزدن.دوست ترکی داشتیم که گل بود.طفلک چقدر زحمت کشید چند تا کلمه ترکی بهمون یاد بده.که همون ها رو یادگرفتیم ولی جمله سازی بلد نبودیم.دوست آبادانی داشتم که هروقت میخواست بگه بشین خیلی حرف نزن میگفت بنیش.همه اینا بود.ولی یه چیز مشترک داشتیم.که ما رو به هم وصل میکرد.همه ما به زبان شیرین فارسی حرف میزدیم و درس میخوندیم.اگر این زبان مشترک ازمون گرفته بشه یادمون میره که هموطن هستیم.یادمون میره سعدی و حافظ و مولوی و نظامی داشتیم.بچه هامون فراموش میکنن وطن مشترک رو.به اسم حمایت از زبان های محلی تیشه به ریشه بدنه واحدمون نزنید.

سریال پزشکی

پسر:مامان جان شما چقدر به سریالهای پزشکی علاقه داری؟جوان بودی دوست داشتی پزشک بشی؟

من:نه دوست داشتم پرستار بشم و با یه پزشک ازدواج کنم.

پسر:پس چرا نشدی و نکردی؟

من:به دو دلیل.پرستاری قبول نشدم.خواستگار پزشک هم نداشتم.(البته اصلا پرستاری نزده بودم).